بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۳۸"
ویو ات
از پنجرهی کافه بیرون رو نگاه میکردم.
ماشینها یکییکی از خیابان رد میشدند، اما ذهنم هنوز درگیر حرفهای جونگکوک بود..
(قدرت، چیزی نیست که آدم بتونه هر وقت خواست کنار بذارتش...)
این جمله مدام توی سرم تکرار میشد..
همون لحظه، گوشی جونگکوک روی میز لرزید.
نگاهی به صفحه انداخت.
چهرهاش در یک لحظه جدیتر از قبل شد..
تماس رو جواب داد.
- بگو.
چند ثانیه فقط گوش داد.
اخمهایش آرامآرام در هم رفت..
- ...کی؟
...
- هیچکس حق نداره دست بهش بزنه. خودم میرسم.
تماس رو قطع کرد.
فنجان قهوه رو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد.
- باید بریم.
متعجب نگاهش کردم.
& چی شده؟
- یه مشکل پیش اومده.
& چه مشکلی؟
کتش رو مرتب کرد.
- لازم نیست بدونی.
با حرص بلند شدم.
& بازم همون جواب همیشگی؟
بدون اینکه جوابم را بدهد، از کافه خارج شد.
با عجله دنبالش رفتم..
__________________________
چند دقیقه بعد....
ماشین با سرعت داخل خیابانها حرکت میکرد.
فضای داخل ماشین از همیشه سنگینتر بود...
مینجائه چند بار از آینه به جونگکوک نگاه کرد، اما چیزی نگفت..
بالاخره سکوت رو شکستم.
& حداقل بگو قراره کجا بریم.
جونگکوک نگاهش رو از جاده نگرفت..
- انبار شمارهی سه.
& اونجا چه خبره؟
این بار مینجائه جواب داد..
«یکی از محمولههای قربان دچار مشکل شده.»
& چه مشکلی؟
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
- مینجائه..
«...ببخشید قربان.»
دوباره سکوت برقرار شد...
حدود بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی یک سولهی بزرگ و قدیمی توقف کرد ..
چند نفر از افراد جونگکوک بیرون سوله ایستاده بودن..
همین که ماشین رو دیدن، با عجله جلو آومدن.
یکی از آنها با اضطراب گفت:
«قربان... یکی قبل از ما به انبار رسیده.»
جونگکوک از ماشین پیاده شد..
- داخل چند نفرن؟
«هنوز مطمئن نیستیم...»
جونگکوک نگاهی کوتاه به من انداخت.
- تو داخل ماشین میمونی.
اخم کردم.
& من بچه نیستم.
- این دستور بود..
خواستم اعتراض کنم، اما اون دیگه به حرفم گوش نمیداد ...
کتش رو صاف کرد و همراه مینجائه به سمت درِ فلزی سوله رفت.
من از پشت شیشه نگاهشون میکردم...
بیخبر از اینکه چند دقیقهی بعد، اتفاقی قرار بود بیفته که همهچیز رو تغییر بده ....
______________________________
⭐️ادامه دارد......
به نظرتون قراره چه اتفاقی بیفته ..؟
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌻
"پارت ۳۸"
ویو ات
از پنجرهی کافه بیرون رو نگاه میکردم.
ماشینها یکییکی از خیابان رد میشدند، اما ذهنم هنوز درگیر حرفهای جونگکوک بود..
(قدرت، چیزی نیست که آدم بتونه هر وقت خواست کنار بذارتش...)
این جمله مدام توی سرم تکرار میشد..
همون لحظه، گوشی جونگکوک روی میز لرزید.
نگاهی به صفحه انداخت.
چهرهاش در یک لحظه جدیتر از قبل شد..
تماس رو جواب داد.
- بگو.
چند ثانیه فقط گوش داد.
اخمهایش آرامآرام در هم رفت..
- ...کی؟
...
- هیچکس حق نداره دست بهش بزنه. خودم میرسم.
تماس رو قطع کرد.
فنجان قهوه رو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد.
- باید بریم.
متعجب نگاهش کردم.
& چی شده؟
- یه مشکل پیش اومده.
& چه مشکلی؟
کتش رو مرتب کرد.
- لازم نیست بدونی.
با حرص بلند شدم.
& بازم همون جواب همیشگی؟
بدون اینکه جوابم را بدهد، از کافه خارج شد.
با عجله دنبالش رفتم..
__________________________
چند دقیقه بعد....
ماشین با سرعت داخل خیابانها حرکت میکرد.
فضای داخل ماشین از همیشه سنگینتر بود...
مینجائه چند بار از آینه به جونگکوک نگاه کرد، اما چیزی نگفت..
بالاخره سکوت رو شکستم.
& حداقل بگو قراره کجا بریم.
جونگکوک نگاهش رو از جاده نگرفت..
- انبار شمارهی سه.
& اونجا چه خبره؟
این بار مینجائه جواب داد..
«یکی از محمولههای قربان دچار مشکل شده.»
& چه مشکلی؟
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
- مینجائه..
«...ببخشید قربان.»
دوباره سکوت برقرار شد...
حدود بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی یک سولهی بزرگ و قدیمی توقف کرد ..
چند نفر از افراد جونگکوک بیرون سوله ایستاده بودن..
همین که ماشین رو دیدن، با عجله جلو آومدن.
یکی از آنها با اضطراب گفت:
«قربان... یکی قبل از ما به انبار رسیده.»
جونگکوک از ماشین پیاده شد..
- داخل چند نفرن؟
«هنوز مطمئن نیستیم...»
جونگکوک نگاهی کوتاه به من انداخت.
- تو داخل ماشین میمونی.
اخم کردم.
& من بچه نیستم.
- این دستور بود..
خواستم اعتراض کنم، اما اون دیگه به حرفم گوش نمیداد ...
کتش رو صاف کرد و همراه مینجائه به سمت درِ فلزی سوله رفت.
من از پشت شیشه نگاهشون میکردم...
بیخبر از اینکه چند دقیقهی بعد، اتفاقی قرار بود بیفته که همهچیز رو تغییر بده ....
______________________________
⭐️ادامه دارد......
به نظرتون قراره چه اتفاقی بیفته ..؟
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌻
- ۱.۴k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط