بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۳۹"
ویو جونگکوک
با اشارهی دستم، مینجائه و چند نفر از افراد وارد سوله شدن...
فضای داخل تاریک بود..
بوی باروت و چوب نمکشیده همهجا پیچیده بود.
نگاهم روی جعبههای اسلحه چرخید..
- همهجا رو بگردید..
افرادم از هم جدا شدن.
همین که چند قدم جلو رفتم، صدای شلیک گلوله داخل سوله پیچید...
- پناه بگیرید! (داد)
همه پشت جعبهها سنگر گرفتن.
گلولهی دوم از کنار صورتم رد شد...
بدون معطلی اسلحهم رو بیرون کشیدم.
- مینجائه! سمت راست!
«چشم قربان!»
درگیری فقط چند دقیقه طول کشید...
افراد ناشناس که فهمیدن راه فراری ندارن، یکییکی عقبنشینی کردن ..
خواستم از پشت جعبه بیرون بیام که ناگهان...
تق!
صدای شلیک دیگهای بلند شد...
سوزش تندی توی بازوی چپم پیچید..
گلوله از کنار بازوم رد شده بود..
دندونام رو روی هم فشار دادم، اما حتی یه قدم هم عقب نرفتم.
مینجائه با نگرانی دوید سمتم.
«قربان! زخمی شدید!»
نگاهی به آستین خونآلودم انداختم.
- چیز مهمی نیست ..
«اجازه بدید پزشک رو خبر کنم.»
با لحن محکمی گفتم:
- اول انبار رو کامل بررسی کنید..
«اما قربان...»
- گفتم اول انبار..
مینجائه با اکراه سرش رو پایین انداخت.
«چشم.»
چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شدم همهچیز تحت کنترله، از سوله بیرون اومدم ...
ات کنار ماشین ایستاده بود..
همین که نگاهم بهش افتاد، دیدم چشمش روی آستین خونآلودم ثابت مونده...
چند قدم به سمتم اومد.
& این... خونه؟ (نه شربت آلبالو هستش🤦🏻♀️)
بیتفاوت جواب دادم:
- خراش برداشته..
مینجائه که پشت سرم ایستاده بود، زیر لب گفت:
«گلوله از کنار بازوی قربان رد شده...»
نگاه تندی به مینجائه انداختم..
اون هم سریع ساکت شد.
ات اخم کرد.
& به این میگی خراش؟
بدون اینکه جوابش رو بدم، درِ ماشین رو باز کردم.
- برمیگردیم عمارت..
اما درد بازوم، با هر حرکتی بیشتر میشد...
و این اولین باری بود که ات، جونگکوک رو زخمی و آسیبپذیر میدید ....
________________________________
⭐️ادامه دارد......
مرسی از همتون وقتی کامنتارو میخونم عشق میکنم❤️
حمایتاتون خیلییی برام با ارزشه🌸
"پارت ۳۹"
ویو جونگکوک
با اشارهی دستم، مینجائه و چند نفر از افراد وارد سوله شدن...
فضای داخل تاریک بود..
بوی باروت و چوب نمکشیده همهجا پیچیده بود.
نگاهم روی جعبههای اسلحه چرخید..
- همهجا رو بگردید..
افرادم از هم جدا شدن.
همین که چند قدم جلو رفتم، صدای شلیک گلوله داخل سوله پیچید...
- پناه بگیرید! (داد)
همه پشت جعبهها سنگر گرفتن.
گلولهی دوم از کنار صورتم رد شد...
بدون معطلی اسلحهم رو بیرون کشیدم.
- مینجائه! سمت راست!
«چشم قربان!»
درگیری فقط چند دقیقه طول کشید...
افراد ناشناس که فهمیدن راه فراری ندارن، یکییکی عقبنشینی کردن ..
خواستم از پشت جعبه بیرون بیام که ناگهان...
تق!
صدای شلیک دیگهای بلند شد...
سوزش تندی توی بازوی چپم پیچید..
گلوله از کنار بازوم رد شده بود..
دندونام رو روی هم فشار دادم، اما حتی یه قدم هم عقب نرفتم.
مینجائه با نگرانی دوید سمتم.
«قربان! زخمی شدید!»
نگاهی به آستین خونآلودم انداختم.
- چیز مهمی نیست ..
«اجازه بدید پزشک رو خبر کنم.»
با لحن محکمی گفتم:
- اول انبار رو کامل بررسی کنید..
«اما قربان...»
- گفتم اول انبار..
مینجائه با اکراه سرش رو پایین انداخت.
«چشم.»
چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شدم همهچیز تحت کنترله، از سوله بیرون اومدم ...
ات کنار ماشین ایستاده بود..
همین که نگاهم بهش افتاد، دیدم چشمش روی آستین خونآلودم ثابت مونده...
چند قدم به سمتم اومد.
& این... خونه؟ (نه شربت آلبالو هستش🤦🏻♀️)
بیتفاوت جواب دادم:
- خراش برداشته..
مینجائه که پشت سرم ایستاده بود، زیر لب گفت:
«گلوله از کنار بازوی قربان رد شده...»
نگاه تندی به مینجائه انداختم..
اون هم سریع ساکت شد.
ات اخم کرد.
& به این میگی خراش؟
بدون اینکه جوابش رو بدم، درِ ماشین رو باز کردم.
- برمیگردیم عمارت..
اما درد بازوم، با هر حرکتی بیشتر میشد...
و این اولین باری بود که ات، جونگکوک رو زخمی و آسیبپذیر میدید ....
________________________________
⭐️ادامه دارد......
مرسی از همتون وقتی کامنتارو میخونم عشق میکنم❤️
حمایتاتون خیلییی برام با ارزشه🌸
- ۱.۹k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط