عشق ناگهانی
# عشق ــ ناگهانی
part_1
دسامبر ۲۰۱۴
با دلتنگی به چهره ی برادر بزرگترش نگاه کرد
البته برادرش فقط هفت دقیقه بزرگترش...
(علامت برادر تهیونگ تمین: ــ)
ـــ: تهیونگ خیلی دلم برات تنگ شده ....
امسالم برای تولدمون نمیای؟
لبخندی به بغض بچگونش زد
میدونی که نمیتونم .... چطوره تو بیای پیش من ها؟
بعدشم که تعطیلات زمستونیه قول میدم اینبار همه جارو بهت نشون میدم
وقتی قطره های اشک از چشمای نیمه دیگش جاری شد قلبش گرفت
+:چرا گریه میکنی؟
همون طور که گریه اش شدید تر شد جواب داد : چون دلم برات تنگ شده ... میدونی که بابا نمیذاره من تنهایی بیام خودشم که اینقدر سرش شلوغه عمرا دنبال من بیاد... من کی تو رو ببینم آخههه...
اخمی کرد و به لپ تابش نزدیک تر شد
+: تمین این اشک به خاطر دلتنگی نیست بهم بگو چی شده...... بابا اذیتت میکنه؟
با نگاه تمین فهمید که چرت گفته باباش بینهایت تمین رو دوست داشت و همیشه لوسش میکرد
+: خب حالا منو نخور با اون چشمات .... درست حرف بزن فکر پیچوندنم از سرت بنداز بیرون به هرکی بتونی دروغ بگی به من که نمیتونی
عصبی داد زد:
میگم دلم برات تنگ شده فهمیدنش آنقدر سخته برات؟......
دستاش و با حالت تسلیم بالا برد
+: خیلی خب بابا یواش..... منم دلم برات خیلی تنگ شده
ـــ: پس میای؟(مظلوم)
با لحن شرمنده ای گفت : نمیتونم مامان و تنها بزارم تمین
part_1
دسامبر ۲۰۱۴
با دلتنگی به چهره ی برادر بزرگترش نگاه کرد
البته برادرش فقط هفت دقیقه بزرگترش...
(علامت برادر تهیونگ تمین: ــ)
ـــ: تهیونگ خیلی دلم برات تنگ شده ....
امسالم برای تولدمون نمیای؟
لبخندی به بغض بچگونش زد
میدونی که نمیتونم .... چطوره تو بیای پیش من ها؟
بعدشم که تعطیلات زمستونیه قول میدم اینبار همه جارو بهت نشون میدم
وقتی قطره های اشک از چشمای نیمه دیگش جاری شد قلبش گرفت
+:چرا گریه میکنی؟
همون طور که گریه اش شدید تر شد جواب داد : چون دلم برات تنگ شده ... میدونی که بابا نمیذاره من تنهایی بیام خودشم که اینقدر سرش شلوغه عمرا دنبال من بیاد... من کی تو رو ببینم آخههه...
اخمی کرد و به لپ تابش نزدیک تر شد
+: تمین این اشک به خاطر دلتنگی نیست بهم بگو چی شده...... بابا اذیتت میکنه؟
با نگاه تمین فهمید که چرت گفته باباش بینهایت تمین رو دوست داشت و همیشه لوسش میکرد
+: خب حالا منو نخور با اون چشمات .... درست حرف بزن فکر پیچوندنم از سرت بنداز بیرون به هرکی بتونی دروغ بگی به من که نمیتونی
عصبی داد زد:
میگم دلم برات تنگ شده فهمیدنش آنقدر سخته برات؟......
دستاش و با حالت تسلیم بالا برد
+: خیلی خب بابا یواش..... منم دلم برات خیلی تنگ شده
ـــ: پس میای؟(مظلوم)
با لحن شرمنده ای گفت : نمیتونم مامان و تنها بزارم تمین
- ۱۰۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط