عشق ناگهانی
# عشق ــ ناگهانی
part_3
زن با نگرانی سری تکون داد
~: نه تهیونگ سوجون جونشو هم برای شما میده
+چیکار کنم آخرشم باهام قهر کرد لبخندی به لبای برچیده اش زد و لپش و کشید و پرسید چرا قهر کرد؟
با حالت سوالی جواب داد: چون گفتم نمیرم کره؟
~: چرا نمیری ؟ هفته دیگه برات بیلیت میگیرم
دو هفته ی تعطیلات و بمون پیشش
+نمیتونم
~چرا نمیتونی؟!!
+من نمیتونم تورو تنها بزارم و برم
زن اخمی کرد و با حرص مشتی به بازوش زد و گفت : مگه من دختر چهارده سالم ؟
تهیونگ صاف نشست و متقابلاً اخم کرد
+نیستی ولی از دخترای چهارده ساله ام خوشگل تری
ابرویی بالا انداخت موهاش و با عشوه به عقب پرت کرد کمی سمت پسرش خم شد و پرسید : اینجوری فکر میکنی؟ میترسی بدزدنم؟
کلافه سرش و چرخوند و جواب : فقط نمیخوام تنها باشی
لبخند مهربون و مادرانه اش که تهیونگ چند سال ی بار مشاهدش میکرد و زد و آروم پسرش رو بغل کرد
~نه انگاری واقعا پسرم بزرگ شده ... میدونی که من تو رو خیلی دوست دارم ....میدونی که من خیلی خوشحالم که تو رو کنار خودم دارم؟
تهیونگ سرش و تکون داد
~پس میرم بیلیت میگیرم و تو هم آخر هفته میری سئول پیش برادرت
+مامااااان
محکم تر فشردش و گفت : همین که گفتم ...!
ادامه دارد........
part_3
زن با نگرانی سری تکون داد
~: نه تهیونگ سوجون جونشو هم برای شما میده
+چیکار کنم آخرشم باهام قهر کرد لبخندی به لبای برچیده اش زد و لپش و کشید و پرسید چرا قهر کرد؟
با حالت سوالی جواب داد: چون گفتم نمیرم کره؟
~: چرا نمیری ؟ هفته دیگه برات بیلیت میگیرم
دو هفته ی تعطیلات و بمون پیشش
+نمیتونم
~چرا نمیتونی؟!!
+من نمیتونم تورو تنها بزارم و برم
زن اخمی کرد و با حرص مشتی به بازوش زد و گفت : مگه من دختر چهارده سالم ؟
تهیونگ صاف نشست و متقابلاً اخم کرد
+نیستی ولی از دخترای چهارده ساله ام خوشگل تری
ابرویی بالا انداخت موهاش و با عشوه به عقب پرت کرد کمی سمت پسرش خم شد و پرسید : اینجوری فکر میکنی؟ میترسی بدزدنم؟
کلافه سرش و چرخوند و جواب : فقط نمیخوام تنها باشی
لبخند مهربون و مادرانه اش که تهیونگ چند سال ی بار مشاهدش میکرد و زد و آروم پسرش رو بغل کرد
~نه انگاری واقعا پسرم بزرگ شده ... میدونی که من تو رو خیلی دوست دارم ....میدونی که من خیلی خوشحالم که تو رو کنار خودم دارم؟
تهیونگ سرش و تکون داد
~پس میرم بیلیت میگیرم و تو هم آخر هفته میری سئول پیش برادرت
+مامااااان
محکم تر فشردش و گفت : همین که گفتم ...!
ادامه دارد........
- ۷۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط