نمیدانم چه حکمتی بود که میان من و دیدنت این همه فاصله ک
نمیدانم چه حکمتی بود که میان من و دیدنت این همه فاصله کاشت...
هر شب خیال تو را مینشاندم روبهرویم درست مثل شمعی که با هر دم خاموش تر میشود و باز در روشنی نگاهت زنده میگردد!
_من عمرم را در رویای لحظهای گذراندم که بتوانم چهرهات را از میان تار و پود خیال بیرون بکشم
_تا دستم را در گرمای دستانت پنهان کنم و بفهمم که تمام این سالها بیدلیل زنده نماندهام
اما...
اگر رفتنم زودتر از دیدارمان رسید...
اگر تقدیر چنین خواست که پیش از دیدنت به خاموشی بروم،
نگذار کسی عشق مرا به فراموشی بسپارد!
بگذار بدانی در جایی از این خاک سرد دلی بود که بی انکه تو را دیده باشد تمام جهانش را در نام تو خلاصه کرده بود...:)
و اگر روزی بادی آرام از کنار تنت گذشت شاید همان نفس من بود...
همان که نرسید تا در آغوشت بمیرد اما در اندیشهات جاودانه شد!
با تمام دلی که هنوز در لحظهی رفتن تو را دوست دارد…
هر شب خیال تو را مینشاندم روبهرویم درست مثل شمعی که با هر دم خاموش تر میشود و باز در روشنی نگاهت زنده میگردد!
_من عمرم را در رویای لحظهای گذراندم که بتوانم چهرهات را از میان تار و پود خیال بیرون بکشم
_تا دستم را در گرمای دستانت پنهان کنم و بفهمم که تمام این سالها بیدلیل زنده نماندهام
اما...
اگر رفتنم زودتر از دیدارمان رسید...
اگر تقدیر چنین خواست که پیش از دیدنت به خاموشی بروم،
نگذار کسی عشق مرا به فراموشی بسپارد!
بگذار بدانی در جایی از این خاک سرد دلی بود که بی انکه تو را دیده باشد تمام جهانش را در نام تو خلاصه کرده بود...:)
و اگر روزی بادی آرام از کنار تنت گذشت شاید همان نفس من بود...
همان که نرسید تا در آغوشت بمیرد اما در اندیشهات جاودانه شد!
با تمام دلی که هنوز در لحظهی رفتن تو را دوست دارد…
- ۷۳
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط