#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۴۵: قولی که واقعی شد
پادشاه با خستگی دستش را روی پیشانیاش کشید.
مشخص بود دیگر حتی حوصله شنیدن یک کلمه اضافه را هم ندارد.
— «کافیه. بیمار احتیاج به استراحت داره.»
بعد مستقیم به بقیه نگاه کرد.
— «همه بیرون.»
هیچکس جرئت بحث نداشت.
خب…
تقریباً هیچکس.
چون جین فوراً گفت:
— «ولی اعلیحضرت، سوآ هنوز—»
— «گفتم بیرون.»
اووووف.
سکوت مرگبار.
جین لبهایش را جمع کرد.
دو ثانیه به سوآ نگاه کرد، بعد آهی کشید.
— «باشه… ولی اگه چیزی شد خبرم کنین.»
تهیونگ آرام از کنارش رد شد و زیرلب گفت:
— «تبریک میگم، زنده موندی.»
— «خفه شو.»
کمکم همه از اتاق خارج شدند.
سوهیون با اخطار آخر به یهجین نگاه کرد و رفت.
میرا برای سوآ بوس فرستاد.
جیمین آرام لبخند زد.
یونگی فقط گفت:
— «بخواب.»
و هوسوک قبل از بیرون رفتن، چند ثانیه طولانی به جونگکوک خیره ماند.
انگار میخواست مطمئن شود واقعاً مراقبش خواهد بود.
جونگکوک فقط آرام سر تکان داد.
«با جونم.»
پادشاه آخرین نفر بود.
قبل از خروج، نگاهش بین سوآ و جونگکوک چرخید.
و برای اولین بار آن شب…
لبخند خیلی کمرنگی زد.
نه لبخند یک پادشاه.
لبخند یک پدر.
بعد آرام از اتاق خارج شد و در را بست.
سکوت برگشت.
این بار…
آرامتر.
فقط صدای باران میآمد.
سوآ چند ثانیه به در خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «جونگکوک…»
او فوراً کنارش نشست.
— «هوم؟»
سوآ دستش را گرفت.
دستهایش هنوز کمی میلرزید.
— «خواهش میکنم… نمیخوام توی قصر بمونم.»
جونگکوک اخم کرد.
— «الان امنترین جا همینجاست.»
سوآ سریع سرش را تکان داد.
— «نه… نیست.»
صدایش شکست.
— «من اینجا میترسم.»
همین یک جمله کافی بود تا قلب جونگکوک فشرده شود.
چند لحظه ساکت ماند.
انگار داشت بین عقل و دلش جنگ میکرد.
بالاخره آه آرامی کشید.
— «باشه.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک دستش را نوازش کرد.
— «همراه جیهوپ برو.»
— «…چی؟»
— «اون برادرته. بیشتر از هرکسی مراقبت میکنه.»
سوآ فوراً گفت:
— «پس تو چی؟ تو هم بیا.»
نگاه جونگکوک برای لحظهای نرم شد.
خدای من…
این دختر واقعاً نمیفهمید با این جملهها چه بلایی سر قلبش میآورد.
او آرام لبخند تلخی زد.
— «نمیتونم.»
— «چرا؟»
— «فردا جلسه قصره. باید اون عوضیای که این کارو کرده پیدا کنم.»
سوآ ساکت شد.
اما چند ثانیه بعد خیلی آرام گفت:
— «مگه قول ندادی هرجا برم باهام میای؟»
ضربه مستقیم به قلب ولیعهد سلطنتی.
تبریک میگوییم.
ایشان دیگر زنده نیستند.
جونگکوک خندید.
خیلی کوتاه.
خیلی آروم.
بعد پیشانیاش را به دست سوآ تکیه داد.
— «تو قراره همراه برادرت باشی.»
آرام چشمهایش را بست.
— «و من قول میدم زود برگردم پیشت.»
مکث کوتاهی کرد.
بعد آهستهتر گفت:
— «هیچوقت تنهات نمیذارم.»
سوآ به او نگاه کرد.
به خستگی زیر چشمهایش.
به زخم روی صورتش.
به مردی که از معدن تا اینجا حتی یک لحظه رهایش نکرده بود.
قلبش آرام و دردناک فشرده شد.
و برای اولین بار…
ترسش کمتر شد.
خیلی آرام گفت:
— «باشه…»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
بعد بیاختیار دستش را بالا آورد و موهای آشفته سوآ را پشت گوشش برد.
حرکتی ساده.
اما آنقدر آرام و مراقب بود که قلب سوآ دیوانهوار کوبید.
هیچکدام چیزی نگفتند.
نیازی هم نبود.
چون سکوت بینشان…
دیگر ناراحتکننده نبود.
گرم بود.
امن بود.
جونگکوک آرام زمزمه کرد:
— «میدونی توی اون معدن بیشتر از چی ترسیدم؟»
سوآ آرام سر تکان داد.
جونگکوک نگاهش را از چشمهایش برنداشت.
— «اینکه دیر برسم.»
نفس سوآ گیر کرد.
و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید—
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «دوستت دارم.»
سکوت*
قلب سوآ انگار ایستاد.
چند هفته پیش اگر کسی این جمله را میگفت، احتمالاً فرار میکرد.
چون عشق به ولیعهد؟
فاجعه بود.
خطر بود.
دردسر بود.
ولی حالا…
وقتی به چشمهای خسته و صادق جونگکوک نگاه میکرد…
دیگر نمیتوانست انکار کند.
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.
و آهسته گفت:
— «منم دوستت دارم.»
و جونگکوک برای اولین بار بعد از آن شب وحشتناک…
واقعاً نفس کشید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۴۵: قولی که واقعی شد
پادشاه با خستگی دستش را روی پیشانیاش کشید.
مشخص بود دیگر حتی حوصله شنیدن یک کلمه اضافه را هم ندارد.
— «کافیه. بیمار احتیاج به استراحت داره.»
بعد مستقیم به بقیه نگاه کرد.
— «همه بیرون.»
هیچکس جرئت بحث نداشت.
خب…
تقریباً هیچکس.
چون جین فوراً گفت:
— «ولی اعلیحضرت، سوآ هنوز—»
— «گفتم بیرون.»
اووووف.
سکوت مرگبار.
جین لبهایش را جمع کرد.
دو ثانیه به سوآ نگاه کرد، بعد آهی کشید.
— «باشه… ولی اگه چیزی شد خبرم کنین.»
تهیونگ آرام از کنارش رد شد و زیرلب گفت:
— «تبریک میگم، زنده موندی.»
— «خفه شو.»
کمکم همه از اتاق خارج شدند.
سوهیون با اخطار آخر به یهجین نگاه کرد و رفت.
میرا برای سوآ بوس فرستاد.
جیمین آرام لبخند زد.
یونگی فقط گفت:
— «بخواب.»
و هوسوک قبل از بیرون رفتن، چند ثانیه طولانی به جونگکوک خیره ماند.
انگار میخواست مطمئن شود واقعاً مراقبش خواهد بود.
جونگکوک فقط آرام سر تکان داد.
«با جونم.»
پادشاه آخرین نفر بود.
قبل از خروج، نگاهش بین سوآ و جونگکوک چرخید.
و برای اولین بار آن شب…
لبخند خیلی کمرنگی زد.
نه لبخند یک پادشاه.
لبخند یک پدر.
بعد آرام از اتاق خارج شد و در را بست.
سکوت برگشت.
این بار…
آرامتر.
فقط صدای باران میآمد.
سوآ چند ثانیه به در خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «جونگکوک…»
او فوراً کنارش نشست.
— «هوم؟»
سوآ دستش را گرفت.
دستهایش هنوز کمی میلرزید.
— «خواهش میکنم… نمیخوام توی قصر بمونم.»
جونگکوک اخم کرد.
— «الان امنترین جا همینجاست.»
سوآ سریع سرش را تکان داد.
— «نه… نیست.»
صدایش شکست.
— «من اینجا میترسم.»
همین یک جمله کافی بود تا قلب جونگکوک فشرده شود.
چند لحظه ساکت ماند.
انگار داشت بین عقل و دلش جنگ میکرد.
بالاخره آه آرامی کشید.
— «باشه.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک دستش را نوازش کرد.
— «همراه جیهوپ برو.»
— «…چی؟»
— «اون برادرته. بیشتر از هرکسی مراقبت میکنه.»
سوآ فوراً گفت:
— «پس تو چی؟ تو هم بیا.»
نگاه جونگکوک برای لحظهای نرم شد.
خدای من…
این دختر واقعاً نمیفهمید با این جملهها چه بلایی سر قلبش میآورد.
او آرام لبخند تلخی زد.
— «نمیتونم.»
— «چرا؟»
— «فردا جلسه قصره. باید اون عوضیای که این کارو کرده پیدا کنم.»
سوآ ساکت شد.
اما چند ثانیه بعد خیلی آرام گفت:
— «مگه قول ندادی هرجا برم باهام میای؟»
ضربه مستقیم به قلب ولیعهد سلطنتی.
تبریک میگوییم.
ایشان دیگر زنده نیستند.
جونگکوک خندید.
خیلی کوتاه.
خیلی آروم.
بعد پیشانیاش را به دست سوآ تکیه داد.
— «تو قراره همراه برادرت باشی.»
آرام چشمهایش را بست.
— «و من قول میدم زود برگردم پیشت.»
مکث کوتاهی کرد.
بعد آهستهتر گفت:
— «هیچوقت تنهات نمیذارم.»
سوآ به او نگاه کرد.
به خستگی زیر چشمهایش.
به زخم روی صورتش.
به مردی که از معدن تا اینجا حتی یک لحظه رهایش نکرده بود.
قلبش آرام و دردناک فشرده شد.
و برای اولین بار…
ترسش کمتر شد.
خیلی آرام گفت:
— «باشه…»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
بعد بیاختیار دستش را بالا آورد و موهای آشفته سوآ را پشت گوشش برد.
حرکتی ساده.
اما آنقدر آرام و مراقب بود که قلب سوآ دیوانهوار کوبید.
هیچکدام چیزی نگفتند.
نیازی هم نبود.
چون سکوت بینشان…
دیگر ناراحتکننده نبود.
گرم بود.
امن بود.
جونگکوک آرام زمزمه کرد:
— «میدونی توی اون معدن بیشتر از چی ترسیدم؟»
سوآ آرام سر تکان داد.
جونگکوک نگاهش را از چشمهایش برنداشت.
— «اینکه دیر برسم.»
نفس سوآ گیر کرد.
و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید—
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «دوستت دارم.»
سکوت*
قلب سوآ انگار ایستاد.
چند هفته پیش اگر کسی این جمله را میگفت، احتمالاً فرار میکرد.
چون عشق به ولیعهد؟
فاجعه بود.
خطر بود.
دردسر بود.
ولی حالا…
وقتی به چشمهای خسته و صادق جونگکوک نگاه میکرد…
دیگر نمیتوانست انکار کند.
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.
و آهسته گفت:
— «منم دوستت دارم.»
و جونگکوک برای اولین بار بعد از آن شب وحشتناک…
واقعاً نفس کشید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۹.۰k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط