{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۴۴: آخرین نفرِ آرام؟ نه واقعاً.
فضای درمانگاه دیگر از مرز «متشنج» رد شده بود.
الان رسماً داشت وارد مرحله‌ی
«اگه یکی عطسه کنه، جنگ جهانی شروع می‌شه» می‌شد.
پادشاه با اخم به جمع نگاه کرد.
— «این چه وضعیه؟ اینجا درمانگاهه یا بازار ماهی؟»
تهیونگ خیلی آرام زیرلب گفت:
— «با احترام… بازار ماهی آروم‌تره.»
نامجون فوراً کف دستش را کوبید روی صورتش.
ملکه کنار تخت سوآ ایستاده بود.
لبخندش ملایم بود.
نگاهش مهربان.
ولی سوآ داشت یخ می‌زد.
هر بار که ملکه حرف می‌زد، صدای داخل معدن توی سرش تکرار می‌شد.
«تا وقتی اون دختر کنار ولیعهد باشه…»
سوآ ناخودآگاه کمی عقب کشید.
حرکت کوچکی بود.
ولی از چشم جونگ‌کوک دور نماند.
و این بد بود.
چون حالا نگاه جونگ‌کوک روی ملکه مانده بود.
دقیق.
سنگین.
بی‌صدا.
ملکه متوجه شد.
اما حتی یک ثانیه هم کنترل چهره‌اش را از دست نداد.
این زن واقعاً ترسناک بود.
پادشاه دوباره با عصبانیت گفت:
— «چرا همه اینجا جمع شدین؟»
هوسوک صاف ایستاد.
— «برای اطمینان از امنیت سوآ.»
یه‌جین سریع گفت:
— «ما فقط نگران بودیم—»
سوهیون زیرلب:
— «تو مشخصاً نگران زندان رفتنی.»
یه‌جین برگشت سمتش.
— «باز شروع نکن.»
— «یا چی؟»
— «یا—»
در اتاق ناگهانی دوباره باز شد.
همه برگشتند.
و جین…
واقعاً دوان‌دوان وارد شد.
موهاش به‌هم‌ریخته بود.
کتش نصفه روی شونه‌اش مانده بود.
نفس‌نفس می‌زد.
— «سوآ!!»
بعد وسط اتاق ایستاد.
به همه نگاه کرد.
پادشاه.
ملکه.
جونگ‌کوک.
یه‌جین که نزدیک بود منفجر شود.
سوهیون که آماده قتل بود.
تهیونگ که انگار آمده بود سینما.
یونگی که روحش از بدنش جدا شده بود.
و جین خیلی آرام گفت:
— «…من فقط ده دقیقه دیر رسیدم.»
تهیونگ فوراً اشاره کرد:
— «خوش اومدی به جهنم.»
جین با شوک به سوآ نزدیک شد.
— «خوبی؟ آسیب دیدی؟ اون احمقا باهات چیکار کردن؟»
سوآ با دیدنش بالاخره یک ذره آرام شد.
— «من خوبم…»
اما جین ناگهانی برگشت سمت بقیه.
— «کی باعث این اتفاق شد؟»
سکوت*
نامجون زیرلب:
— «الان وقت این سوال نبود.»
جین مستقیم به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— «تو که حتماً می‌دونی.»
جونگ‌کوک فکش منقبض شد.
ملکه خیلی آرام گفت:
— «الان وقت پیدا کردن مقصر نیست. مهم سلامتی سوآست.»
و باز هم—
سوآ لرزید.
جین فوراً متوجه شد.
اخم کرد.
— «سوآ؟»
سوآ سریع گفت:
— «چی؟»
— «چرا رنگت پرید؟»
ملکه لبخندش را حفظ کرد.
ولی نگاه جونگ‌کوک…
تیزتر شد.
تهیونگ زیرلب به یونگی گفت:
— «هیونگ، جونگ کوک داره مثل کارآگاه‌های سریالا کنار هم می‌چینه.»
یونگی:
— «و اگه کامل بچینه، نصف قصر می‌میرن.»
در همین لحظه پادشاه خسته دستش را بالا آورد.
— «کافیه!»
همه ساکت شدند.
پادشاه به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— «فردا جلسه رسمی تشکیل میشه. می‌خوام بدونم دقیقاً چه اتفاقی افتاده.»
سکوت سنگینی افتاد.
چون همه فهمیدند…
از فردا، بازی واقعی شروع می‌شود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
دیدگاه ها (۱۱)

بانو فالو شه؟🎀https://wisgoon.com/bangtans.fake

#تاج_و_طوفانپارت ۴۳: ورود پادشاهجمله یه‌جین هنوز کامل تمام ن...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

تو مال منی...p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط