در حصار سرد نگاهت
در حصار سرد نگاهت
Part⁸
ات با دستپاچگی نگاهش بین تهیونگ و لارا چرخید و گفت:
«آقای کیم... من اومدم که بگم...»
توی ذهنش، خودش هم به زور یه بهونه از آستینش بیرون کشید.
ذهنش:«باشه... همین یه کلمه رو هم قشنگ درآوردم، آفرین به خودم.»
بلند تر ادامه داد:
«اگه غذاتون تموم شد، ظرفتون رو بدید تا بردارم... ولی انگار بد موقع اومدم.»
توی دلش فوری گفت:
*«آفرین، خوب بهونهای اوردی. عالی شد. اصلاً استادِ فرار از صحنهام.»
ویو تهیونگ:
تا خواستم هلش بدم که از توی اتاق بره بیرون یهو ات امد داخل
«نه، نه، الان... اخه باید بیای.»
ابروهام بالا رفت.
«نه، اتفاقاً خیلی بهموقع اومدی. منم غذام داشت تموم میشد.»
مکث کردم و گوشی رو از روی میز برداشتم.
«راستی برای گوشیت هم پیام اومده، ولی من نخوندمش.»
ات با تعجب گفت:
«پیام؟»
لارا که از حرص انگار داشت منفجر میشد، با ناز و ادا گفت:
«ایششش... گمشو بیرون، دخترهی مزاحم! من و تهیونگجونم کار مهمی داشتیم.»
بعد بیمعطلی برگشت سمت من و با لوسبازیِ اعصابخردکنش خودش رو بهم چسبوند.
خیلی نزدیک... زیادی نزدیک.
ات با صدایی که سعی میکرد بیتفاوت باشه گفت:
«ببخشید.»
بعد سریع گوشی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت؛ مستقیم سمت حیاط عمارت.
ویو تهیونگ:
اون لارای لعنتی رو با یه حرکت از خودم هل دادم.
«معلوم هست چه غلطی میکنی؟» *(داد)*
لارا با همون لحن لوسش گفت:
«اخه تهیونگی، اومدم بهت بگم فردا شب یه مهمونی گرفتم. تو هم باید بیای، حال و هوات عوض میشه.»
با اخم جواب دادم:
«باشه، فقط گمشو بیرون.»
لارا وانمود کرد ناراحت نشده.
یه لبخند مصنوعی زد و با عشوه از اتاق بیرون رفت.
بعدش سریع رفت توی سرویس بهداشتی، رژش رو حسابی پخش کرد تا بقیه فکر کنن تهیونگ اون رو بوسیده
از اون نقشههای بچگانه و مسخره که فقط از آدمهای عقدهای برمیاد.
بعد بیرون اومد و چشمش افتاد به ات.
رفت سمتش تا نمکِ ماجرا رو بیشتر کنه.
«سلام.»
ات حتی نگاهش نکرد:
«سلام.»
لارا با لحن پر از فخر گفت:
«منو ببین، مواظب عشقم باشیها. یه تار مو از سرش کم بشه، مقصرش تویی.»
ات تازه سرش رو بالا آورد، اما همون لحظه چشمش به رژِ پخششدهی لارا افتاد و حرفش نصفه موند.
لونهلونهی حسادت توی صورتش پیداش شده بود، هرچند داشت زور میزد پنهانش کنه.
«بله... حتماً.»
ات، در ذهن خودش:
*«چرا من انقدر حسودیم شددد؟ چرا ناراحت شدم؟ نه... نه اصلاً ناراحت نشدم...
... ولی حسودیم شدهههههههه! ولی اخه یه روزههه کی عاشق میشهههه»
---
خیلی زحمت کشیدم براش حمایت کن بانو
شرطا
لایک: ۵
کامنت: ۱٠
بازنشر: ۲
Part⁸
ات با دستپاچگی نگاهش بین تهیونگ و لارا چرخید و گفت:
«آقای کیم... من اومدم که بگم...»
توی ذهنش، خودش هم به زور یه بهونه از آستینش بیرون کشید.
ذهنش:«باشه... همین یه کلمه رو هم قشنگ درآوردم، آفرین به خودم.»
بلند تر ادامه داد:
«اگه غذاتون تموم شد، ظرفتون رو بدید تا بردارم... ولی انگار بد موقع اومدم.»
توی دلش فوری گفت:
*«آفرین، خوب بهونهای اوردی. عالی شد. اصلاً استادِ فرار از صحنهام.»
ویو تهیونگ:
تا خواستم هلش بدم که از توی اتاق بره بیرون یهو ات امد داخل
«نه، نه، الان... اخه باید بیای.»
ابروهام بالا رفت.
«نه، اتفاقاً خیلی بهموقع اومدی. منم غذام داشت تموم میشد.»
مکث کردم و گوشی رو از روی میز برداشتم.
«راستی برای گوشیت هم پیام اومده، ولی من نخوندمش.»
ات با تعجب گفت:
«پیام؟»
لارا که از حرص انگار داشت منفجر میشد، با ناز و ادا گفت:
«ایششش... گمشو بیرون، دخترهی مزاحم! من و تهیونگجونم کار مهمی داشتیم.»
بعد بیمعطلی برگشت سمت من و با لوسبازیِ اعصابخردکنش خودش رو بهم چسبوند.
خیلی نزدیک... زیادی نزدیک.
ات با صدایی که سعی میکرد بیتفاوت باشه گفت:
«ببخشید.»
بعد سریع گوشی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت؛ مستقیم سمت حیاط عمارت.
ویو تهیونگ:
اون لارای لعنتی رو با یه حرکت از خودم هل دادم.
«معلوم هست چه غلطی میکنی؟» *(داد)*
لارا با همون لحن لوسش گفت:
«اخه تهیونگی، اومدم بهت بگم فردا شب یه مهمونی گرفتم. تو هم باید بیای، حال و هوات عوض میشه.»
با اخم جواب دادم:
«باشه، فقط گمشو بیرون.»
لارا وانمود کرد ناراحت نشده.
یه لبخند مصنوعی زد و با عشوه از اتاق بیرون رفت.
بعدش سریع رفت توی سرویس بهداشتی، رژش رو حسابی پخش کرد تا بقیه فکر کنن تهیونگ اون رو بوسیده
از اون نقشههای بچگانه و مسخره که فقط از آدمهای عقدهای برمیاد.
بعد بیرون اومد و چشمش افتاد به ات.
رفت سمتش تا نمکِ ماجرا رو بیشتر کنه.
«سلام.»
ات حتی نگاهش نکرد:
«سلام.»
لارا با لحن پر از فخر گفت:
«منو ببین، مواظب عشقم باشیها. یه تار مو از سرش کم بشه، مقصرش تویی.»
ات تازه سرش رو بالا آورد، اما همون لحظه چشمش به رژِ پخششدهی لارا افتاد و حرفش نصفه موند.
لونهلونهی حسادت توی صورتش پیداش شده بود، هرچند داشت زور میزد پنهانش کنه.
«بله... حتماً.»
ات، در ذهن خودش:
*«چرا من انقدر حسودیم شددد؟ چرا ناراحت شدم؟ نه... نه اصلاً ناراحت نشدم...
... ولی حسودیم شدهههههههه! ولی اخه یه روزههه کی عاشق میشهههه»
---
خیلی زحمت کشیدم براش حمایت کن بانو
شرطا
لایک: ۵
کامنت: ۱٠
بازنشر: ۲
- ۵۲۷
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط