Love in the dark
Love in the dark①④
کوک: ا/ت
ا/ت: اخخ جونگکوک حس میکنم دارم میمیرم دست و پام رو حس نمیکنم..
کوک: چیشده؟
ا/ت: از بالا افتادم
کوک: زنگ بزنید آمبولانسسس
چند دقیقه بعد
بیمارستان بودیم منتظر بودیم
سومی: آقا
کوک: خفه شو شما اون خونه چیکار میکنید فقط نشسته بودین داشتین چیپس و پفک میخوردین زن من از بالای پنجره افتاده شما هیچکدومتون با خبر نشدین میدونم کار یکی از شماست فقط کافیه ا/ت بهم بگه میدونم چیکار کنم..
چند ساعت بعد
ا/ت: جونگکوک
کوک: بهوش اومدی؟ خوبی؟؟
ا/ت: اخخ دست و پام
کوک: دستت شکسته گج گرفته شده اما پات نیاز به گچ نداشت ولی باید استراحت کنی
دکتر گفت وقتی افتادی دستت زیر سرت بوده بخاطر همین آسیب ندیدی
ا/ت: کمرم خیلی درده
کوک: دکتر گفت آسیبی ندیده با استراحت خوب میشی اگر خیلی درد داشتی مسکن بخور
ا/ت: اها باشه
کوک: الان خوبی؟
ا/ت: پام درده
کوک: ا/ت بهم بگو چه اتفاقی افتاد
ا/ت: خانم لی من رو انداخت گفت که عاشق شماست و من دارم مانع عشق شما میشم
کوک: خانم لی؟
ا/ت: آره داشت خفم میکرد😿
کوک: وایی خانم لی من رو دیوونه میکنه
ا/ت: باید برام جبران کنی من خیلی آسیب دیدم بخاطر تو🐱
کوک: باشه چی میخوای به کونگ گی بگو
ا/ت: من میخوام خودت برام جبران کنی
کوک: میدونی بخاطر تو از کارهام عقب افتادم باید برم وقتی مرخص شدی با خدمتکارها و بادیگارد ها بیا
ا/ت:میخوای بری؟😿:)
کوک: آره
ا/ت: باشه برو
چند روز بعد..
داشتیم ناهار میخوردیم خودم جونگکوک بودیم خیلی ساکت بود اصلا این فضای تنهایی و سکوت رو دوست ندارم من از سروصدا و شلوغ بودن خوشم میاد از سکوت و تنهایی متنفرم
ا/ت: سومی به بچه ها بگو بیاین باهم غذا بخوریم
جونگکوک محکم با دستش کوبید روی میز..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
کوک: ا/ت
ا/ت: اخخ جونگکوک حس میکنم دارم میمیرم دست و پام رو حس نمیکنم..
کوک: چیشده؟
ا/ت: از بالا افتادم
کوک: زنگ بزنید آمبولانسسس
چند دقیقه بعد
بیمارستان بودیم منتظر بودیم
سومی: آقا
کوک: خفه شو شما اون خونه چیکار میکنید فقط نشسته بودین داشتین چیپس و پفک میخوردین زن من از بالای پنجره افتاده شما هیچکدومتون با خبر نشدین میدونم کار یکی از شماست فقط کافیه ا/ت بهم بگه میدونم چیکار کنم..
چند ساعت بعد
ا/ت: جونگکوک
کوک: بهوش اومدی؟ خوبی؟؟
ا/ت: اخخ دست و پام
کوک: دستت شکسته گج گرفته شده اما پات نیاز به گچ نداشت ولی باید استراحت کنی
دکتر گفت وقتی افتادی دستت زیر سرت بوده بخاطر همین آسیب ندیدی
ا/ت: کمرم خیلی درده
کوک: دکتر گفت آسیبی ندیده با استراحت خوب میشی اگر خیلی درد داشتی مسکن بخور
ا/ت: اها باشه
کوک: الان خوبی؟
ا/ت: پام درده
کوک: ا/ت بهم بگو چه اتفاقی افتاد
ا/ت: خانم لی من رو انداخت گفت که عاشق شماست و من دارم مانع عشق شما میشم
کوک: خانم لی؟
ا/ت: آره داشت خفم میکرد😿
کوک: وایی خانم لی من رو دیوونه میکنه
ا/ت: باید برام جبران کنی من خیلی آسیب دیدم بخاطر تو🐱
کوک: باشه چی میخوای به کونگ گی بگو
ا/ت: من میخوام خودت برام جبران کنی
کوک: میدونی بخاطر تو از کارهام عقب افتادم باید برم وقتی مرخص شدی با خدمتکارها و بادیگارد ها بیا
ا/ت:میخوای بری؟😿:)
کوک: آره
ا/ت: باشه برو
چند روز بعد..
داشتیم ناهار میخوردیم خودم جونگکوک بودیم خیلی ساکت بود اصلا این فضای تنهایی و سکوت رو دوست ندارم من از سروصدا و شلوغ بودن خوشم میاد از سکوت و تنهایی متنفرم
ا/ت: سومی به بچه ها بگو بیاین باهم غذا بخوریم
جونگکوک محکم با دستش کوبید روی میز..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۲.۰k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط