تو رفتی و ...
اشکها جاری و قلبها متلاطم است در سوگ تو؛
دست بیجان من هم به زحمت میلغزد...
کاش همانطور که عدهای میگفتند گریخته بودی،
کاش در پناهگاه های آنچنانی تحت حفاظت بودی،
اما تو و این حرف ها؟!
تو مرد ترس نبودی؛ که مرد حماسه بودی...
مردِ صبورِ داغدیدهای که ایستاده بود
با قامت برافراشته و غمی به اندازه کوه...!
همان دیروز که بیانیهای از شما به گوشم نرسید،
فهمیدم که اتفاقی افتاده...
شما که ساکت نمینشستی وقتی...
ناز دانه های میناب پرپر میشدند.
حالا متعجبم از آفتاب که بعد از تو دمید
متعجبم از بهار که بعد از تو میآید
متعجبم از زمین که در هم فرو نمیرود
ای ایرانی ترین ایرانی...
میخواستم خونم را به پایت بریزم؛
به ابی انت و امی گفته بودم
که پدر و مادرم به فدایت...
گفته بودم خدا از عمر من بردارد و
به عمر شما اضافه کند...
ای همه عمر من چرا تمام شدی؟!
دست بیجان من هم به زحمت میلغزد...
کاش همانطور که عدهای میگفتند گریخته بودی،
کاش در پناهگاه های آنچنانی تحت حفاظت بودی،
اما تو و این حرف ها؟!
تو مرد ترس نبودی؛ که مرد حماسه بودی...
مردِ صبورِ داغدیدهای که ایستاده بود
با قامت برافراشته و غمی به اندازه کوه...!
همان دیروز که بیانیهای از شما به گوشم نرسید،
فهمیدم که اتفاقی افتاده...
شما که ساکت نمینشستی وقتی...
ناز دانه های میناب پرپر میشدند.
حالا متعجبم از آفتاب که بعد از تو دمید
متعجبم از بهار که بعد از تو میآید
متعجبم از زمین که در هم فرو نمیرود
ای ایرانی ترین ایرانی...
میخواستم خونم را به پایت بریزم؛
به ابی انت و امی گفته بودم
که پدر و مادرم به فدایت...
گفته بودم خدا از عمر من بردارد و
به عمر شما اضافه کند...
ای همه عمر من چرا تمام شدی؟!
- ۱.۹k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط