نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁵¹
صبح روز بعد...
ا/ت هنوز از ماجرای دیشب خجالتزده بود و با بیحوصلگی صبحانه میخورد.
یورین روبهروش نشسته بود و هر چند ثانیه یکبار لبخند میزد.
ا/ت با اخم گفت:
«اگه دوباره بگی مامان آینده، این لیوان رو میزنم تو سرت.»
یورین خندید.
«باشه، مامان آینده.»
ا/ت چشماش رو بست.
«من چرا هنوز با شماها حرف میزنم؟»
همون لحظه جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
ناری سریع گفت:
«داماد آینده هم رسید!»
جونگکوک ایستاد.
«شماها هنوز تموم نکردین؟»
سوهیون گفت:
«نه.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«من برمیگردم اتاق.»
ا/ت گفت:
«برو. منم میام.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«تو هم فرار میکنی؟»
«از اینا؟ صددرصد.»
هر دو با هم از آشپزخونه بیرون رفتن.
یورین با لبخند به بقیه نگاه کرد.
«میبینین؟ خودشون هم دارن به ما کمک میکنن.»
---
چند دقیقه بعد...
پدرها و مادرها همه توی سالن جمع شده بودن.
پدر ا/ت دستهاشو به هم زد.
«خب، بچهها، یه خبر داریم.»
ا/ت با شک نگاه کرد.
«چه خبری؟»
مادر جونگکوک لبخند زد.
«قراره چند روزی از شهر بریم بیرون.»
جونگکوک گفت:
«کجا؟»
پدر جونگکوک جواب داد:
«یه جای آروم و خوشآبوهوا. چند روزی اونجا میمونیم.»
ا/ت سریع گفت:
«من نمیام.»
جونگکوک هم گفت:
«منم.»
پدرها همزمان گفتن:
«میاید.»
ا/ت زیر لب گفت:
«باز شروع شد.»
---
چند ساعت بعد...
همه جلوی ماشینها آماده بودن.
ا/ت چمدونش رو کنار ماشین گذاشت و به جونگکوک نگاه کرد.
«فقط امیدوارم تو رانندگی نکنی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون میخوام سالم برسم.»
جونگکوک خندید.
«نگران نباش. این بار هر دومون سالم میرسیم.»
ا/ت مشکوک نگاهش کرد.
«همین "این بار" خیلی نگرانکننده بود.»
جونگکوک در ماشین رو باز کرد.
«سوار شو.»
ا/ت نشست.
«اگه اتفاقی افتاد، تقصیر توئه.»
«هنوز راه نیفتادیم.»
«پیشگیری بهتر از درمانه.»
---
ماشینها راه افتادن.
چند ساعت اول مسیر با کلکلهای معمولی گذشت.
ا/ت به منظره بیرون نگاه میکرد.
«چقدر مونده؟»
جونگکوک گفت:
«خیلی.»
«یعنی چقدر؟»
«نمیدونم.»
«تو حتی نمیدونی کجاییم؟»
«چرا. توی ماشین.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«من واقعاً نمیدونم چرا با تو اومدم.»
جونگکوک خندید.
«چون مجبور شدی.»
«متأسفانه.»
---
اما چیزی که ا/ت و جونگکوک نمیدونستن این بود که خانوادهها از قبل برای این سفر نقشهی دیگهای کشیده بودن.
مادر ا/ت آرام به پدر جونگکوک نگاه کرد.
«همهچیز هماهنگه؟»
پدر جونگکوک لبخند زد.
«بله. وقتی رسیدیم، مستقیم میبریمشون خرید.»
مادر جونگکوک گفت:
«لباس عروس و داماد هم آماده میشه.»
پدر ا/ت خندید.
«و پسفردا مراسم.»
همه با رضایت سر تکون دادن.
فقط ا/ت و جونگکوک بیخبر بودن.
---
چند ساعت بعد...
ماشینها بالاخره جلوی یک مرکز خرید بزرگ توقف کردن.
ا/ت از ماشین پیاده شد و به اطراف نگاه کرد.
«اینجا چرا وایسادیم؟»
مادرش با لبخند گفت:
«یه خرید کوچیک داریم.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«تو میدونستی؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«نه.»
یورین با هیجان از ماشین پیاده شد.
«خب! بریم داخل!»
ا/ت با شک گفت:
«برای چی؟»
مادر جونگکوک دستش رو گرفت.
«بیا، بعداً میفهمی.»
---
چند دقیقه بعد...
ا/ت جلوی ویترین یک فروشگاه لباس عروس ایستاد.
چشمهاش گرد شد.
«صبر کن...»
جونگکوک هم کنار او ایستاده بود.
«این دیگه چیه؟»
پدرها با خونسردی گفتن:
«لباسهاتون.»
ا/ت برگشت.
«لباسهامون؟»
مادر ا/ت لبخند زد.
«عروسی پسفرداست.»
سکوت.
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«چی؟!»
یورین و ناری از خنده منفجر شدن.
جونگکوک با ناباوری به خانوادهها نگاه کرد.
«شما از کی اینو برنامهریزی کردین؟»
پدرش گفت:
«از قبل از سفر.»
ا/ت دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«یعنی ما این همه راه اومدیم که آخرش لباس عروسی بخریم؟»
مادر جونگکوک گفت:
«دقیقاً.»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
ا/ت هم بهش نگاه کرد.
چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
بعد ا/ت زیر لب گفت:
«من حس بدی دارم.»
جونگکوک جواب داد:
«منم.»
یورین با ذوق دست زد.
«خب! بریم لباس انتخاب کنیم!»
ا/ت آه کشید.
«این سفر داره خیلی بد شروع میشه.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«هنوز به قسمت بدش نرسیدیم.»
و هیچکدوم نمیدونستن تا پسفردا، قرار بود چه اتفاقاتی منتظرشون باشه.
ادامه دارد...
Part:⁵¹
صبح روز بعد...
ا/ت هنوز از ماجرای دیشب خجالتزده بود و با بیحوصلگی صبحانه میخورد.
یورین روبهروش نشسته بود و هر چند ثانیه یکبار لبخند میزد.
ا/ت با اخم گفت:
«اگه دوباره بگی مامان آینده، این لیوان رو میزنم تو سرت.»
یورین خندید.
«باشه، مامان آینده.»
ا/ت چشماش رو بست.
«من چرا هنوز با شماها حرف میزنم؟»
همون لحظه جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
ناری سریع گفت:
«داماد آینده هم رسید!»
جونگکوک ایستاد.
«شماها هنوز تموم نکردین؟»
سوهیون گفت:
«نه.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«من برمیگردم اتاق.»
ا/ت گفت:
«برو. منم میام.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«تو هم فرار میکنی؟»
«از اینا؟ صددرصد.»
هر دو با هم از آشپزخونه بیرون رفتن.
یورین با لبخند به بقیه نگاه کرد.
«میبینین؟ خودشون هم دارن به ما کمک میکنن.»
---
چند دقیقه بعد...
پدرها و مادرها همه توی سالن جمع شده بودن.
پدر ا/ت دستهاشو به هم زد.
«خب، بچهها، یه خبر داریم.»
ا/ت با شک نگاه کرد.
«چه خبری؟»
مادر جونگکوک لبخند زد.
«قراره چند روزی از شهر بریم بیرون.»
جونگکوک گفت:
«کجا؟»
پدر جونگکوک جواب داد:
«یه جای آروم و خوشآبوهوا. چند روزی اونجا میمونیم.»
ا/ت سریع گفت:
«من نمیام.»
جونگکوک هم گفت:
«منم.»
پدرها همزمان گفتن:
«میاید.»
ا/ت زیر لب گفت:
«باز شروع شد.»
---
چند ساعت بعد...
همه جلوی ماشینها آماده بودن.
ا/ت چمدونش رو کنار ماشین گذاشت و به جونگکوک نگاه کرد.
«فقط امیدوارم تو رانندگی نکنی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون میخوام سالم برسم.»
جونگکوک خندید.
«نگران نباش. این بار هر دومون سالم میرسیم.»
ا/ت مشکوک نگاهش کرد.
«همین "این بار" خیلی نگرانکننده بود.»
جونگکوک در ماشین رو باز کرد.
«سوار شو.»
ا/ت نشست.
«اگه اتفاقی افتاد، تقصیر توئه.»
«هنوز راه نیفتادیم.»
«پیشگیری بهتر از درمانه.»
---
ماشینها راه افتادن.
چند ساعت اول مسیر با کلکلهای معمولی گذشت.
ا/ت به منظره بیرون نگاه میکرد.
«چقدر مونده؟»
جونگکوک گفت:
«خیلی.»
«یعنی چقدر؟»
«نمیدونم.»
«تو حتی نمیدونی کجاییم؟»
«چرا. توی ماشین.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«من واقعاً نمیدونم چرا با تو اومدم.»
جونگکوک خندید.
«چون مجبور شدی.»
«متأسفانه.»
---
اما چیزی که ا/ت و جونگکوک نمیدونستن این بود که خانوادهها از قبل برای این سفر نقشهی دیگهای کشیده بودن.
مادر ا/ت آرام به پدر جونگکوک نگاه کرد.
«همهچیز هماهنگه؟»
پدر جونگکوک لبخند زد.
«بله. وقتی رسیدیم، مستقیم میبریمشون خرید.»
مادر جونگکوک گفت:
«لباس عروس و داماد هم آماده میشه.»
پدر ا/ت خندید.
«و پسفردا مراسم.»
همه با رضایت سر تکون دادن.
فقط ا/ت و جونگکوک بیخبر بودن.
---
چند ساعت بعد...
ماشینها بالاخره جلوی یک مرکز خرید بزرگ توقف کردن.
ا/ت از ماشین پیاده شد و به اطراف نگاه کرد.
«اینجا چرا وایسادیم؟»
مادرش با لبخند گفت:
«یه خرید کوچیک داریم.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«تو میدونستی؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«نه.»
یورین با هیجان از ماشین پیاده شد.
«خب! بریم داخل!»
ا/ت با شک گفت:
«برای چی؟»
مادر جونگکوک دستش رو گرفت.
«بیا، بعداً میفهمی.»
---
چند دقیقه بعد...
ا/ت جلوی ویترین یک فروشگاه لباس عروس ایستاد.
چشمهاش گرد شد.
«صبر کن...»
جونگکوک هم کنار او ایستاده بود.
«این دیگه چیه؟»
پدرها با خونسردی گفتن:
«لباسهاتون.»
ا/ت برگشت.
«لباسهامون؟»
مادر ا/ت لبخند زد.
«عروسی پسفرداست.»
سکوت.
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«چی؟!»
یورین و ناری از خنده منفجر شدن.
جونگکوک با ناباوری به خانوادهها نگاه کرد.
«شما از کی اینو برنامهریزی کردین؟»
پدرش گفت:
«از قبل از سفر.»
ا/ت دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«یعنی ما این همه راه اومدیم که آخرش لباس عروسی بخریم؟»
مادر جونگکوک گفت:
«دقیقاً.»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
ا/ت هم بهش نگاه کرد.
چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
بعد ا/ت زیر لب گفت:
«من حس بدی دارم.»
جونگکوک جواب داد:
«منم.»
یورین با ذوق دست زد.
«خب! بریم لباس انتخاب کنیم!»
ا/ت آه کشید.
«این سفر داره خیلی بد شروع میشه.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«هنوز به قسمت بدش نرسیدیم.»
و هیچکدوم نمیدونستن تا پسفردا، قرار بود چه اتفاقاتی منتظرشون باشه.
ادامه دارد...
- ۱۴۱
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط