نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁵³
چند ساعت بعد...
بالاخره همه به هتل رسیدن.
بعد از تحویل اتاقها، دخترخالهها یکییکی کلید اتاقهاشون رو گرفتن و با ذوق رفتن.
ا/ت و جونگکوک آخر از همه جلوی پذیرش ایستاده بودن.
مسئول پذیرش نگاهی به برگه انداخت.
«اتاق شما... یک اتاق دونفرهست.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«چی؟!»
جونگکوک سریع گفت:
«ما دو اتاق خواسته بودیم.»
مادر جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«ما یک اتاق گرفتیم. شما دو نفر هم زن و شوهرید.»
ا/ت با ناباوری گفت:
«ولی ما میتونیم جدا بخوابیم!»
یورین از کنارشان رد شد و گفت:
«اتاق مبل نداره.»
ا/ت برگشت.
«چی؟»
یورین خندید و رفت.
جونگکوک زیر لب گفت:
«فکر کنم از قبل همهچی رو برنامهریزی کردن.»
ا/ت اخم کرد.
«قطعاً.»
چند دقیقه بعد...
در اتاق باز شد.
ا/ت وارد شد و اطرافش رو نگاه کرد.
یک تخت بزرگ وسط اتاق بود.
یک تلویزیون، یک یخچال کوچیک، حمام و سرویس بهداشتی.
همین.
ا/ت با تعجب گفت:
«فقط همین؟»
جونگکوک چمدونش رو گذاشت کنار تخت.
«هتله، نه خونه.»
ا/ت به تخت نگاه کرد.
«یعنی ما باید همینجا بخوابیم؟»
جونگکوک:
«ظاهراً.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«من سمت راست.»
جونگکوک سریع گفت:
«منم سمت راست.»
ا/ت برگشت.
«نه! من اول گفتم.»
«منم همین الان گفتم.»
«پس برو سمت چپ.»
«چرا؟»
«چون من سمت راست رو دوست دارم.»
جونگکوک خندید.
«تو حتی با تخت هم مشکل داری.»
«تخت مشکل نداره. صاحب تخت مشکل داره.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«شروع شد.»
چند دقیقه بعد، هرکدوم وسایل خودشون رو یک طرف اتاق گذاشتن.
ا/ت لباسهاش رو مرتب میکرد که چشمش به یخچال افتاد.
درش رو باز کرد.
چند ثانیه داخلش رو نگاه کرد.
«آب نداره.»
جونگکوک که روی تخت نشسته بود گفت:
«پس برداریم از پذیرش.»
ا/ت در یخچال رو بست.
«خودم میرم.»
«باشه.»
ا/ت از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد برگشت و یک بطری آب دستش بود.
جونگکوک به بطری نگاه کرد.
«بالاخره یه مأموریت رو با موفقیت انجام دادی.»
ا/ت بطری رو بالا گرفت.
«دیدی؟ بدون کمک تو.»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی هم عالی.»
ا/ت در بطری رو باز کرد و چند جرعه خورد.
«حالا دیگه ساکت باش.»
شب شده بود.
هر دو بعد از مرتب کردن وسایل روی تخت نشستن.
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«فقط امیدوارم خرخر نکنی.»
جونگکوک گفت:
«تو هم لگد نزن.»
ا/ت با تعجب گفت:
«من لگد نمیزنم.»
«شب اول زدی.»
«دروغ میگی.»
«خودم حس کردم.»
ا/ت بالش رو برداشت.
«اگه دوباره این حرف رو بزنی، همین بالش رو میزنم تو سرت.»
جونگکوک خندید.
«تهدید قبل خواب هم داری؟»
«برنامهمه.»
هر دو دراز کشیدن و هرکدوم یک طرف تخت موندن.
چند دقیقه سکوت گذشت.
ا/ت آروم گفت:
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
«این واقعاً مسخرهست.»
«چی؟»
«اینکه مجبوریم توی یه تخت بخوابیم.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«قبول دارم.»
ا/ت به سقف نگاه کرد.
«شب بخیر.»
جونگکوک گفت:
«شب بخیر.»
چند دقیقه بعد، هر دو چشمهاشون رو بستن.
نیمهشب...
ا/ت با صدای خیلی آرومی از خواب بیدار شد.
چند ثانیه به اطراف نگاه کرد.
بعد متوجه شد جونگکوک هنوز خوابیده.
آروم از تخت بلند شد و رفت سمت در.
دستگیره رو پایین کشید.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
هیچی.
ا/ت زیر لب گفت:
«نه دیگه...»
برگشت سمت تخت.
«جونگکوک.»
جونگکوک خوابآلود تکون خورد.
«چی شده؟»
«در قفله.»
جونگکوک نیمهخواب از تخت بلند شد و رفت سمت در.
چند بار دستگیره رو امتحان کرد.
«کارت ورود هم پیشمون نیست.»
ا/ت با ناباوری گفت:
«یعنی الان گیر افتادیم؟»
جونگکوک به در نگاه کرد.
«ظاهراً.»
ا/ت با حرص دست به کمر زد.
«این سفر داره هر دقیقه بدتر میشه.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«حداقل حوصلهمون سر نمیره.»
همون لحظه...
از پشت در صدای خندهی دخترخالهها شنیده شد.
ا/ت و جونگکوک همزمان به در نگاه کردن.
ا/ت چشمهاش رو ریز کرد.
«یه چیزی بهم میگه این کار خودشونه.»
جونگکوک آه کشید.
«به منم.»
هر دو به سمت در رفتن.
و این بار، هیچکدوم نمیدونستن دخترخالهها دقیقاً چه نقشهای کشیدن.
ادامه دارد...
Part:⁵³
چند ساعت بعد...
بالاخره همه به هتل رسیدن.
بعد از تحویل اتاقها، دخترخالهها یکییکی کلید اتاقهاشون رو گرفتن و با ذوق رفتن.
ا/ت و جونگکوک آخر از همه جلوی پذیرش ایستاده بودن.
مسئول پذیرش نگاهی به برگه انداخت.
«اتاق شما... یک اتاق دونفرهست.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«چی؟!»
جونگکوک سریع گفت:
«ما دو اتاق خواسته بودیم.»
مادر جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«ما یک اتاق گرفتیم. شما دو نفر هم زن و شوهرید.»
ا/ت با ناباوری گفت:
«ولی ما میتونیم جدا بخوابیم!»
یورین از کنارشان رد شد و گفت:
«اتاق مبل نداره.»
ا/ت برگشت.
«چی؟»
یورین خندید و رفت.
جونگکوک زیر لب گفت:
«فکر کنم از قبل همهچی رو برنامهریزی کردن.»
ا/ت اخم کرد.
«قطعاً.»
چند دقیقه بعد...
در اتاق باز شد.
ا/ت وارد شد و اطرافش رو نگاه کرد.
یک تخت بزرگ وسط اتاق بود.
یک تلویزیون، یک یخچال کوچیک، حمام و سرویس بهداشتی.
همین.
ا/ت با تعجب گفت:
«فقط همین؟»
جونگکوک چمدونش رو گذاشت کنار تخت.
«هتله، نه خونه.»
ا/ت به تخت نگاه کرد.
«یعنی ما باید همینجا بخوابیم؟»
جونگکوک:
«ظاهراً.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«من سمت راست.»
جونگکوک سریع گفت:
«منم سمت راست.»
ا/ت برگشت.
«نه! من اول گفتم.»
«منم همین الان گفتم.»
«پس برو سمت چپ.»
«چرا؟»
«چون من سمت راست رو دوست دارم.»
جونگکوک خندید.
«تو حتی با تخت هم مشکل داری.»
«تخت مشکل نداره. صاحب تخت مشکل داره.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«شروع شد.»
چند دقیقه بعد، هرکدوم وسایل خودشون رو یک طرف اتاق گذاشتن.
ا/ت لباسهاش رو مرتب میکرد که چشمش به یخچال افتاد.
درش رو باز کرد.
چند ثانیه داخلش رو نگاه کرد.
«آب نداره.»
جونگکوک که روی تخت نشسته بود گفت:
«پس برداریم از پذیرش.»
ا/ت در یخچال رو بست.
«خودم میرم.»
«باشه.»
ا/ت از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد برگشت و یک بطری آب دستش بود.
جونگکوک به بطری نگاه کرد.
«بالاخره یه مأموریت رو با موفقیت انجام دادی.»
ا/ت بطری رو بالا گرفت.
«دیدی؟ بدون کمک تو.»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی هم عالی.»
ا/ت در بطری رو باز کرد و چند جرعه خورد.
«حالا دیگه ساکت باش.»
شب شده بود.
هر دو بعد از مرتب کردن وسایل روی تخت نشستن.
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«فقط امیدوارم خرخر نکنی.»
جونگکوک گفت:
«تو هم لگد نزن.»
ا/ت با تعجب گفت:
«من لگد نمیزنم.»
«شب اول زدی.»
«دروغ میگی.»
«خودم حس کردم.»
ا/ت بالش رو برداشت.
«اگه دوباره این حرف رو بزنی، همین بالش رو میزنم تو سرت.»
جونگکوک خندید.
«تهدید قبل خواب هم داری؟»
«برنامهمه.»
هر دو دراز کشیدن و هرکدوم یک طرف تخت موندن.
چند دقیقه سکوت گذشت.
ا/ت آروم گفت:
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
«این واقعاً مسخرهست.»
«چی؟»
«اینکه مجبوریم توی یه تخت بخوابیم.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«قبول دارم.»
ا/ت به سقف نگاه کرد.
«شب بخیر.»
جونگکوک گفت:
«شب بخیر.»
چند دقیقه بعد، هر دو چشمهاشون رو بستن.
نیمهشب...
ا/ت با صدای خیلی آرومی از خواب بیدار شد.
چند ثانیه به اطراف نگاه کرد.
بعد متوجه شد جونگکوک هنوز خوابیده.
آروم از تخت بلند شد و رفت سمت در.
دستگیره رو پایین کشید.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
هیچی.
ا/ت زیر لب گفت:
«نه دیگه...»
برگشت سمت تخت.
«جونگکوک.»
جونگکوک خوابآلود تکون خورد.
«چی شده؟»
«در قفله.»
جونگکوک نیمهخواب از تخت بلند شد و رفت سمت در.
چند بار دستگیره رو امتحان کرد.
«کارت ورود هم پیشمون نیست.»
ا/ت با ناباوری گفت:
«یعنی الان گیر افتادیم؟»
جونگکوک به در نگاه کرد.
«ظاهراً.»
ا/ت با حرص دست به کمر زد.
«این سفر داره هر دقیقه بدتر میشه.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«حداقل حوصلهمون سر نمیره.»
همون لحظه...
از پشت در صدای خندهی دخترخالهها شنیده شد.
ا/ت و جونگکوک همزمان به در نگاه کردن.
ا/ت چشمهاش رو ریز کرد.
«یه چیزی بهم میگه این کار خودشونه.»
جونگکوک آه کشید.
«به منم.»
هر دو به سمت در رفتن.
و این بار، هیچکدوم نمیدونستن دخترخالهها دقیقاً چه نقشهای کشیدن.
ادامه دارد...
- ۸۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط