{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[تکپارتی]

[تکپارتی]
درخواستی☆
..........

صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر کرده بود
چراغ خواب در گوشه اتاق با نور ملایمش روی صورتش افتاده بود
همه چیز ساکت و ارام بنظر میرسید

اما ا.ت خواب راحتی نداشت .
چند بار جایش را عوض کرد ک سعی میکرد دوباره بخوابد
اما دردی که درون کمرش ایجاد شده بود ، اجازه خواب به او نمیداد

دستش را ارام روی شکم گردش گذاشت و لبخند کم رنگی زد
با اینکه خسته بود اما هنوز باور اینکه یک زندگی کوچک درونش رشد میکرد
برایش شگفت انگیز بود .
خواست بیصدا از روی تخت بلند شود تا جونگکوک را بیدار نکند

همین که تکان خورد و حرکت کرد چشم های جونگکوک باز شد
_"ا.ت؟ خوبی؟"
صدای خواب الودش باعث شد به طرفش برگردد.
_"اره ...فقط کمرم یه کم درد گرفته نمیخواستم بیدارت کنم "

جونگکوک فورا از جایش بلند شد و با نگرانی به ا.ت نگاه کرد :
_"چرا تنهایی تحملش میکنی؟"
ارام دستش را گرفت و کمک کرد راحت تر بنشیند .بعد بالش هارا پشتش مرتب کرد
_"صبر کن بزار کمکت کنم"

روی زمین کنار تخت نشست
با دقت شروع کرد به ارومی ماساژ دادن کمرش
حرکت دستش ملایم بود تا کوچیک ترین فشار اذیتش نکند
_"خیلی درد داره؟"

ا.ت سرش را تکان داد
_"الان بهتره"
جونگکوک لبخندی زد همونطور که کمر دختر را ماساژ میداد گفت:
_"خوبه ....چون دوست ندارم تو یا اون کوچولوی توی شکمت اذیت بشین"

ا.ت دستش را ارام روی موهای جونگکوک کشید و با لبخند لب زد :
_"جونگکوک ...ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم "
جونگکوک کم کم دست از ماساژ دادن برداشت و دست ا.ت را بوسید
_"اینجوری نگو ...من فقط دارم کاری رو میکنم که باید بکنم "

درد کمر ا.ت بهتر شده بود سرش را ارام روی شانه جونگکوک گذاشت
اتاق دوباره ساکت شد ؛سکوتی پر از ارامش
جونگکوک قبل از اینکه ا.ت خوایش ببرد زمزمه کرد:
_"هروقت درد داشتی ، هر ساعتی از شب بود بگو من بیدار میشم .قول میدم"
ا.ت لبخندی زد و در اغوش جونگکوک دوباره به خواب فرو رفت ..

The end...🌼
حمایت کنین خدایی این چه وضعشه ....
دیدگاه ها (۵)

{تکپارتی☆}.......صدای داد و فریاد هایشون خونه را پر کرده بود...

سه پارتی ☆......P.3بعد اروم به تخت نزدیک شد و روی صندلی کنار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط