{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 4

part 4


تا شب کلی دور زدیم و اهنگ پلی کردیم...رفتیم کافه و کلی خوراکی و همینطور کادوی تولد دوست ا.ت رو گرفتیم...
ساعت تقریبا نزدیک 8 شب بود و قرار بود بریم شهر بازی... هنوز ذوق رو تو چشمای ا.ت میدیدم.. ناخوداگاه لبخندی زدم.. شروع به حرکت کردم... تو ماشین، هیچکدوممون چیزی نمیگفتیم و.. انگار هضم امروز برامون سخت بود..
بیخیال افکارم شدم و نیم نگاهی به ا.ت کردم و بعد به جلوم خیره شدم...

(ویو ا.ت)

امروز عجیب برام عجیب بود... نمیتونستم تصور کنم انقدر به هم نزدیکیم.. هوففف

نیم ساعت بعد..

رسیدیم به شهربازی و از ماشین پیاده شدیم...کنار هم قدم برداشتیم و من کلی ذوق میکردم.. از درب ورودی وارد شدیم و با کلی بازی های بزرگ و هیجان انگیز مواجه شدم.. برقی از چشمام گذشت و لبخند بزرگی زدم... برگشتم و به کوکی نگاه کردم... به من زل زده و بود و لبخند محوی زده بود که تا دیدمش لبخندشو قورت داد... و به بازی ها و اطراف نگاه میکرد... لبخندی زدم..

+کوکیییی... اونجارو ببین.. بیا اول سوار رولر کوستر بشیم
_خیلی خب دختر الان میمیری از ذوق..بریم

ذوقی کردم و باهم سمت بازی حرکت کردیم... تو صف بودیم که... بعد چند مین نوبت ما شد که سوار بشیم... دوتامون کنار هم رو صندلی سوم نشستیم... آروم شروع به حرکت کرد... اولش خیلی اروم بود... ولی کم کم تندتر میشد...

به حدی سرعت داشت که جیغ و داد من گویای همه چیز بود... نگاهی به جونگکوک کردم که عین خیالش نبود و فقط از جیغ و داد های من کلافه شده بود..

+جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ.... این خیلی تندههههههه
_هوفففف...

یه جایی دیگه خیلی تند شد... جیغ نزدم.. فقط تو شک بودم و سکوت کردم... که دستی روی دستم قرار گرفت.. بهش نگاه کردم که... دست تتو دارش رو دیدم... اروم فشاری داد و بهم نگاه کرد... یکم اروم شدم... ولی هنوز تو شک بودم...

10 مین بعد..

بالاخره پیاده شدیم... هوففف.. نفسم به زور بالا میومد.. و از یه طرفم به خاطر کار جونگکوک در تعجب بودم.... تا آخر شب کلی بازی سوار شدیم و کلی خوش گذروندیم.. میتونم بگم یکی از بهترین روز های زندگیم بود...


برگشتیم خونه... وارد شدیم که کل سالن تاریک بود و فقط نور ماه یه ذره روشنش میکرد...

+مرسی بابت امروز.. یکی از بهترین روزای زندگیم بود..
_اوهوم... مرسی که گذاشتی امروز باهات باشم...
+شب بخیر کوک..
_وایسا..
+چی
_هیچی... شب بخیر
+اوهوم.. شب تو هم بخیر..

و هرکی سمت اتاقش رفت و گرفتیم خوابیدیم..

روز ها همینطور میگذشت.. همینطور من و جونگکوک بیشتر به هم نزدیک میشدیم و.. میشه گفت تقریبا یه خواهر برادر واقعی بودیم... اون دیگه کینه ای ازم نداشت... البته بعد از اینکه کلی قانعش کردم.. دیگه از هم بدمون نمیومد و اون منو مثل خواهر کوچولوش میدید... خوشحال بودم.. خیلی زیاد..
دیدگاه ها (۸)

part 5اما یه چیزی اذیتم میکرد... اینکه اون باید برادرم باشه....

part 6بدون اینکه نگاهم کنه این حرفا رو میگفت.. و با کنترل فی...

part 3به بزرگترین مرکز خرید سئول رسیدیم و از ماشین خارج شدیم...

part 2کنار رفت و آروم قدم برداشتم.. قبلش بهش شب بخیر گفتم و ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart25ویوی ا. تنصف شب بود.خوابم نمی...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط