حقیقت دیشب برای خرید رفته بودم

حقیقت دیشب برای خرید رفته بودم
دیدم یه زن با دوتا دختر نشستن
یه دختریش حدود ۱۲ سال و اون یکی
کوچکتر بود ..

بزرگه هی دستش رو جلو بقیه دراز میکرد
بهشون‌ نگاه ملتمسانه‌ای داشت
و هی سریع برمیگردوند
بدجور به‌هم ریختم ..
همین الانم حالم قابل وصف نیس

یه چندلحظه وایسادم مطمئن بشم نیازمندن
همین حین دختره نگام کرد .. پول نقد
همرام نبود چندجا رفتم نتیجه نداشت
گفت به‌جای پول روغن و اینا برداریم (؟)
گفتم آره بیا هرکدومو میخوای بردارید
چندقلم جنس برداشتند و گفتن ما دیگه بریم (؟)
با لبخند ملایمی گفتم‌ آره برید
و حساب کردم، حقیقت خودمم
یه چیزی میخواستم دیگه نخریدم برگشتم

این کار رو برای اجر‌ و پاداش و ثواب
انجام ندادم .. رضای خدا درش باشه ایرادی
که نداره اما این کار رو فقط و فقط بخاطر
ارزش و خوشحالی لحظه‌ای و حس رضایت
خود اونها انجام دادم و بس.

این حرفها رو برای خودنمایی نمیزنم
اصلاً خصلتی اینطوری ندارم
فقط میخوام ببینم کمی آروم میشم یا نه ..
خیلی فرق داره پسر دست دراز کنه جلوی‌بقیه
تا دختر اونم دختری که حس کنی داره
خجالت می‌کشه

جایی دختر دیدید بیشتر کمک کنید
اون دختر میتونست کارهای دیگه‌ای کنه
اما شرافتش رو نفروخته .. 💫
دیدگاه ها (۲)

دراز کشیدن تو اون قسمتی که آفتاب افتاده

چطور .. (؟)

حرف حسابُ از خوندنشم میشه فهمید

< 𝖠𝗅𝖾𝗑 > ﹉﹉﹉﹉میخوام درمورد یه چیزی صحبت کنم لطفا تا اخرش بخو...

هیونجین گفت دلش میخواد برای چانی یه آهنگ بنویسه 🥹🦙 : دوست‌دا...

🦋 Wounded butterfly 🦋part 10دیگه تقریبا داشت هوا رو به تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط