درخواستی
درخواستی
In the Arms of the Criminals(در آغوش تبهکاران )
Part:6
اجوما اومد تو اتاق
اجوما:صبح بخیر دخترم
ا.ت:صبح بخیر
اومد و یه لباس داد دستم
اجوما:این لباسو بپوش و بیا که کارا رو بهت توضیح بدم
ا.ت:باشه
بعد پوشیدن لباس رفتم بیرون که کارا رو توضیح داد
(دوسال بعد)
الان دو ساله اینجا کار میکنم میدونم این اشتباهه ولی من به ته و کوک علاقه پیدا کردم خودمم نمیدونم چطوری با20سال فاصله سنی رفتم آشپز خونه که به بقیه کمک کنم که
اجوما:ا.ت
ا.ت:بله
اجوما:اربابا صدات میکنن
ا.ت:باشه
اجوما:بالا تو اتاق کارشونن برو اونجا...فقط عصبین حواست باشه
ا.ت:باشه
رفتم بالا جلو اتاق کارشون و در زدم
تهیونگ:بیا تو
رفتم داخل که دوتاشون با خشم نگام میکردن
ا.ت:با من کار داشتین
کوک:پسره کی بود
ا.ت:کدوم پسره؟
تهیونگ:خودتو به اون راه نزن همون پسره که تو بازار بغلش کرده بودی
وایی من دیروز رفته بودم بازار البته با بادیگارد اونجا یکی از آشناهامو دیدم و بغلش کردم مثل اینکه فهمیدن
کوک:جواب بده*داد
با دادش ترسیدم
ا.ت:ه هیچ کس
کوک اومد از گلوم گرفت و محکم فشار داد
کوک:دروغ نگو ا.ت تو چرا باید یه غریبه رو بغل کنی اون کی بود
ا.ت:ف فامیلم...
تهیونگ:کدوم فامیل
ا.ت:پ. پسر. خا..لم
تهیونگ:دوسش داری*اخم
ا.ت:ن نه
کوک:پس چرا بغلش کردی*داد
ا.ت:.ف..فقط...
تهیونگ:فقط چی حرف بزن*بلند
ا.ت:ا..ین طو..ری نمی..تونم
با این حرفم ولم کرد که افتادم زمین و نفس نفس میزدم
کوک:حالا جواب بده
ا.ت:خیلی وقت بود همو ندیده بودیم برای همین
تهیونگ:اگه دروغ گفته باشی خودم میکشمت
ا.ت:چرا
کوک:چی چرا
ا.ت:چرا اینکارو میکنین من فقط خدمتکارتونم چه دلیلی داره بخاطرش عصبی بشین
تهیونگ:دختر باهوشی هستی
کوک:عروسک کوچولو
تهیونگ:بلند شو
از رو زمین بلند شدم که اومد سمتم و تو یه سانتیم وایساد و .......
«کاش دکمهیِ غلطکردم داشتم… حالا من زندانیِ همان شیاطینی هستم که برای به دست آوردنم، کلِ دنیایم را به آتش کشیدند.»
In the Arms of the Criminals(در آغوش تبهکاران )
Part:6
اجوما اومد تو اتاق
اجوما:صبح بخیر دخترم
ا.ت:صبح بخیر
اومد و یه لباس داد دستم
اجوما:این لباسو بپوش و بیا که کارا رو بهت توضیح بدم
ا.ت:باشه
بعد پوشیدن لباس رفتم بیرون که کارا رو توضیح داد
(دوسال بعد)
الان دو ساله اینجا کار میکنم میدونم این اشتباهه ولی من به ته و کوک علاقه پیدا کردم خودمم نمیدونم چطوری با20سال فاصله سنی رفتم آشپز خونه که به بقیه کمک کنم که
اجوما:ا.ت
ا.ت:بله
اجوما:اربابا صدات میکنن
ا.ت:باشه
اجوما:بالا تو اتاق کارشونن برو اونجا...فقط عصبین حواست باشه
ا.ت:باشه
رفتم بالا جلو اتاق کارشون و در زدم
تهیونگ:بیا تو
رفتم داخل که دوتاشون با خشم نگام میکردن
ا.ت:با من کار داشتین
کوک:پسره کی بود
ا.ت:کدوم پسره؟
تهیونگ:خودتو به اون راه نزن همون پسره که تو بازار بغلش کرده بودی
وایی من دیروز رفته بودم بازار البته با بادیگارد اونجا یکی از آشناهامو دیدم و بغلش کردم مثل اینکه فهمیدن
کوک:جواب بده*داد
با دادش ترسیدم
ا.ت:ه هیچ کس
کوک اومد از گلوم گرفت و محکم فشار داد
کوک:دروغ نگو ا.ت تو چرا باید یه غریبه رو بغل کنی اون کی بود
ا.ت:ف فامیلم...
تهیونگ:کدوم فامیل
ا.ت:پ. پسر. خا..لم
تهیونگ:دوسش داری*اخم
ا.ت:ن نه
کوک:پس چرا بغلش کردی*داد
ا.ت:.ف..فقط...
تهیونگ:فقط چی حرف بزن*بلند
ا.ت:ا..ین طو..ری نمی..تونم
با این حرفم ولم کرد که افتادم زمین و نفس نفس میزدم
کوک:حالا جواب بده
ا.ت:خیلی وقت بود همو ندیده بودیم برای همین
تهیونگ:اگه دروغ گفته باشی خودم میکشمت
ا.ت:چرا
کوک:چی چرا
ا.ت:چرا اینکارو میکنین من فقط خدمتکارتونم چه دلیلی داره بخاطرش عصبی بشین
تهیونگ:دختر باهوشی هستی
کوک:عروسک کوچولو
تهیونگ:بلند شو
از رو زمین بلند شدم که اومد سمتم و تو یه سانتیم وایساد و .......
«کاش دکمهیِ غلطکردم داشتم… حالا من زندانیِ همان شیاطینی هستم که برای به دست آوردنم، کلِ دنیایم را به آتش کشیدند.»
- ۱.۰k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط