{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار که تنها بازمانده ی حادثه ی دلخراشی باشی و انگار که

انگار که تنها بازمانده ی حادثه ی دلخراشی باشی و انگار که آخرین برگِ مانده روی شاخه ی درختی در پاییز ؛
گاهی عجیب ، دلت از بودنت می گیرد .
تلخ است تماشای رفتن ها و افتادن ها ،
با درد ، ایستادن ها ،
با بغض ، ادامه دادن ها ...
و تماشای اشک های خون آلودِ کودکی که خسته است از جنگ ،
و انارهای بی پناهی که نرسیده ، از سرما ترک بر می دارند ...
‌گاهی آنقدر از بیداد زمانه کلافه ای که دلت می خواهد کودکانه چشمانت را ببندی ؛
باز کنی و تمام جهان ، سبز باشد ،
باز کنی و پاییز نباشد !
که پاییز با اینهمه لطافت ، بی رحم می شود گاهی ...
دیدگاه ها (۵۰)

ڰضيت اﻟﯾﻝ صفنهۃ و ڪلشي ما ڰاضيمدري اهواك ...مدري انساك ...مد...

سالروزآغاز امامت ولایت حضرت مهدی به همه ی منتظران تبریک وخجس...

اخ اشکثر مرات ساعات الفراگالگلب لو له  السان چاصرخ مشتاگ

🏴🏴🏴

آینه‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال‌...

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط