تک پارتی از جونکوک (درخواستی)
تک پارتی از جونکوک (درخواستی)
«آخرین بار که باران بارید...» ☔🖤
ژانر: عاشقانه | درام | رمانتیک
علامت جونکوک ( _ )
علامت ا/ت( ★ )
---
باران بیوقفه روی شیشههای کافه میبارید.
ا/ت برای چندمین بار به ساعت مچیاش نگاه کرد.
۸:۴۷ شب
قرار بود نیاید...
خودش هم این را میدانست.
با این حال...
هنوز منتظر بود.
درِ کافه با صدای آرامی باز شد.
باد سرد همراه چند قطره باران داخل آمد.
مردی با کت مشکی و چتر خیس وارد شد.
موهای مشکیاش روی پیشانی ریخته بود و چند قطره آب از نوک موهایش روی زمین میچکید.
بدون اینکه اطراف را نگاه کند، مستقیم سمت میز ا/ت آمد.
_: ببخشید...
دیر کردم
ا/ت چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
★: فکر کردم دیگه نمیای.
لبخند کمرنگی زد.
_: من هیچوقت قولی که بدم رو زیر پا نمیذارم.
...
چند دقیقه در سکوت گذشت.
فقط صدای باران شنیده میشد.
پیشخدمت دو فنجان قهوه روی میز گذاشت.
جونکوک آرام گفت:
هنوزم تلخ میخوری؟
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
★: یادت مونده؟
_: بعضی چیزا...
هیچوقت از یاد آدم نمیره.
...
دل ا/ت بیاختیار لرزید.
با خودش زمزمه کرد:
★: پس چرا... خودت رفتی؟
جونکوک نگاهش را از پنجره گرفت
_: چون فکر میکردم نبودنم...
خوشبختت میکنه.
...
سکوت.
آنقدر سنگین که حتی صدای باران هم گم شد.
ا/ت آرام خندید.
اما خندهاش بوی بغض میداد.
★: هیچوقت ازم پرسیدی چی خوشبختم میکنه؟
جونکوک حرفی نزد.
برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.
---
باران شدیدتر شد.
برق آسمان برای لحظهای کافه را روشن کرد.
جونکوک آهسته گفت:
این چند سال...
هر روز خواستم بهت زنگ بزنم، هر روز خواستم برگردم.
ولی...
حق نداشتم.
ا/ت اشکهایش را پاک کرد.
★: پس چرا الان برگشتی؟
جونکوک لبخند تلخی زد.
_: چون فهمیدم...
بدترین اشتباه زندگیم، دور شدن از تو بود.
ا/ت سرش را پایین انداخت.
دستهایش میلرزید.
جونکوک آرام دستش را روی میز جلو آورد.
چند سانتیمتر...
فقط چند سانتیمتر با دست ا/ت فاصله داشت
دست های ا/ت را در دستان خود قفل کرد تا دیگر نلرزد
---
بعد از چند دقیقه...
هر دو از کافه بیرون آمدند.
باران هنوز میبارید، فقط یک چتر داشتند.
جونکوک بدون حرف، چتر را بالای سر ا/ت گرفت.
خودش نصف شانهاش زیر باران مانده بود.
ا/ت متوجه شد.
★: خودت خیس میشی...
_: مهم نیست.
★: مریض میشی.
لبخند زد.
_: اگه کنار تو باشم، هیچی مهم نیست
قلب ا/ت بیاختیار تندتر زد.
---
به ماشین رسیدند.
ا/ت خواست در را باز کند.
اما ناگهان...
جونکوک مچ دستش را خیلی آرام گرفت.
نه برای نگه داشتن...
فقط برای اینکه نگذارد همان لحظه برود.
هر دو چند ثانیه به هم خیره شدند.
باد، موهای ا/ت را روی صورتش ریخت.
جونکوک خیلی آرام آنها را کنار زد.
و بوسه ریزی در گونه هایی ا/ت کاشت
---
چند دقیقه بعد...
ا/ت داخل ماشین نشست.
اما قبل از بستن در...
جونکوک آرام گفت:
_: یه سؤال...
ا/ت نگاهش کرد.
_: هنوزم، وقتی بارون میاد...
یاد من میفتی؟
...
ا/ت لبخند تلخی زد.
اشکی از گوشه چشمش پایین آمد.
★_هیچ روزی نبود که یادت نیفتم...
در بسته شد.
ماشین آرام دور شد.
و جونکوک...
تا آخرین لحظه همانجا ایستاد.
زیر بارانی که انگار تمام خاطراتشان را دوباره زنده کرده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرنسس هام معذرت اگه بد شد لطفا حمایت کنید فرشته هام😭👈🏻👉🏻✨💘
نظراتتونو داخل کامنتا ببینم 😭✨🥺
#نویسنده_ماه_سیاه
«آخرین بار که باران بارید...» ☔🖤
ژانر: عاشقانه | درام | رمانتیک
علامت جونکوک ( _ )
علامت ا/ت( ★ )
---
باران بیوقفه روی شیشههای کافه میبارید.
ا/ت برای چندمین بار به ساعت مچیاش نگاه کرد.
۸:۴۷ شب
قرار بود نیاید...
خودش هم این را میدانست.
با این حال...
هنوز منتظر بود.
درِ کافه با صدای آرامی باز شد.
باد سرد همراه چند قطره باران داخل آمد.
مردی با کت مشکی و چتر خیس وارد شد.
موهای مشکیاش روی پیشانی ریخته بود و چند قطره آب از نوک موهایش روی زمین میچکید.
بدون اینکه اطراف را نگاه کند، مستقیم سمت میز ا/ت آمد.
_: ببخشید...
دیر کردم
ا/ت چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
★: فکر کردم دیگه نمیای.
لبخند کمرنگی زد.
_: من هیچوقت قولی که بدم رو زیر پا نمیذارم.
...
چند دقیقه در سکوت گذشت.
فقط صدای باران شنیده میشد.
پیشخدمت دو فنجان قهوه روی میز گذاشت.
جونکوک آرام گفت:
هنوزم تلخ میخوری؟
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
★: یادت مونده؟
_: بعضی چیزا...
هیچوقت از یاد آدم نمیره.
...
دل ا/ت بیاختیار لرزید.
با خودش زمزمه کرد:
★: پس چرا... خودت رفتی؟
جونکوک نگاهش را از پنجره گرفت
_: چون فکر میکردم نبودنم...
خوشبختت میکنه.
...
سکوت.
آنقدر سنگین که حتی صدای باران هم گم شد.
ا/ت آرام خندید.
اما خندهاش بوی بغض میداد.
★: هیچوقت ازم پرسیدی چی خوشبختم میکنه؟
جونکوک حرفی نزد.
برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.
---
باران شدیدتر شد.
برق آسمان برای لحظهای کافه را روشن کرد.
جونکوک آهسته گفت:
این چند سال...
هر روز خواستم بهت زنگ بزنم، هر روز خواستم برگردم.
ولی...
حق نداشتم.
ا/ت اشکهایش را پاک کرد.
★: پس چرا الان برگشتی؟
جونکوک لبخند تلخی زد.
_: چون فهمیدم...
بدترین اشتباه زندگیم، دور شدن از تو بود.
ا/ت سرش را پایین انداخت.
دستهایش میلرزید.
جونکوک آرام دستش را روی میز جلو آورد.
چند سانتیمتر...
فقط چند سانتیمتر با دست ا/ت فاصله داشت
دست های ا/ت را در دستان خود قفل کرد تا دیگر نلرزد
---
بعد از چند دقیقه...
هر دو از کافه بیرون آمدند.
باران هنوز میبارید، فقط یک چتر داشتند.
جونکوک بدون حرف، چتر را بالای سر ا/ت گرفت.
خودش نصف شانهاش زیر باران مانده بود.
ا/ت متوجه شد.
★: خودت خیس میشی...
_: مهم نیست.
★: مریض میشی.
لبخند زد.
_: اگه کنار تو باشم، هیچی مهم نیست
قلب ا/ت بیاختیار تندتر زد.
---
به ماشین رسیدند.
ا/ت خواست در را باز کند.
اما ناگهان...
جونکوک مچ دستش را خیلی آرام گرفت.
نه برای نگه داشتن...
فقط برای اینکه نگذارد همان لحظه برود.
هر دو چند ثانیه به هم خیره شدند.
باد، موهای ا/ت را روی صورتش ریخت.
جونکوک خیلی آرام آنها را کنار زد.
و بوسه ریزی در گونه هایی ا/ت کاشت
---
چند دقیقه بعد...
ا/ت داخل ماشین نشست.
اما قبل از بستن در...
جونکوک آرام گفت:
_: یه سؤال...
ا/ت نگاهش کرد.
_: هنوزم، وقتی بارون میاد...
یاد من میفتی؟
...
ا/ت لبخند تلخی زد.
اشکی از گوشه چشمش پایین آمد.
★_هیچ روزی نبود که یادت نیفتم...
در بسته شد.
ماشین آرام دور شد.
و جونکوک...
تا آخرین لحظه همانجا ایستاد.
زیر بارانی که انگار تمام خاطراتشان را دوباره زنده کرده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرنسس هام معذرت اگه بد شد لطفا حمایت کنید فرشته هام😭👈🏻👉🏻✨💘
نظراتتونو داخل کامنتا ببینم 😭✨🥺
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۴.۳k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط