MIDNIGHT BET
PART:6
°°°°°°°°°°
صدای کوبیده شدن مشت به کیسهبوکس، تنها صدایی بود که در فضای نیمهتاریک اتاق تمرین کلاب میپیچید. بوی چرم، عرق و کمی بوی تند تمیزکننده محیط را پر کرده بود. نور ضعیف و زردی از سقف آویزان بود که سایههای بلند و لرزانی روی دیوار میانداخت.
جونگکوک، با بالاتنه برهنه که حالا از عرق برق میزد، پشت سر هم به کیسه ضربه میزد. هر ضربه، صدای انفجار مانندی داشت که در فضای خالی اتاق میپیچید. تهیونگ، چند متر آنطرفتر، با بانداژهای نیمهباز روی دستش، نشسته بود و با قیافهای جدی به رفیقش نگاه میکرد. درِ فلزی و سنگین اتاق با صدای ناهنجاری باز شد.
میکا و سورا وارد شدند. قدمهای میکا سست بود. انگار هر لحظه ممکن بود برگردد و فرار کند. غرورش مثل یک ردی سنگین روی شانههایش سنگینی میکرد، اما سنگینیِ نگاهی که دیشب بعد از آن سیلی از جونگکوک گرفته بود، بدتر بود.
جونگکوک حتی سرش را هم برنگرداند. انگار آنها اصلاً وجود نداشتند. صدای ضرباتش تندتر شد. میکا ایستاد. گلویش خشک شده بود. سورا دستش را آرام پشت کمر میکا گذاشت تا به او جرأت بدهد. بالاخره میکا دهان باز کرد. صدایش در آن اتاق بزرگ، ضعیفتر از چیزی که فکر میکرد به گوش رسید: «جونگکوک…»
ضربه آخر آنقدر محکم بود که کیسه سنگین بیش از حد جابجا شد. جونگکوک دست از کار کشید. نفسنفس میزد. او به آرامی برگشت. حوله سفیدی را از روی زمین برداشت و روی گردنش انداخت. چشمهایش…. آتشفشانی بودند که زیر لایهای از یخ پنهان شده بود. میکا یک قدم جلوتر رفت. نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت «بابت… بابت دیشب. اومدم بگم متأسفم. نباید اون کارو میکردم.»
سکوت. یک سکوت ممتد و آزاردهنده. جونگکوک پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یک زخم بود. او چند قدم جلو آمد، آنقدر که بوی گرما و عرق بدنش به مشام میکا رسید. «متأسفی؟» صدای جونگکوک بم و خشدار بود. «فکر کردی این کلمه چقدر ارزش داره؟»
میکا سرش را بالا آورد. «من فقط…»
«تو جلوی همه اون آدمها، دستت رو روی صورت من بلند کردی.» جونگکوک یک قدم دیگر جلو آمد و میکا را مجبور کرد عقب برود. «فکر کردی من از اون بچهمثبتهای دانشگاهتم که با یه معذرتخواهی ساده، لبخند بزنم و بگم اشکالی نداره؟»
°°°°°°°°°°
صدای کوبیده شدن مشت به کیسهبوکس، تنها صدایی بود که در فضای نیمهتاریک اتاق تمرین کلاب میپیچید. بوی چرم، عرق و کمی بوی تند تمیزکننده محیط را پر کرده بود. نور ضعیف و زردی از سقف آویزان بود که سایههای بلند و لرزانی روی دیوار میانداخت.
جونگکوک، با بالاتنه برهنه که حالا از عرق برق میزد، پشت سر هم به کیسه ضربه میزد. هر ضربه، صدای انفجار مانندی داشت که در فضای خالی اتاق میپیچید. تهیونگ، چند متر آنطرفتر، با بانداژهای نیمهباز روی دستش، نشسته بود و با قیافهای جدی به رفیقش نگاه میکرد. درِ فلزی و سنگین اتاق با صدای ناهنجاری باز شد.
میکا و سورا وارد شدند. قدمهای میکا سست بود. انگار هر لحظه ممکن بود برگردد و فرار کند. غرورش مثل یک ردی سنگین روی شانههایش سنگینی میکرد، اما سنگینیِ نگاهی که دیشب بعد از آن سیلی از جونگکوک گرفته بود، بدتر بود.
جونگکوک حتی سرش را هم برنگرداند. انگار آنها اصلاً وجود نداشتند. صدای ضرباتش تندتر شد. میکا ایستاد. گلویش خشک شده بود. سورا دستش را آرام پشت کمر میکا گذاشت تا به او جرأت بدهد. بالاخره میکا دهان باز کرد. صدایش در آن اتاق بزرگ، ضعیفتر از چیزی که فکر میکرد به گوش رسید: «جونگکوک…»
ضربه آخر آنقدر محکم بود که کیسه سنگین بیش از حد جابجا شد. جونگکوک دست از کار کشید. نفسنفس میزد. او به آرامی برگشت. حوله سفیدی را از روی زمین برداشت و روی گردنش انداخت. چشمهایش…. آتشفشانی بودند که زیر لایهای از یخ پنهان شده بود. میکا یک قدم جلوتر رفت. نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت «بابت… بابت دیشب. اومدم بگم متأسفم. نباید اون کارو میکردم.»
سکوت. یک سکوت ممتد و آزاردهنده. جونگکوک پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یک زخم بود. او چند قدم جلو آمد، آنقدر که بوی گرما و عرق بدنش به مشام میکا رسید. «متأسفی؟» صدای جونگکوک بم و خشدار بود. «فکر کردی این کلمه چقدر ارزش داره؟»
میکا سرش را بالا آورد. «من فقط…»
«تو جلوی همه اون آدمها، دستت رو روی صورت من بلند کردی.» جونگکوک یک قدم دیگر جلو آمد و میکا را مجبور کرد عقب برود. «فکر کردی من از اون بچهمثبتهای دانشگاهتم که با یه معذرتخواهی ساده، لبخند بزنم و بگم اشکالی نداره؟»
- ۱۰.۷k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط