MIDNIGHT BET
PART:5
°°°°°°°°°°
موزیک عمیق و سنگین زیر پوست بار میکوبید. نورهای بنفش و آبی مثل موج روی جمعیت میلغزیدند و دود سبک مهمانندی در هوا شناور بود. سورا با هیجان بازوی میکا را گرفته بود و او را بین جمعیت میکشید. «گفتم امشب باید بیای. خودتو ول کن. ذهنت از تمرین دیشب دربیاد.»
میکا که لبهایش از خنده سرخ بود و گونههایش گرم، لیوانش را بالا گرفت و یک جرعهی بزرگ دیگر نوشید. «من...خیلی خوبم. اصلاً مست نیستم.»
و همان لحظه پایش به صندلی برخورد کرد و کم مانده بود بیفتد. سورا خندید. «آره معلومه نیستی! دختر بیا اینور.»
بعد از دو سه لیوان دیگر، میکا دقیقاً همان نسخهی بامزه، شیرین و کمی لجبازی شده بود که فقط سورا میتوانست با خود به این حالت برساند. خندههای ریز، حرکات نامتعادل و چشمهای خمار اما براق. سورا ناگهان ایستاد. «اووه… اووووه اووه.»
میکا با چشمانی نیمهباز نگاهش کرد. سورا با انگشت به گوشهی بار اشاره کرد. «اونا دارن جرات حقیقت بازی میکنن!»
چند کاناپهی چرمی مشکی دور یک میز کوتاه بودند. نور محیط کم و تنش عجیب و خندههای عصبی پخش. میکا هیجانزده گفت: «بریمممم!»
سورا: «آهان، مست نیستی؟»
«نیستم!»
سورا بدون بحث دستش را گرفت و برد سمت آن جمع. چند نفر بالافاصله جا باز کردند. «دو نفر دیگه؟ بیاین، بیاین.»
میکا و سورا روی کاناپه فرو رفتند. بطری چرخید. خندهها بلند شد. همینجا بود که یکی از پسرها ناگهان چشمش به ورودی افتاد. «عه… اونا رو ببین!»
همه برگشتند. دو مرد از ورودی بار داخل آمدند. تهیونگ اول، با آن قیافهی نیمهخندانش. پشت سرش، جونگکوک، موهای نیمهبلندش روی چشمهای تیرهاش ریخته، هیکلش سایه انداخته و نگاهش آرام اما برقدار.
«جونگکوک!»
«تهیونگ! بیاین اینجا، بازیه!»
تهیونگ خندید و دستی برای جمع تکان داد. جونگکوک نگاهش روی جمع چرخید. تا اینکه روی میکا ثابت شد ابرویش خیلی کم بالا رفت. انگار داشت ارزیابی میکرد که آیا واقعاً همان دختر باجگیرِ لجوج تمرین دیشب است یا نه. میکا هم چند ثانیه خیره ماند. جونگکوک چیزی نگفت. فقط کنار یکی از کاناپهها نشست. بازی دوباره ادامه یافت.
بطری چرخید…روی چند نفر دیگر ایستاد…خنده، شوخیهای خطرناک، سوالهای سنگین. بعد یکباره بطری صاف جلوی میکا ایستاد. «جرأت یا حقیقت؟»
میکا بدون فکر گفت: «جرأت.»
یکی از دخترها شیطنتی نگاه جونگکوک میکا کرد. «باشه…برو رو پای اون بشین. تا نوبتت دوباره بیاد… تکون نمیخوری.»
صدای خنده و سوت بلند شد. جونگکوک بیحرکت بود. هیچچیزی در صورتش تکان نخورد. میکا چند ثانیه زل زد. بعد گفت: «باشه.»
و بلند شد. روی پاهای جونگکوک نشست. جونگکوک برای حفظ تعادلش خیلی کم جابهجا شد. بعد سرش را نزدیک گوش میکا آورد. آنقدر نزدیک که لرز خفیفی از ستون فقرات میکا تا گردنش بالا رفت. «خیلی حالت عوض شده.»
میکا پلک زد. «چی؟»
«از دیشب تا امشب… این حجم از الکل؟»
میکا زیر لب: «به تو… ربطی نداره.»
جونگکوک: «وقتی میای روی پام میشینی… چرا. ربط پیدا میکنه.»
میکا حرصی گفت: «خفه شو.»
جونگکوک لبخند نصفهی محوی زد. بازی ادامه پیدا کرد. میکا چندبار از شدت خنده یا مستی نزدیک بود بیفتد اما هر بار جونگکوک بدون حتی نگاه دستش را پشتیبان میکرد. بعد از چند دور بطری دوباره چرخید. ایستاد. روبروی جونگکوک. «جرأت یا حقیقت؟»
«جرأت.»
بدون مکث. جمع از این اعتمادبهنفس ذوق کرد. پسر سمت چپ گفت: «جرأتت اینه..»
با سر به میکا اشاره کرد که هنوز روی پایش نشسته بود. «بوسش کن.»
صدای جمع بالا رفت. «اووههه.»
جونگکوک آرام سرش را بالا آورد. نگاهش یکراست توی چشمان میکا نشست. دستش را پشت کمر میکا گذاشت تا تکان نخورد و سرش را کمی جلو آورد. لبهایش آرام روی لبهای میکا نشست. نفس میکا برید. بهقدری غافلگیر شد که ناخودآگاه دستهایش روی شانههای جونگکوک نشست یک ثانیه. دو ثانیه. بعد مغزش به خودش رسید.
دستهایش جونگکوک را عقب زد. ایستاد. و با تمام قدرتی که در آن بدن داشت سیلی سنگینی زد در صورت جونگکوک.
صورت جونگکوک کمی به یک سمت چپ پرت شد. ثانیهای سکوت کامل. همه شوکه نگاه میکردند.
جونگکوک آرام صورتش را برگرداند. چشمهایش خیلی کوتاه به میکا افتاد. هیچچیز نخواندنیتر از آن نگاه نبود. میکا: «تو… تو حق نداشتی...»
سورا فوراً پرید وسط. «اوکی، اوکی! ببخشید! معذرت میخوام، خیلی زیاد!»
بازوی میکا را گرفت. «بیا. وقتشه بریم.»
جمع هنوز در شوک بود. جونگکوک بیصدا، آرام، فقط یکبار دیگر نگاهش از میکا گذشت. میکا با صورت سرخ، چشمهای خیس از عصبانیت و نفسهای لرزان، توسط سورا کشیده شد و از بار بیرون رفتن
°°°°°°°°°°
موزیک عمیق و سنگین زیر پوست بار میکوبید. نورهای بنفش و آبی مثل موج روی جمعیت میلغزیدند و دود سبک مهمانندی در هوا شناور بود. سورا با هیجان بازوی میکا را گرفته بود و او را بین جمعیت میکشید. «گفتم امشب باید بیای. خودتو ول کن. ذهنت از تمرین دیشب دربیاد.»
میکا که لبهایش از خنده سرخ بود و گونههایش گرم، لیوانش را بالا گرفت و یک جرعهی بزرگ دیگر نوشید. «من...خیلی خوبم. اصلاً مست نیستم.»
و همان لحظه پایش به صندلی برخورد کرد و کم مانده بود بیفتد. سورا خندید. «آره معلومه نیستی! دختر بیا اینور.»
بعد از دو سه لیوان دیگر، میکا دقیقاً همان نسخهی بامزه، شیرین و کمی لجبازی شده بود که فقط سورا میتوانست با خود به این حالت برساند. خندههای ریز، حرکات نامتعادل و چشمهای خمار اما براق. سورا ناگهان ایستاد. «اووه… اووووه اووه.»
میکا با چشمانی نیمهباز نگاهش کرد. سورا با انگشت به گوشهی بار اشاره کرد. «اونا دارن جرات حقیقت بازی میکنن!»
چند کاناپهی چرمی مشکی دور یک میز کوتاه بودند. نور محیط کم و تنش عجیب و خندههای عصبی پخش. میکا هیجانزده گفت: «بریمممم!»
سورا: «آهان، مست نیستی؟»
«نیستم!»
سورا بدون بحث دستش را گرفت و برد سمت آن جمع. چند نفر بالافاصله جا باز کردند. «دو نفر دیگه؟ بیاین، بیاین.»
میکا و سورا روی کاناپه فرو رفتند. بطری چرخید. خندهها بلند شد. همینجا بود که یکی از پسرها ناگهان چشمش به ورودی افتاد. «عه… اونا رو ببین!»
همه برگشتند. دو مرد از ورودی بار داخل آمدند. تهیونگ اول، با آن قیافهی نیمهخندانش. پشت سرش، جونگکوک، موهای نیمهبلندش روی چشمهای تیرهاش ریخته، هیکلش سایه انداخته و نگاهش آرام اما برقدار.
«جونگکوک!»
«تهیونگ! بیاین اینجا، بازیه!»
تهیونگ خندید و دستی برای جمع تکان داد. جونگکوک نگاهش روی جمع چرخید. تا اینکه روی میکا ثابت شد ابرویش خیلی کم بالا رفت. انگار داشت ارزیابی میکرد که آیا واقعاً همان دختر باجگیرِ لجوج تمرین دیشب است یا نه. میکا هم چند ثانیه خیره ماند. جونگکوک چیزی نگفت. فقط کنار یکی از کاناپهها نشست. بازی دوباره ادامه یافت.
بطری چرخید…روی چند نفر دیگر ایستاد…خنده، شوخیهای خطرناک، سوالهای سنگین. بعد یکباره بطری صاف جلوی میکا ایستاد. «جرأت یا حقیقت؟»
میکا بدون فکر گفت: «جرأت.»
یکی از دخترها شیطنتی نگاه جونگکوک میکا کرد. «باشه…برو رو پای اون بشین. تا نوبتت دوباره بیاد… تکون نمیخوری.»
صدای خنده و سوت بلند شد. جونگکوک بیحرکت بود. هیچچیزی در صورتش تکان نخورد. میکا چند ثانیه زل زد. بعد گفت: «باشه.»
و بلند شد. روی پاهای جونگکوک نشست. جونگکوک برای حفظ تعادلش خیلی کم جابهجا شد. بعد سرش را نزدیک گوش میکا آورد. آنقدر نزدیک که لرز خفیفی از ستون فقرات میکا تا گردنش بالا رفت. «خیلی حالت عوض شده.»
میکا پلک زد. «چی؟»
«از دیشب تا امشب… این حجم از الکل؟»
میکا زیر لب: «به تو… ربطی نداره.»
جونگکوک: «وقتی میای روی پام میشینی… چرا. ربط پیدا میکنه.»
میکا حرصی گفت: «خفه شو.»
جونگکوک لبخند نصفهی محوی زد. بازی ادامه پیدا کرد. میکا چندبار از شدت خنده یا مستی نزدیک بود بیفتد اما هر بار جونگکوک بدون حتی نگاه دستش را پشتیبان میکرد. بعد از چند دور بطری دوباره چرخید. ایستاد. روبروی جونگکوک. «جرأت یا حقیقت؟»
«جرأت.»
بدون مکث. جمع از این اعتمادبهنفس ذوق کرد. پسر سمت چپ گفت: «جرأتت اینه..»
با سر به میکا اشاره کرد که هنوز روی پایش نشسته بود. «بوسش کن.»
صدای جمع بالا رفت. «اووههه.»
جونگکوک آرام سرش را بالا آورد. نگاهش یکراست توی چشمان میکا نشست. دستش را پشت کمر میکا گذاشت تا تکان نخورد و سرش را کمی جلو آورد. لبهایش آرام روی لبهای میکا نشست. نفس میکا برید. بهقدری غافلگیر شد که ناخودآگاه دستهایش روی شانههای جونگکوک نشست یک ثانیه. دو ثانیه. بعد مغزش به خودش رسید.
دستهایش جونگکوک را عقب زد. ایستاد. و با تمام قدرتی که در آن بدن داشت سیلی سنگینی زد در صورت جونگکوک.
صورت جونگکوک کمی به یک سمت چپ پرت شد. ثانیهای سکوت کامل. همه شوکه نگاه میکردند.
جونگکوک آرام صورتش را برگرداند. چشمهایش خیلی کوتاه به میکا افتاد. هیچچیز نخواندنیتر از آن نگاه نبود. میکا: «تو… تو حق نداشتی...»
سورا فوراً پرید وسط. «اوکی، اوکی! ببخشید! معذرت میخوام، خیلی زیاد!»
بازوی میکا را گرفت. «بیا. وقتشه بریم.»
جمع هنوز در شوک بود. جونگکوک بیصدا، آرام، فقط یکبار دیگر نگاهش از میکا گذشت. میکا با صورت سرخ، چشمهای خیس از عصبانیت و نفسهای لرزان، توسط سورا کشیده شد و از بار بیرون رفتن
- ۷۳۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط