رمان جیمین

🍁shadow of love{ part ۲۰} 🧸

جیهوپ: بچه ها بریم دور آتیش

× نمی دونم چرا ولی وقتی اون موقع تهیونگ بغلم کرد جیمین تمام وسایل ول کرد رفت رفتارش عجیب بود مگه ..... ولش به چادر ها رسیدیم که جیهوپ گفت بریم دور آتیش ..... هوا گرم شده بود و عرق می‌کردم به سمت چادر خودمون رفتم و لباسامو عوض کردم یک لباس نسبتآ باز انتخاب کردم و از چادر رفتم بیرون به سمت آتیش رفتم ‌که همه روی تنه درخت نشسته بودن خواستم برم کنار لنا که جیمین دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند از کارش تعجب کردم..... نگاهی به کنارم کردم که تهیونگم کنارم بود پس خیالم راحت شد همه گروه ها باهم حرف میزدن و میخندیدن من هیچ حرفی نمی زدم فقدر نگاشون میکردم و به حرفاشون گوش میدادم جمع باحالی بود اولین بار بود که دیدم همه باهم راحتن و برای هم نمی زند یا جر و بحث نمی کند با لبخند نگاهی به جیمین کردم ولی داشت با صورت عصبی نگام میکرد

_ ات رفت داخل چادر منم رفتم دور آتیش نشستم وقتی ات از چادر اومد بیرون با یک لباس نسبتآ کوتاه اومد ولی پاهاش کاملا معلوم میشد میخواست بره کنار لنا بشینه که دستشو گرفتم و کنار خودم نشوندم از رفتارش میشد فهمید که هم تعجب کرده و هم ترسیده نگاهی به کنارش کرد که تهیونگ رو دید و نفس عمیقی کشید این کارش باعث شد بیشتر اعصابم خراب بشه نگاهمو ازش گرفتم ولی زیر چشمی نگاش میکردم به یک گوشه خیره شده بود و بعد از چند دقیقه نگاهشو داد بهم و خنده ای کرد ولی چون از لباسش عصبی بودم با اخم نگاهم کرد معلوم بود ناراحت شده دستمو گذاشتم رو پاش و سرمو به گردنش نزدیک کردم که رفت عقب دوباره رفتم جلو تر و دمع گوشش شروع کردم به حرف زدن

_ چرا این لباسو پوشیدی دل کدوم پسری رو ببری ها ( عصبی)

× نگاهی عصبی بهم کرد و به گردنم نزدیک شد سریع خودمو عقب کشیدم که دوباره نزدیکم شد و دمع گوشم میگفت برای کی این لباسو پوشیدم نگاهی بهش کردم که پوزخندای زد ....

× به تو ربطی نداره
_ که به من ربط نداره هوم
× دستت از سرم بردار ....
×(دستشو که روی پام بود پس زدم ولی بازم گذاشت )
_ جاش خوبه
× اصلا خوب نیست بردار
_ چرا انقدر لجبازی
× دوست دارم
_ هههه ( پوزخند )

× خیلی پرو تر از این حرفا بود به تهیونگ نزدیک شدم که توسط کسی به سمت دیگه ای کشیده شدم

_ داشت به سمت تهیونگ میرفت که کمرشو گرفتم و کشوندمش طرف خودم نگاهی تعجبی بهم کرد ...دوباره سرمو نزدیک گوشش کردم و شروع کردم با حالت آروم ولی بم به حرف زدن

_ برو این لباس فاکی رو عوض کن

× نمی رم
_ دستوره
× تو نمی تونی به من دستور....
_ بگم به همه که چیکار کردی ها الان همه اینجاند نظرته
× خیلی بیشوری

× با تهدی که کرد از جام بلند شدم و به سمت چادر خودمون رفتم لباسی از توی ساک برداشتم و شروع کردم به عوض کردن لباسام که صدای باز شدن زیپ چادر رو شنیدم رو مو برگردندم که اون......


ادامه دارد....🍁


داری به پایان نزدیک میشم‌.... بچه ها خواهشا بازنشر کنید خیلی تعداد بازنشر هاتون کمه لطفا حمایت کنید تنکیوو بای بای..... (‌ تا آخر شب پارت بعدم میزارم بزن دست قشنگه رو ) راستی ( کامنتا فکنم اوکی شده ؟! 🙌
دلتنگ خودتون و کامنت های زیباتون بودم
خیلی ممنون بابت حمایت هاتون فکر نمیکردم منو دیگه یادتون باشه راستش وقتی رفتم با خودم گفتم برگردم دیگه هیچ کس منو یادش نیست ولی نه اینطوری نبود 😢 شما پیشم بودید و برام پیام می‌فرستادید از همتون ممنونم 🧸🥺 بله خبر دارم ۱ هزار تاییمون مبارک منتظر سوپرایز مونم باشید از همتون ممنون بهترین هدیه هایی که خدا بهم داد بعد از خانوادم شما بودید از همتونم ممنونم امید وارم حالتون خوب باشه 💞
همه درد داریم و این جز از زندگی ما هست پس خواهشا به خودتون آسیب نزنید خدا هوای تمام مارو داره خودش درد مارو بهتر از هر انسانی میدونی بدرود🧸💗🥺💞🥲 ) عاشق همتونم بزودی جشن ۱ هزاتایمونم میزارم ....راستی تو یوتیوب من پیچ دارم و ۵ هزارتا فالو دارم میخواید که پیچ یوتیوبم بدم نظرتونه ) 🍁🧸
دیدگاه ها (۱۴)

رمان جیمین

رمان جیمین

part:11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط