دوپارتی
p.1
با موهای شلخته در هم امیخته و با قیافه ای که خستگی ازش میبارید وارد خونه شد
تنها چیزی که الان نیاز داشت، اغوش گرم و نرم همسر مهربون و زیباش بود
با چشمانش دنبال دختر گشت
وارد اشپزخونه شد ، با دیدن جسم کوچولوی دختر که درحال اشپزی بود لبخند خسته ای زد
سمت ا.ت قدم برداشت و دستانش را دور کمرش حلقه کرد ، برای چند لحظه
ل*/ب هایش را روی گردن دختر قرار داد و بعد او را به سمت خودش برگرداند
دخترک لبخندی زد و گفت:
_اومدی؟ خسته نباشی جونگکوکی
جونگکوک موهای دختر را پشت گوشش زد ، و او را در اغوشش گرفت
_الان فقط نیاز دارم که بغلت کنم ا.ت .
دخترک لبخندش عمیق تر شد
موهای نسبتا بلند پشت سر جونگکوک را ناز کرد و لب زد:
_هرچقدر دوست داشتی بغلم کن باشه؟
جونگکوک هومی کشید و دختر را در اغوشش فشرد
_حتما امروز خیلی خسته شدی مگه نه ؟
گشنت نیست؟؟ اگه هست بگو چون غذا یکم دیگه اماده میشه
جونگکوک کمی از ا.ت فاصله گرفت
به صورت زیبایش که مثل ماه میدرخشید نگاه کرد
_گشنم که چرا هست ...ا.ت بعد غذا دوباره میزاری بغلت کنم؟
امشب رو میخوام فقط توی بغلت باشم ، میخوام توی بغلت بخوابم توهم منو هی ناز کنی ..
لحنش عین این پسر کوچولو های پنج ساله بود که از مادر یا بزرگترشون درخواست دارن
دختر مجددا لبخند زد و گفت:
_اره چرا که نه ، گفتم که هرچقدررر خواستی بغلم کن منم مخالفتی ندارم
جونگکوک لبخندی زد و گونه ی سفید دختر را ب*/و*/س*/ی*/د
از اشپزخونه خارج شد و به سمت اتاق حرکت کرد
وارد اتاق شد ، لباس هایش را عوض کرد
گردنبند های روی گردنش را در اورد ، موهایش را به عقب هدایت کرد
از سر خستگی نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون امد ...
صندلی رو عقب کشید و روبه رویه دختر نشست
شروع کرد به خوردن غذا، دختر با لبخند لب زد:
_خوب شده؟؟ اولین بار بود که اینو درست میکردم ، نمیدونم خوب شده یا نه
جونگکوک نگاهی به دختر انداخت
_مگه میشه دست پخت پرنسس من بد باشه هوم؟
دختر ذوقی کرد و دسته ای از موهایش را پشت گوشش برد
_نوش جونت شوهری ....
ادامه دارد ....
لایک و کامنتتتت یادتون نره♡
با موهای شلخته در هم امیخته و با قیافه ای که خستگی ازش میبارید وارد خونه شد
تنها چیزی که الان نیاز داشت، اغوش گرم و نرم همسر مهربون و زیباش بود
با چشمانش دنبال دختر گشت
وارد اشپزخونه شد ، با دیدن جسم کوچولوی دختر که درحال اشپزی بود لبخند خسته ای زد
سمت ا.ت قدم برداشت و دستانش را دور کمرش حلقه کرد ، برای چند لحظه
ل*/ب هایش را روی گردن دختر قرار داد و بعد او را به سمت خودش برگرداند
دخترک لبخندی زد و گفت:
_اومدی؟ خسته نباشی جونگکوکی
جونگکوک موهای دختر را پشت گوشش زد ، و او را در اغوشش گرفت
_الان فقط نیاز دارم که بغلت کنم ا.ت .
دخترک لبخندش عمیق تر شد
موهای نسبتا بلند پشت سر جونگکوک را ناز کرد و لب زد:
_هرچقدر دوست داشتی بغلم کن باشه؟
جونگکوک هومی کشید و دختر را در اغوشش فشرد
_حتما امروز خیلی خسته شدی مگه نه ؟
گشنت نیست؟؟ اگه هست بگو چون غذا یکم دیگه اماده میشه
جونگکوک کمی از ا.ت فاصله گرفت
به صورت زیبایش که مثل ماه میدرخشید نگاه کرد
_گشنم که چرا هست ...ا.ت بعد غذا دوباره میزاری بغلت کنم؟
امشب رو میخوام فقط توی بغلت باشم ، میخوام توی بغلت بخوابم توهم منو هی ناز کنی ..
لحنش عین این پسر کوچولو های پنج ساله بود که از مادر یا بزرگترشون درخواست دارن
دختر مجددا لبخند زد و گفت:
_اره چرا که نه ، گفتم که هرچقدررر خواستی بغلم کن منم مخالفتی ندارم
جونگکوک لبخندی زد و گونه ی سفید دختر را ب*/و*/س*/ی*/د
از اشپزخونه خارج شد و به سمت اتاق حرکت کرد
وارد اتاق شد ، لباس هایش را عوض کرد
گردنبند های روی گردنش را در اورد ، موهایش را به عقب هدایت کرد
از سر خستگی نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون امد ...
صندلی رو عقب کشید و روبه رویه دختر نشست
شروع کرد به خوردن غذا، دختر با لبخند لب زد:
_خوب شده؟؟ اولین بار بود که اینو درست میکردم ، نمیدونم خوب شده یا نه
جونگکوک نگاهی به دختر انداخت
_مگه میشه دست پخت پرنسس من بد باشه هوم؟
دختر ذوقی کرد و دسته ای از موهایش را پشت گوشش برد
_نوش جونت شوهری ....
ادامه دارد ....
لایک و کامنتتتت یادتون نره♡
- ۱۶.۱k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط