{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:69

جونگکوک چند لحظه دستش رو روی پیشونی ا/ت نگه داشت.

«تو تب داری...»

ا/ت با چشم‌های نیمه‌باز گفت:

«نه... فقط گرممه.»

جونگکوک نفسش رو بیرون داد.

«باشه، هرچی تو بگی.»

رفت سمت آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه تشت کوچیک آب برگشت.

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

«این دیگه چیه؟»

«برای اینکه یکم حالت بهتر بشه.»

جونگکوک کنار مبل نشست و تشت رو گذاشت جلوی ا/ت.

«پاهاتو بذار اینجا.»

ا/ت اخم کرد.

«چرا؟»

«چون داغی.»

«من خودم می‌تونم.»

«پس انجام بده.»

ا/ت چند ثانیه به تشت نگاه کرد.

بعد با بی‌حوصلگی پاهاشو داخل آب گذاشت.

جونگکوک آروم آب رو روی پاهاش ریخت و کمک کرد کمی خنک بشه.

ا/ت چشم‌هاشو بست.

«آخیش...»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

«میبینم که داره خوشت میاد.»

«زیادی حرف نزن.»

«باشه،باشه خانم بی اعصاب.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد ا/ت دوباره گفت:

«آب تشته خوبه مگه نه؟.»

جونگکوک خندید.

«فکر کردم گفتی حرف نزنم.»

«راجع به آب می‌تونی حرف بزنی.»

«چه قانون عجیبی.»

---

بعد از چند دقیقه، جونگکوک تشت رو کنار گذاشت.

رفت یه حوله برداشت و ا/ت رو راحت‌تر روی مبل جا داد.

بعد یه پارچه‌ی خنک روی پیشونیش گذاشت.

ا/ت چشم‌هاشو باز کرد.

«این چیه؟»

«یه چیز خنک.»

«مریضم،بی حس که نیستم.»

جونگکوک خندید.

«پس سؤال نپرس.»

ا/ت چشم‌غره رفت.

«من مریضم، حق دارم سؤال بپرسم.»

«باشه، خانم سؤال‌دار.»

---

چند دقیقه بعد، جونگکوک با یه لیوان شربت و داروی مورد نیازش برگشت.

لیوان رو سمتش گرفت.

«اینم بخور.»

ا/ت یه جرعه خورد.

همون لحظه صورتش جمع شد.

«اَه!»

جونگکوک خندید.

«چی شد؟»

«خیلی بده!»

«شربته.»

«شربته؟این رسما زهره ماره!.»

جونگکوک دوباره خندید.

«بخور دیگه.»

ا/ت لیوان رو عقب زد.

«نمی‌خورم.»

«باید بخوری.»

«نه.»

«ا/ت...»

«نههههه.»

جونگکوک خنده‌اش گرفت.

«تو چرا وقتی مریضی بیشتر لجباز می‌شی؟»

ا/ت با اخم دستش رو بلند کرد و یه ضربه‌ی آروم به بازوی جونگکوک زد.

«لجباز؟ شربته تلخه ها اقای پزشک!.»

جونگکوک زد زیر خنده.

«باشه، باشه! فقط شربت رو بخور.»

ا/ت با اخم دوباره لیوان رو گرفت.

«چقدر میخندی!»

«الان مشکلت خنده های منه؟.»

«نه،نمیدونم،شاید.»

«من دیگه حرفی ندارم.»

ا/ت چند جرعه دیگه خورد و با قیافه‌ی ناراضی لیوان رو پایین آورد.

«تموم شد.»

جونگکوک با لبخند گفت:

«آفرین.»

ا/ت دوباره با دست به بازوش زد.

«به من نگو آفرین»

«باشه، خانم بداخلاق.»

---

چند دقیقه بعد، ا/ت دوباره چشم‌هاشو بست.

جونگکوک پارچه‌ی خنک روی پیشونیش رو مرتب کرد.

«بهتر شدی؟»

ا/ت خیلی آروم گفت:

«یه کم.»

«خوبه.»

ا/ت بعد از چند ثانیه گفت:

«جونگکوک؟»

«هوم؟»

«ممنون.»

جونگکوک برای لحظه‌ای ساکت موند.

بعد خیلی ساده گفت:

«خواهش می‌کنم.»

ا/ت دوباره چشم‌هاشو بست.

چند دقیقه بعد خوابش برد.

جونگکوک هم کنار مبل نشست و هر چند وقت یک‌بار حالش رو بررسی کرد.

برای اولین بار، هیچ دعوایی بینشان نبود.

فقط سکوت بود و صدای آرام باران پشت پنجره.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

نام: قرارداد نفرتPart:67عصر شده بود.جونگکوک از صبح درگیر کار...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط