{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خواهی بگویمـ

می خواهی بگویمـ
دلمـ چقدر برایتــ تنگــ می شود.
آنقدر زیاد...
ڪه خیالمـ در هوایِ تو جا می ماند..
و خودمـ در سایه ی نگاهِ تو...
در هوای یڪ جاده،
یڪ رود و
خاطره هایی پاییزی
ڪه مجال تولد نداشتند...

دلمـ برایتــ تنگــ می شود..
مثل برگــ برای درختــ ،
درختــ برای خاڪ،
خاڪ برای باران،
باران برای ابر...

دلمـ برایتــ تنگــ می شود
به قدرِ دوستتــ دارمـ هایی ڪه
باد نشنید و به قدر می خواهمتــ هایی
ڪه آفتابــ ندید...

دلمـ برایتــ تنگــ می شود..
برای نگاهِ بی قرار و صدای دلنشینِ تار...
برای عطرِ تلخ قهوه
و انتظار شیرین پنجره...
برای پیچڪ انگشتان و ردِ پای باران...

می خواهی بدانی...؟!
نمی دانمـ قرارِ بودنتــ
تا ڪجا ادامه خواهد داشتــ..

اما تا همیشه
تا هر ڪجای این زندگی
نیمی از خودمـ با توستــ..
یڪ نیمـ رویا بدونِ چتر...

فقط خاطرتــ باشد،
من بی تمامِـ خودمـ، تمامـ می شومـ...🕊
دیدگاه ها (۵)

«آخرش همه‌مون می‌میریم؛یکی زودتر، یکی دیرتر.پس چرا انقدر حرص...

#من از غم تو هر روز دو صدبار بمیرم ،تـو از دلِ من هیچ خبردار...

پیر شدیمـ و نفهمیدیمـ ...دوستــ داشتن ...ارزشش بیشتر از نبخش...

باید مغرور بود دور از دسترسباید مبهم بود و سر سنگینخاڪی ڪہ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط