فیک فراموش شده
پارت: ۱
povا/ت
از وقتی بچه به دنیا امده اصلا من براش وجود ندارم .۳ ماهه که داره بهم بی توجهی میکنه.
صبح ها اولین کارش بعد از بیدار شدن رفتن به اتاق بچس
فورا میره بغلش میکنه و باهاش وقت میگذرونه.باهام خیلی کم حرف میزنه .
اونم فقط اگه باهام کاری داشته اونم درمورد بچه
از حموم اومدم بیرون .لباس هاما پوشیدم و رفتم یه سر به بچه زدم .خواب بود .
جونگکوکم سر کار بود.رفتم توی آشپزخونه و ناهار را اماده کردم .
povظهر
pivجونگکوک
صبح از خواب بیدار شدم.ا/ت خواب بود رفتم توی اتاق بوه بیدار بود .بلندش کردم و یکم باهاش وقت گذروندم.
پوشکشا عوض کردم و بهش شیر دادن و خوابوندمش.
بعد رفتم حاظر شدم و برای خودم صبحونه اماده کردم و رفتم سر کار.
برگشتم خونه کلیدا انداختم توی در و رفتم تو
-سلام جونگکوک
+سلام(سرد)
رفتم به دوش گرفتم و رفتم پیش رانا دخترم کلی باهاش بازی کردم که
-جونگکوک بیا ناهار .غذا امادست
همونجوری که رانا توی بغلم بود رفتم پایین و نشستم سر سفره. غذا میخوردم و با رانا بازی میکردم که یهو...
pivا/ت
دوباره رانا. فقط رانا. دیگه دارم خسته میشم.
_جونگکوک میشه اون بشقابا بدی
ولی حتی نگاهمم نکرد. چند باری صداش کردم ولی نه. با کف دستم محکم زدم روی میز و از جان بلند شدم و هم زمان:
_اه بسه دیگع(داد و بغض)
رفتم سمتش و رانا را از بغلش کشیدم. و رفتم توی اتاق خواب و هر چقدر صدام میکرد پاسخی دریافت نمیکرد.
بچه خوابوندم روی دستم و براش لالایی خوندم. خوابید. گذاشتمش توی گهواره و یه لبخند زدم و خیلی اروم بوسش کردم.
نشستم روی مبل و اروم اشک میریختم. فمر میکردم اگه بچه بیاریم توجه جونگکوک از اونی که هست بیشتر میشه ولی نه.
حتی بدترم شد. حتی ذره ای بهم توجه نداشت. رانا بیدار شدع بود. باهاش بازی کردم. ولی تا کی؟ تا کی باید توی این اتاق بمونم؟
رانا را بغل کردم. قفل درا باز کردم و رفتم بیرون. جونگکوک اومد سمتم و رانا را بغل.
+ا/ت روانی شدی؟ چرا اینجوری کردی؟
هیچی بهش نگفتم. ولی جاش تصمیم گرفتم که....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه حمایت فراموش نشه ☆♡
#تابع_قوانین_ویسگون
povا/ت
از وقتی بچه به دنیا امده اصلا من براش وجود ندارم .۳ ماهه که داره بهم بی توجهی میکنه.
صبح ها اولین کارش بعد از بیدار شدن رفتن به اتاق بچس
فورا میره بغلش میکنه و باهاش وقت میگذرونه.باهام خیلی کم حرف میزنه .
اونم فقط اگه باهام کاری داشته اونم درمورد بچه
از حموم اومدم بیرون .لباس هاما پوشیدم و رفتم یه سر به بچه زدم .خواب بود .
جونگکوکم سر کار بود.رفتم توی آشپزخونه و ناهار را اماده کردم .
povظهر
pivجونگکوک
صبح از خواب بیدار شدم.ا/ت خواب بود رفتم توی اتاق بوه بیدار بود .بلندش کردم و یکم باهاش وقت گذروندم.
پوشکشا عوض کردم و بهش شیر دادن و خوابوندمش.
بعد رفتم حاظر شدم و برای خودم صبحونه اماده کردم و رفتم سر کار.
برگشتم خونه کلیدا انداختم توی در و رفتم تو
-سلام جونگکوک
+سلام(سرد)
رفتم به دوش گرفتم و رفتم پیش رانا دخترم کلی باهاش بازی کردم که
-جونگکوک بیا ناهار .غذا امادست
همونجوری که رانا توی بغلم بود رفتم پایین و نشستم سر سفره. غذا میخوردم و با رانا بازی میکردم که یهو...
pivا/ت
دوباره رانا. فقط رانا. دیگه دارم خسته میشم.
_جونگکوک میشه اون بشقابا بدی
ولی حتی نگاهمم نکرد. چند باری صداش کردم ولی نه. با کف دستم محکم زدم روی میز و از جان بلند شدم و هم زمان:
_اه بسه دیگع(داد و بغض)
رفتم سمتش و رانا را از بغلش کشیدم. و رفتم توی اتاق خواب و هر چقدر صدام میکرد پاسخی دریافت نمیکرد.
بچه خوابوندم روی دستم و براش لالایی خوندم. خوابید. گذاشتمش توی گهواره و یه لبخند زدم و خیلی اروم بوسش کردم.
نشستم روی مبل و اروم اشک میریختم. فمر میکردم اگه بچه بیاریم توجه جونگکوک از اونی که هست بیشتر میشه ولی نه.
حتی بدترم شد. حتی ذره ای بهم توجه نداشت. رانا بیدار شدع بود. باهاش بازی کردم. ولی تا کی؟ تا کی باید توی این اتاق بمونم؟
رانا را بغل کردم. قفل درا باز کردم و رفتم بیرون. جونگکوک اومد سمتم و رانا را بغل.
+ا/ت روانی شدی؟ چرا اینجوری کردی؟
هیچی بهش نگفتم. ولی جاش تصمیم گرفتم که....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه حمایت فراموش نشه ☆♡
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۲.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط