{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیر می شوی ، زیبا و دلبر با گیسوان سپید ...

پیر می شوی ، زیبا و دلبر با گیسوان سپید ...
یک غروبِ جمعه که دلت گرفته ، برای نوه ات داستان دیوانگی های مرا تعریف می کنی ، نوه ات باور نخواهد کرد و فکر می کند تو فقط داری برایش قصه تعریف می کنی. دلت می شکند ، به من فکر می کنی، صورتم یادت نمی آید ، حرفهایم، صدایم. فقط به یاد می اوری که روزی، جایی مردی را نخواستی که دنیا را بی تو نمی خواست ...
دیدگاه ها (۲)

من نه مثل نزار قبانی،نه شاملو و نه شهریار شاید هیچ وقت مدام ...

همیشه اصرار کردن همه چی رو خراب میکنه، مثلا اصرار به دوست دا...

گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی اشک هم برایش نمی‌مان...

جهاد تبیین و مهندسی ادراک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط