Part ¹
Part ¹
یوری ویو (یوری =نویسنده)
در شهری که شبهایش هیچوقت آرام نبود...
آدمهایی وجود داشتند که پشت لبخندهایشان راز پنهان میکردند و آدمهایی که اسمشان برای دیگران معنی خطر داشت.
تهیونگ یکی از همان آدمها بود.
مردی با چهرهای سرد، نگاهی سنگین و رفتاری که باعث میشد کمتر کسی جرئت کند به او نزدیک شود.
او در دنیایی زندگی میکرد که اعتماد کردن، بزرگترین اشتباه بود.
دنیایی پر از قدرت، دشمنی و معاملههایی که پشت درهای بسته شکل میگرفتند.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن سکوت و سردی، چه چیزهایی پنهان شده است.
ویو تهیونگ
صدای باران آرام روی شیشهی ماشین میخورد.
سرم را به صندلی تکیه داده بودم و به خیابانهای شلوغ شهر نگاه میکردم.
آدمها در رفتوآمد بودند و چراغ ماشینها، خیابان خیس را روشن میکرد.
گوشیام لرزید.
نگاهی به صفحه انداختم و تماس را جواب دادم.
«بگو.»
صدای مرد پشت خط جدی بود.
«رئیس، یه خبر داریم.»
ساکت ماندم.
منتظر ادامه حرفش شدم.
«گروه رقیب دوباره شروع به حرکت کرده.»
نگاهم را از پنجره گرفتم.
همیشه همین بود.
در دنیای من، وقتی همهچیز آرام به نظر میرسید، یعنی چیزی در حال اتفاق افتادن بود.
«اطلاعات کامل رو بفرست.»
«چشم، رئیس.»
تماس قطع شد.
چند لحظه به سکوت ماشین گوش دادم.
ماشین آرام در خیابان حرکت میکرد.
ویو ا.ت
بالاخره کارم تمام شده بود.
از ساختمان بیرون آمدم و نفس عمیقی کشیدم.
هوای شب کمی سرد بود.
کیفم را روی شانهام مرتب کردم و به سمت خانه راه افتادم.
روز سختی داشتم و تنها چیزی که میخواستم، رسیدن به خانه و کمی استراحت بود.
خیابان مثل همیشه شلوغ بود.
صدای ماشینها و حرفهای مردم با هم قاطی شده بود.
به ساعت نگاه کردم.
«دیر شده...»
آرام زیر لب گفتم و قدمهایم را تندتر کردم.
ویو تهیونگ
ماشین بین خیابانهای شلوغ حرکت میکرد.
نگاهم به بیرون بود، اما ذهنم هنوز درگیر حرفهای تماس قبلی بود.
راننده آرام رانندگی میکرد.
ناگهان دیدم کسی قصد عبور از خیابان را دارد.
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
راننده ترمز گرفت.
صدای کشیده شدن لاستیک روی خیابان خیس بلند شد.
ماشین متوقف شد.
اما آن دختر که از ترس چند قدم عقب رفته بود، تعادلش را از دست داد و روی زمین نشست.
ویو ا.ت
صدای ترمز ناگهانی باعث شد قلبم از جا کنده شود.
برای یک لحظه خشکم زد.
خواستم عقب بروم، اما پایم درست روی زمین قرار نگرفت و تعادلم را از دست دادم.
روی زمین نشستم.
چند نفر اطرافم جمع شدند.
«خانم، خوبی؟»
چند بار پلک زدم و به خودم آمدم.
«آره... خوبم.»
اما هنوز از اتفاقی که افتاده بود شوکه بودم.
نگاهم را بالا بردم.
مردی کنار ماشین ایستاده بود.
نگاهش سرد بود.
خیلی سرد.
یوری ویو
هیچکدام نمیدانستند این برخورد کوتاه در میان شلوغی یک خیابان...
قرار است اولین صفحه از داستانی باشد که زندگی هر دو را تغییر میدهد.
✨✨✨✨
خوشگلا حمایتتتتتتت کنیدددد، لایکو بازنشر کنید، بوسسس بهتونننن 🎀🪼
یوری ویو (یوری =نویسنده)
در شهری که شبهایش هیچوقت آرام نبود...
آدمهایی وجود داشتند که پشت لبخندهایشان راز پنهان میکردند و آدمهایی که اسمشان برای دیگران معنی خطر داشت.
تهیونگ یکی از همان آدمها بود.
مردی با چهرهای سرد، نگاهی سنگین و رفتاری که باعث میشد کمتر کسی جرئت کند به او نزدیک شود.
او در دنیایی زندگی میکرد که اعتماد کردن، بزرگترین اشتباه بود.
دنیایی پر از قدرت، دشمنی و معاملههایی که پشت درهای بسته شکل میگرفتند.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن سکوت و سردی، چه چیزهایی پنهان شده است.
ویو تهیونگ
صدای باران آرام روی شیشهی ماشین میخورد.
سرم را به صندلی تکیه داده بودم و به خیابانهای شلوغ شهر نگاه میکردم.
آدمها در رفتوآمد بودند و چراغ ماشینها، خیابان خیس را روشن میکرد.
گوشیام لرزید.
نگاهی به صفحه انداختم و تماس را جواب دادم.
«بگو.»
صدای مرد پشت خط جدی بود.
«رئیس، یه خبر داریم.»
ساکت ماندم.
منتظر ادامه حرفش شدم.
«گروه رقیب دوباره شروع به حرکت کرده.»
نگاهم را از پنجره گرفتم.
همیشه همین بود.
در دنیای من، وقتی همهچیز آرام به نظر میرسید، یعنی چیزی در حال اتفاق افتادن بود.
«اطلاعات کامل رو بفرست.»
«چشم، رئیس.»
تماس قطع شد.
چند لحظه به سکوت ماشین گوش دادم.
ماشین آرام در خیابان حرکت میکرد.
ویو ا.ت
بالاخره کارم تمام شده بود.
از ساختمان بیرون آمدم و نفس عمیقی کشیدم.
هوای شب کمی سرد بود.
کیفم را روی شانهام مرتب کردم و به سمت خانه راه افتادم.
روز سختی داشتم و تنها چیزی که میخواستم، رسیدن به خانه و کمی استراحت بود.
خیابان مثل همیشه شلوغ بود.
صدای ماشینها و حرفهای مردم با هم قاطی شده بود.
به ساعت نگاه کردم.
«دیر شده...»
آرام زیر لب گفتم و قدمهایم را تندتر کردم.
ویو تهیونگ
ماشین بین خیابانهای شلوغ حرکت میکرد.
نگاهم به بیرون بود، اما ذهنم هنوز درگیر حرفهای تماس قبلی بود.
راننده آرام رانندگی میکرد.
ناگهان دیدم کسی قصد عبور از خیابان را دارد.
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
راننده ترمز گرفت.
صدای کشیده شدن لاستیک روی خیابان خیس بلند شد.
ماشین متوقف شد.
اما آن دختر که از ترس چند قدم عقب رفته بود، تعادلش را از دست داد و روی زمین نشست.
ویو ا.ت
صدای ترمز ناگهانی باعث شد قلبم از جا کنده شود.
برای یک لحظه خشکم زد.
خواستم عقب بروم، اما پایم درست روی زمین قرار نگرفت و تعادلم را از دست دادم.
روی زمین نشستم.
چند نفر اطرافم جمع شدند.
«خانم، خوبی؟»
چند بار پلک زدم و به خودم آمدم.
«آره... خوبم.»
اما هنوز از اتفاقی که افتاده بود شوکه بودم.
نگاهم را بالا بردم.
مردی کنار ماشین ایستاده بود.
نگاهش سرد بود.
خیلی سرد.
یوری ویو
هیچکدام نمیدانستند این برخورد کوتاه در میان شلوغی یک خیابان...
قرار است اولین صفحه از داستانی باشد که زندگی هر دو را تغییر میدهد.
✨✨✨✨
خوشگلا حمایتتتتتتت کنیدددد، لایکو بازنشر کنید، بوسسس بهتونننن 🎀🪼
- ۳۷۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط