دلبر رئیس
P ²²:
ده روز بعد :
شب بود.
ماه حاکم بر آسمان شب، پرتو های خویش را بر سر تمامی زمین میگسترانید.
دختر تصمیم داشت که دیروز صبح به سمت مرکز سقط جنین برود تا بچه ای که ناخواسته و حاصل از ازدواجی اجباری بود را سقط کند. اما پشیمان شد و نخواست تا دستش به گناه آلوده شود.
تصمیم گرفت آن بچه را نگه دارد و در آینده زندگی مرفه ای برایش رقم برند. سخت بود اما شدنی بود.
با پس انداز هایی که جمع کرده بود و حقوق متوسطی که در پرورشگاه میگرفت میتوانست این کار کند.
دختر از پرورشگاه بیرون زد . چند قلم وسیله برای خودش میخواست تا در خوابگاه آنجا بتواند غذای دلخواه خود را میل کند.
وارد فروشگاهی که یک کوچه آن طرف تر بود، شد. به فروشنده سلامی کرد و سپس وسایل های مد نظرش را برداشت و بعد از حساب کردن پول کالاها از آنجا بیرون زد.
کمی آن طرف تر رفت که یکهو صدای کسی از پشت سرش او را به خودش آورد :
_سر جات وایسا ا.ت!
_مثل اینکه تنبیه قبلی اونقدر برات کافی نبود که ازم فرار کردی!
دختر با شنیدن صدای آشنای جیمین، در عین حال که دلتنگ آن صدا بود اما ترسید. اگر جیمین قضیه را میفهمید او را زنده نمیگذاشت. اینکه تصمیم سقط فرزندش را داشت، لرزه به جان او انداخت. اگر جیمین میفهمید که دختر حامله است و بخاطر همین فرار کرده تا بچه شان را بکشد، خون او را میریخت.
جیمین از عمد اورا حامله کرده بود تا فکر فرار به سر دختر نزند و ا.ت به بهانه ای ماندگار شود. حالا اگر میفهمید که دختر واقعا حامله شده و قصد سقط فرزنده ش را دارد چه میکرد؟ معشوقه اش را میکشت؟ یا از آن قضیه بو میبرد و بعدا دختر را تنبیه میکرد؟
بخاطر ترسیدن اشک از چشمان دختر جاری شد.
برگشت. با دیدن جیمین نفسش بند آمد . نمیدانست باید چه بگوید .
جیمین دستی به صورت ا.ت کشید و گفت:
_هوم.... میبنم که خیلی بهت خوش گذشته. صورتت پر شده. انگار ورم کردی؟
+جی... مین!
_هیششش... اونقدر بهت خوش گذشت که تصمیم گرفتی فرار کنی! عشق منو نادیده گرفتی و تنهام گذاشتی. فکر کردی اگر تنهام بزاری، دیگه پیدات نمیکنم و بیخیالت میشم؟
چند ثانیه نفس گرفت ، نوچی کرد ادامه داد :
_نه... اونقدر دنبالت گشتم که بادیگاردام کل کره رو در نظر گرفتن تا بفهمم کدوم گوری هستی! سه روزه در نظرت گرفتم تا گیرت بیارم و بگیرمت. حالا هم سریع و ساکت سوار ماشینم میشی تا به زور متوسل نشدم. حساب اون مردک، کانگ هم بعدا میرسم.
سوار ماشین شدند و جیمین مشغول رانندگی شد.
تا لحظه ی رسیدن به عمارت، حتی لحظه ای جیمین نگاهش را به دختر نداد.
اما این دختر بود که از اضطراب بسیار، مشغول جویدن گوشه های ناخنش بود. تا وقتی که جیمین با اینکه نگاهش به جلو بود گفت:
_دست از سرِ ناخنات بردار! داری کلافم میکنی!
دختر بدون گفتن کلمه ای بیخیال ناخن هایش شد. او نمیخواست بیشتر از این خشم پسر را برانگیزد.
سر انجام به عمارت جیمین رسیدند.
جیمین، ماشین را با صدای جیغ مانندی متوقف کرد.
بغض درحال غلبه کردن به دختر بود. اگر جرأتش را داشت احتمالا چندین لحظه پیش، اشک هایش روی صورت وی جاری میشدند.
پیج زاپاس در صورت مسد-ودی: @aramesh.army2
ادامه در پارت بعد. شرط؟
۱۲۵ لایک
۱۹۰ کامنت ( نفری ۱۰ تا)
۳۵ بازنشر
ده روز بعد :
شب بود.
ماه حاکم بر آسمان شب، پرتو های خویش را بر سر تمامی زمین میگسترانید.
دختر تصمیم داشت که دیروز صبح به سمت مرکز سقط جنین برود تا بچه ای که ناخواسته و حاصل از ازدواجی اجباری بود را سقط کند. اما پشیمان شد و نخواست تا دستش به گناه آلوده شود.
تصمیم گرفت آن بچه را نگه دارد و در آینده زندگی مرفه ای برایش رقم برند. سخت بود اما شدنی بود.
با پس انداز هایی که جمع کرده بود و حقوق متوسطی که در پرورشگاه میگرفت میتوانست این کار کند.
دختر از پرورشگاه بیرون زد . چند قلم وسیله برای خودش میخواست تا در خوابگاه آنجا بتواند غذای دلخواه خود را میل کند.
وارد فروشگاهی که یک کوچه آن طرف تر بود، شد. به فروشنده سلامی کرد و سپس وسایل های مد نظرش را برداشت و بعد از حساب کردن پول کالاها از آنجا بیرون زد.
کمی آن طرف تر رفت که یکهو صدای کسی از پشت سرش او را به خودش آورد :
_سر جات وایسا ا.ت!
_مثل اینکه تنبیه قبلی اونقدر برات کافی نبود که ازم فرار کردی!
دختر با شنیدن صدای آشنای جیمین، در عین حال که دلتنگ آن صدا بود اما ترسید. اگر جیمین قضیه را میفهمید او را زنده نمیگذاشت. اینکه تصمیم سقط فرزندش را داشت، لرزه به جان او انداخت. اگر جیمین میفهمید که دختر حامله است و بخاطر همین فرار کرده تا بچه شان را بکشد، خون او را میریخت.
جیمین از عمد اورا حامله کرده بود تا فکر فرار به سر دختر نزند و ا.ت به بهانه ای ماندگار شود. حالا اگر میفهمید که دختر واقعا حامله شده و قصد سقط فرزنده ش را دارد چه میکرد؟ معشوقه اش را میکشت؟ یا از آن قضیه بو میبرد و بعدا دختر را تنبیه میکرد؟
بخاطر ترسیدن اشک از چشمان دختر جاری شد.
برگشت. با دیدن جیمین نفسش بند آمد . نمیدانست باید چه بگوید .
جیمین دستی به صورت ا.ت کشید و گفت:
_هوم.... میبنم که خیلی بهت خوش گذشته. صورتت پر شده. انگار ورم کردی؟
+جی... مین!
_هیششش... اونقدر بهت خوش گذشت که تصمیم گرفتی فرار کنی! عشق منو نادیده گرفتی و تنهام گذاشتی. فکر کردی اگر تنهام بزاری، دیگه پیدات نمیکنم و بیخیالت میشم؟
چند ثانیه نفس گرفت ، نوچی کرد ادامه داد :
_نه... اونقدر دنبالت گشتم که بادیگاردام کل کره رو در نظر گرفتن تا بفهمم کدوم گوری هستی! سه روزه در نظرت گرفتم تا گیرت بیارم و بگیرمت. حالا هم سریع و ساکت سوار ماشینم میشی تا به زور متوسل نشدم. حساب اون مردک، کانگ هم بعدا میرسم.
سوار ماشین شدند و جیمین مشغول رانندگی شد.
تا لحظه ی رسیدن به عمارت، حتی لحظه ای جیمین نگاهش را به دختر نداد.
اما این دختر بود که از اضطراب بسیار، مشغول جویدن گوشه های ناخنش بود. تا وقتی که جیمین با اینکه نگاهش به جلو بود گفت:
_دست از سرِ ناخنات بردار! داری کلافم میکنی!
دختر بدون گفتن کلمه ای بیخیال ناخن هایش شد. او نمیخواست بیشتر از این خشم پسر را برانگیزد.
سر انجام به عمارت جیمین رسیدند.
جیمین، ماشین را با صدای جیغ مانندی متوقف کرد.
بغض درحال غلبه کردن به دختر بود. اگر جرأتش را داشت احتمالا چندین لحظه پیش، اشک هایش روی صورت وی جاری میشدند.
پیج زاپاس در صورت مسد-ودی: @aramesh.army2
ادامه در پارت بعد. شرط؟
۱۲۵ لایک
۱۹۰ کامنت ( نفری ۱۰ تا)
۳۵ بازنشر
- ۸.۶k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط