آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 47
ویوی جونگکوک
سوار ماشین شدیم.
خانه قدیمی خانوادهام توی قسمت دیگهای از شهر بود.
مسیر طولانی بود.
ا. ت مدتی ساکت بود.
جونگکوک: چی شده؟
ا. ت: هیچی.
جونگکوک: وقتی میگی هیچی، معمولاً یه چیزی شده.
ا. ت: داشتم فکر میکردم.
جونگکوک: به چی؟
ا. ت: به اینکه پدرت گفت پدر من مادرت رو دیده.
جونگکوک: منم بهش فکر میکنم.
ا. ت: شاید وقتی به خونه قدیمی رسیدیم، چیزی درباره پدرم پیدا کنیم.
جونگکوک: شاید.
ا. ت: باز شروع کردی.
جونگکوک: این بار واقعاً شاید.
ا. ت: باشه.
چند لحظه بعد، ا. ت خوابش برد.
سرش به شیشه ماشین تکیه داده بود.
من چند بار بهش نگاه کردم.
هر بار که ماشین از دستانداز رد میشد، سرش تکون میخورد.
بالاخره ماشین رو آرومتر روندم.
حتی اگه مسیر طولانیتر میشد.
نمیخواستم بیدارش کنم.
ویوی ا. ت
وقتی چشمهام رو باز کردم، ماشین ایستاده بود.
ا. ت: رسیدیم؟
جونگکوک: بله.
ا. ت: چرا بیدارم نکردی؟
جونگکوک: خواب بودی.
ا. ت: چند ساعت خوابیدم؟
جونگکوک: یک ساعت.
ا. ت: چرا بیدارم نکردی؟
جونگکوک: چون خواب بودی.
ا. ت: این جواب نیست.
جونگکوک: برای من هست.
از ماشین پیاده شدیم.
جلوی خونه قدیمی ایستاده بودیم.
ساختمون بزرگی بود.
قدیمی، خاموش و پوشیده از پیچکهای خشک.
ا. ت: اینجا واقعاً کسی زندگی نمیکنه؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: مطمئنی؟
جونگکوک: بله.
ا. ت: پس چرا پنجره طبقه بالا روشنه؟
جونگکوک فوری سرش رو بلند کرد.
چراغی پشت یکی از پنجرهها روشن بود.
جونگکوک: ...
ا. ت: گفتی کسی اینجا زندگی نمیکنه.
جونگکوک: نباید کسی اینجا باشه.
ا. ت: خب...
جونگکوک به سمت در رفت.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: پشت سرم بمون.
ا. ت: دوباره؟
جونگکوک: این بار جدی میگم.
ا. ت: باشه.
جونگکوک کلید رو داخل قفل چرخوند.
در آروم باز شد.
داخل خونه تاریک بود.
اما از طبقه بالا...
صدای قدم میاومد.
یه قدم.
بعد قدم دوم.
جونگکوک دستم رو گرفت.
جونگکوک: ا. ت...
ا. ت: بله؟
جونگکوک: اگه هر اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.
ا. ت: باشه.
جونگکوک: و اگه گفتم فرار کن...
ا. ت: با تو فرار میکنم.
جونگکوک چند لحظه به من نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
جونگکوک: باشه.
همون لحظه...
صدای یه زن از طبقه بالا اومد:
«جونگکوک؟»
هر دومون خشکمون زد.
صدا دوباره تکرار شد.
«جونگکوک... پسرم...»
جونگکوک رنگش پرید.
چشمهاش به طبقه بالا دوخته شد.
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک با صدایی که برای اولین بار لرزش داشت، گفت:
این صدای مادرم بود
ادامه
شرط 15 لایک 10 کامنت🤍🎀
part 47
ویوی جونگکوک
سوار ماشین شدیم.
خانه قدیمی خانوادهام توی قسمت دیگهای از شهر بود.
مسیر طولانی بود.
ا. ت مدتی ساکت بود.
جونگکوک: چی شده؟
ا. ت: هیچی.
جونگکوک: وقتی میگی هیچی، معمولاً یه چیزی شده.
ا. ت: داشتم فکر میکردم.
جونگکوک: به چی؟
ا. ت: به اینکه پدرت گفت پدر من مادرت رو دیده.
جونگکوک: منم بهش فکر میکنم.
ا. ت: شاید وقتی به خونه قدیمی رسیدیم، چیزی درباره پدرم پیدا کنیم.
جونگکوک: شاید.
ا. ت: باز شروع کردی.
جونگکوک: این بار واقعاً شاید.
ا. ت: باشه.
چند لحظه بعد، ا. ت خوابش برد.
سرش به شیشه ماشین تکیه داده بود.
من چند بار بهش نگاه کردم.
هر بار که ماشین از دستانداز رد میشد، سرش تکون میخورد.
بالاخره ماشین رو آرومتر روندم.
حتی اگه مسیر طولانیتر میشد.
نمیخواستم بیدارش کنم.
ویوی ا. ت
وقتی چشمهام رو باز کردم، ماشین ایستاده بود.
ا. ت: رسیدیم؟
جونگکوک: بله.
ا. ت: چرا بیدارم نکردی؟
جونگکوک: خواب بودی.
ا. ت: چند ساعت خوابیدم؟
جونگکوک: یک ساعت.
ا. ت: چرا بیدارم نکردی؟
جونگکوک: چون خواب بودی.
ا. ت: این جواب نیست.
جونگکوک: برای من هست.
از ماشین پیاده شدیم.
جلوی خونه قدیمی ایستاده بودیم.
ساختمون بزرگی بود.
قدیمی، خاموش و پوشیده از پیچکهای خشک.
ا. ت: اینجا واقعاً کسی زندگی نمیکنه؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: مطمئنی؟
جونگکوک: بله.
ا. ت: پس چرا پنجره طبقه بالا روشنه؟
جونگکوک فوری سرش رو بلند کرد.
چراغی پشت یکی از پنجرهها روشن بود.
جونگکوک: ...
ا. ت: گفتی کسی اینجا زندگی نمیکنه.
جونگکوک: نباید کسی اینجا باشه.
ا. ت: خب...
جونگکوک به سمت در رفت.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: پشت سرم بمون.
ا. ت: دوباره؟
جونگکوک: این بار جدی میگم.
ا. ت: باشه.
جونگکوک کلید رو داخل قفل چرخوند.
در آروم باز شد.
داخل خونه تاریک بود.
اما از طبقه بالا...
صدای قدم میاومد.
یه قدم.
بعد قدم دوم.
جونگکوک دستم رو گرفت.
جونگکوک: ا. ت...
ا. ت: بله؟
جونگکوک: اگه هر اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.
ا. ت: باشه.
جونگکوک: و اگه گفتم فرار کن...
ا. ت: با تو فرار میکنم.
جونگکوک چند لحظه به من نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
جونگکوک: باشه.
همون لحظه...
صدای یه زن از طبقه بالا اومد:
«جونگکوک؟»
هر دومون خشکمون زد.
صدا دوباره تکرار شد.
«جونگکوک... پسرم...»
جونگکوک رنگش پرید.
چشمهاش به طبقه بالا دوخته شد.
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک با صدایی که برای اولین بار لرزش داشت، گفت:
این صدای مادرم بود
ادامه
شرط 15 لایک 10 کامنت🤍🎀
- ۳۳۷
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط