فیک سکوت اتاق سیصدو هفت
part: ①
☆درخواستی☆
ویو یوون
هوای سئول از همان اول صبح گرفته بود. قطرههای باران آرام روی شیشه تاکسی میلغزیدند و منظره خیابان را تارمیکردند. انگشتهایم را دور لیوان قهوه جمع کردم و برای چندمین بار به ساختمان عظیمی که روبهرویم قرار داشت خیره شدم.
بیمارستان روانپزشکی هانول.جایی که از امروز قرار بود محل کار جدیدم باشد.بعد از پنج سال کار در بیمارستان عمومی، درخواست انتقال به بخش روانپزشکی امنیتی را داده بودم؛ تصمیمی که همه، حتی برادرم، مخالفش بودند.
راننده ماشین را نگه داشت.کرایه را پرداخت کردم و از ماشین پیاده شدم.
باد سردی موهایم را به هم ریخت.
نفسی عمیق کشیدم و به خودم لبخند زدم.
«همه چیز از امروز شروع میشود...»
هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم آمد.
=یوون!
برگشتم.
جونهو، برادرم، با همان کت چرمی همیشگیاش کنار ماشین پلیس ایستاده بود.اخمهایش مثل همیشه درهم بود.
لبخند زدم.
+ مگه نگفتم لازم نیست برسونیم؟
جونهو دستهایش را داخل جیبش برد.
=فقط اومدم مطمئن شم سالم وارد اینجا میشی.
+ انگار دارم میرم وسط جنگ.
جونهو نگاه کوتاهی به ساختمان انداخت.
=از نظر من... فرقی نداره.
برای چند لحظه سکوت بینمان نشست.
او همیشه بیش از حد نگرانم بود.از وقتی پدر و مادرم را از دست داده بودیم،خودش را مسئول زندگی من میدانست.آهسته نزدیکم شد.
=یه قول بهم بده.
+ «چه قولی؟»
=«اگه کوچکترین حس بدی نسبت به یکی از بیمارات پیدا کردی... همون روز از اون پرونده کنار بکش.»
خندیدم.
+ «من روانشناسم، نه پلیس.»
جونهو چیزی نگفت.فقط نگاهش روی پنجرههای تیره ساختمان ثابت ماند.
انگار چیزی آن بالا منتظر من بود..چیزی که هنوز اسمش را هم نمیدانستم.
بعد از خداحافظی با جونهو، وارد ساختمان شدم.هوای داخل بیمارستان با بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده پر شده بود..راهروها بیش از حد ساکت بودند؛ سکوتی که گاهی با صدای بسته شدن درهای فلزی شکسته میشد.
خانمی با روپوش سفید به استقبالم آمد.
× خانم یوون؟ خوش اومدید.. من دکتر کانگ هستم، رئیس این بخش.
+ از آشنایی باهاتون خوشحالم.
دکتر کانگ لبخند کوتاهی زد، اما خستگی از چهرهاش پیدا بود..همراه او به سمت اتاق جلسات رفتم..داخل اتاق، چند پزشک و پرستار دیگر هم نشسته بودند.
همین که وارد شدم، برای چند ثانیه سکوت همهجا را گرفت..انگار درباره من صحبت میکردند و با ورودم حرفشان نیمهکاره مانده بود..دکتر کانگ پروندهای را روی میز گذاشت.
× قبل از شروع کار، باید درباره یکی از بیمارها باهاتون صحبت کنیم، به پرونده نگاه کردم.همان اسم...کیم تهیونگ.
+ همون بیماری که پروندهاش محرمانه بود؟
دکتر کانگ آهی کشید.
× بله.
یکی از پرستارها بیاختیار گفت:
× کاش قبول نمیکردین درمانش کنین...
همه نگاه تندی به او انداختند و او سریع ساکت شد.اخم کردم.
+ چیزی هست که باید بدونم؟
دکتر کانگ چند لحظه مردد ماند.
× فقط اینو بدونید... اجازه ندید وارد بازی ذهنیاش بشید.
+ منظورتون چیه؟
× اون آدمها رو خیلی خوب میخونه. گاهی کاری میکنه که خودتون هم متوجه نشید چطور حرفهایی رو بهش گفتید که نباید میگفتید.
لبخند محوی زدم.
+ کار من هم شناخت ذهن آدمهاست.
دکتر کانگ فقط گفت:
× امیدوارم حق با شما باشه.
ویو کیم تهیونگ
صدای قدمهای تازهای در راهرو پیچید.
فهمیدم وقتش رسیده..در فلزی اتاق باز شد و نگهبان داخل را نگاه کرد.
× روانشناس جدید تا چند دقیقه دیگه میاد.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.
_ اسمش چیه؟
نگهبان بدون اینکه نگاهم کند جواب داد.
× یوون.
نامش را آرام زیر لب تکرار کردم.
_ یوون...
اسم قشنگی بود، چند ثانیه بعد دوباره به پنجره خیره شدم، از انعکاس شیشه، تصویر راهرو دیده میشد، دختری با موهای تیره و پروندهای در دست، آرام به سمت اتاقم قدم برمیداشت.
نه عجله داشت، نه ترس، این اولین اشتباه او بود.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
_ ببینیم تا کی میتونی همینقدر آروم بمونی، خانم روانشناس...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه من قرار بود بعد از دشمن امن من یکی از اون دوتا را بزارم. ولی یک درخواستی داشتم مال خیلی وقت پیش. ولی چون پیام هارا پاک کرده بودم یادم نبود. اول این فیک درخواستی را میزارم بعد اون هارا. و ممنونتون میشم که حمایتم کنید💖💝
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
☆درخواستی☆
ویو یوون
هوای سئول از همان اول صبح گرفته بود. قطرههای باران آرام روی شیشه تاکسی میلغزیدند و منظره خیابان را تارمیکردند. انگشتهایم را دور لیوان قهوه جمع کردم و برای چندمین بار به ساختمان عظیمی که روبهرویم قرار داشت خیره شدم.
بیمارستان روانپزشکی هانول.جایی که از امروز قرار بود محل کار جدیدم باشد.بعد از پنج سال کار در بیمارستان عمومی، درخواست انتقال به بخش روانپزشکی امنیتی را داده بودم؛ تصمیمی که همه، حتی برادرم، مخالفش بودند.
راننده ماشین را نگه داشت.کرایه را پرداخت کردم و از ماشین پیاده شدم.
باد سردی موهایم را به هم ریخت.
نفسی عمیق کشیدم و به خودم لبخند زدم.
«همه چیز از امروز شروع میشود...»
هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم آمد.
=یوون!
برگشتم.
جونهو، برادرم، با همان کت چرمی همیشگیاش کنار ماشین پلیس ایستاده بود.اخمهایش مثل همیشه درهم بود.
لبخند زدم.
+ مگه نگفتم لازم نیست برسونیم؟
جونهو دستهایش را داخل جیبش برد.
=فقط اومدم مطمئن شم سالم وارد اینجا میشی.
+ انگار دارم میرم وسط جنگ.
جونهو نگاه کوتاهی به ساختمان انداخت.
=از نظر من... فرقی نداره.
برای چند لحظه سکوت بینمان نشست.
او همیشه بیش از حد نگرانم بود.از وقتی پدر و مادرم را از دست داده بودیم،خودش را مسئول زندگی من میدانست.آهسته نزدیکم شد.
=یه قول بهم بده.
+ «چه قولی؟»
=«اگه کوچکترین حس بدی نسبت به یکی از بیمارات پیدا کردی... همون روز از اون پرونده کنار بکش.»
خندیدم.
+ «من روانشناسم، نه پلیس.»
جونهو چیزی نگفت.فقط نگاهش روی پنجرههای تیره ساختمان ثابت ماند.
انگار چیزی آن بالا منتظر من بود..چیزی که هنوز اسمش را هم نمیدانستم.
بعد از خداحافظی با جونهو، وارد ساختمان شدم.هوای داخل بیمارستان با بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده پر شده بود..راهروها بیش از حد ساکت بودند؛ سکوتی که گاهی با صدای بسته شدن درهای فلزی شکسته میشد.
خانمی با روپوش سفید به استقبالم آمد.
× خانم یوون؟ خوش اومدید.. من دکتر کانگ هستم، رئیس این بخش.
+ از آشنایی باهاتون خوشحالم.
دکتر کانگ لبخند کوتاهی زد، اما خستگی از چهرهاش پیدا بود..همراه او به سمت اتاق جلسات رفتم..داخل اتاق، چند پزشک و پرستار دیگر هم نشسته بودند.
همین که وارد شدم، برای چند ثانیه سکوت همهجا را گرفت..انگار درباره من صحبت میکردند و با ورودم حرفشان نیمهکاره مانده بود..دکتر کانگ پروندهای را روی میز گذاشت.
× قبل از شروع کار، باید درباره یکی از بیمارها باهاتون صحبت کنیم، به پرونده نگاه کردم.همان اسم...کیم تهیونگ.
+ همون بیماری که پروندهاش محرمانه بود؟
دکتر کانگ آهی کشید.
× بله.
یکی از پرستارها بیاختیار گفت:
× کاش قبول نمیکردین درمانش کنین...
همه نگاه تندی به او انداختند و او سریع ساکت شد.اخم کردم.
+ چیزی هست که باید بدونم؟
دکتر کانگ چند لحظه مردد ماند.
× فقط اینو بدونید... اجازه ندید وارد بازی ذهنیاش بشید.
+ منظورتون چیه؟
× اون آدمها رو خیلی خوب میخونه. گاهی کاری میکنه که خودتون هم متوجه نشید چطور حرفهایی رو بهش گفتید که نباید میگفتید.
لبخند محوی زدم.
+ کار من هم شناخت ذهن آدمهاست.
دکتر کانگ فقط گفت:
× امیدوارم حق با شما باشه.
ویو کیم تهیونگ
صدای قدمهای تازهای در راهرو پیچید.
فهمیدم وقتش رسیده..در فلزی اتاق باز شد و نگهبان داخل را نگاه کرد.
× روانشناس جدید تا چند دقیقه دیگه میاد.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.
_ اسمش چیه؟
نگهبان بدون اینکه نگاهم کند جواب داد.
× یوون.
نامش را آرام زیر لب تکرار کردم.
_ یوون...
اسم قشنگی بود، چند ثانیه بعد دوباره به پنجره خیره شدم، از انعکاس شیشه، تصویر راهرو دیده میشد، دختری با موهای تیره و پروندهای در دست، آرام به سمت اتاقم قدم برمیداشت.
نه عجله داشت، نه ترس، این اولین اشتباه او بود.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
_ ببینیم تا کی میتونی همینقدر آروم بمونی، خانم روانشناس...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه من قرار بود بعد از دشمن امن من یکی از اون دوتا را بزارم. ولی یک درخواستی داشتم مال خیلی وقت پیش. ولی چون پیام هارا پاک کرده بودم یادم نبود. اول این فیک درخواستی را میزارم بعد اون هارا. و ممنونتون میشم که حمایتم کنید💖💝
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
- ۱.۱k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط