Danger of love
Danger of love
Pt 13(last part)
-شما جونگ کوک هستید؟
_بله خودمم.
-سریع بیاید به بیمارستان سونگدام. برای دوستتون اتفاقی افتاده. ما گوشی جناب تهیونگ رو گشتیم و با شماره شما روبرو شدیم و به شما زنگ زدیم. اون آسیب دیده شما باید بیاید.
قطع کرد. کوک به جیمین نگاه کرد.
_ولش کن. مهم نی. بیا به کارمون برسیم(لبشو برد نزدیک نیپل های جیمین)
+ (سر کوک رو گرفت) نه کوک. انقد زود خاطراتتونو فراموش نکن. اون هنوز دوستته. باید بریم ببینیمش. پاشو.
جیمین پاشد رفت سمت کمد و لباسای خودشو پوشید. کوک هم هوفی از سر کلافگی کشید و رفت لباساشو پوشید. سوار ماشین شدن و به بیمارستان رسیدن. رفتن داخل.
_مریضی به نام کیم تهیونگ دارید؟
ـــــــ بله. طبقه 4 اتاق 258
_مرسی. جیمین بریم.
رفتن طبقه بالا و رفتن داخل اتاق. تهیونگ رو ویلچر نشسته بود و به بیرون از پنجره نگاه میکرد. سرش پانسمان شده بود. کوک اومد برع نزدیکش که یه نفر از پشت جفتشونو کشید بیرون
٪من دکتر تهیونگ هستم.
_آ سلام. اون خوبه؟
٪خب... سلامت جسمیش آره ولی....
+ ولی چی؟
٪اون حافظشو از دست داده. چیزای محدودی به یاد داره از جمله دوستاش. چیز عیجیبی بهش نگید میتونید برید پیشش.
کوک اشک تو چشاش جمع شد. و رفت داخل. ولی نمیتونست بره سمتش. ولی جیمین رفت پیشش و جلوش زانو زد.
+ تهیونگ؟ منو یادت میا؟
=تو... تو... جیمین. آره یادم میا
کوک هم رفت پیشش.
_منو چطور؟(بغض)
=آره. باهاتون تو دانشگاه آشنا شدم. اول با جیمین دوست شدم بعد کوک. ولی یادم نمیا چه اتفاقی برام افتاده.
+ ببین ته. تو تصادف کردی. به خاطر همین اینجوری شدی.
_الان خوبی؟
=آره. میشه یه خاهشی کنم؟
+اهوم.
_آره
=میشه ترکم نکنید؟
با این جمله کوک و جیمین بغضشون گرفت. جیمین بلند شد و جلو دهنشو گرفتو به سمت پنجره نگاه میکرد. کوک هم دست کشید رو صورت خودش.
_آره. ترکت نمیکنیم.
=قول میدید؟
+ آره تهیونگ. قول میدیم.
خلاصه تهیونگ بعد چند روز مرخص شد. ولی جیمین تمام مدت پیشش داخل بیمارستان بود. کوک هم رفت کارای ترخیصش رو کرد و اومد پیششون و بردشون تو ماشین. تهیونگ تبدیل شده لود به یه پسر کیوت و بامزه و بازیگوش. با مشکل فراموشیش تونسته بود با افراد زیای ارتباط بگیره. کوک و ته و جیمین سه تاشون داخل بار کار میکردن و تو اتاقای بار میخابیدن. یه مدت بود کوک و جیمین متوجه رفتارای عجیب ته شده بودن. تهیونگ یسره یواشکی میرفت تو بالکن یا هی تلفن دستش بود و با یکی حرف میزد یا اینکه هی با یکی چت میکرد. کوک و جیمین حسابی کنجکاو بودن ولی خوشحال بودن که تهیونگ حالش خوب شده.
شب بود و کوک حسابی مشغول پذیرایی از مشتری ها بود و جیمین هم سر میز قمار بود و داشت به بقیه یاد میداد. جیمین و کوک متوجه شدن تهیونگ دست یه دختره رو گرفت و شریع بردش به سمت پشت بوم.
کوک و جیمین نگاهی به هم کردن. جیمین وقتی کارش تموم شد سریع رفت پیش کوک.
۱ کوک. این کی بود ته بردش بالا!؟
_بخدا قسم نمیدونم. بیا بریم ببینیم. کاری دست خودش نده.
+ بریم.
خلاصه رفتن بالا که دیدن تهیونگ نشسته رو لبه پشت بودم و یه دختر نشیته رو پاش و دارن همو میبوسن. کوک و جیمین یواشکی نگاهشون میکردن که تهیونگ خودش متوجه شد. سریع دختره رو آورد پایین و خودشم اومد پایین.
=کوک؟ جیمین؟ بیاید بیرون دیدمتون.
_اممم. جیمین این دیواره چقد قشنگه. نه؟
+ زایه بازی در نیار کــــــــوکـ. ته ما رو با این دختر آشنا میکنی؟
=البته. ایشون کیتانا هستش. دوست دخترمه. چند هفتس آشنا شدیم باهم.
+ وایی مبارکه. تو هم از سینگلی درومدی.
_خوشبختم کیتانا شی. من کوک هستم.
+ منم جیمین هستم.
♡منم کیتانا ویمینز هستم. خوشبختم.
خلاصه کیتانا هم وارد اکیپشون شد و با تهیونگ قرار میزاشت. کوک و جیمین هم خوشحال بودن که تهیونگ از تنهایی درومده و به کل عوض شده. اینم بود از داستان ما.
پایان:)
Pt 13(last part)
-شما جونگ کوک هستید؟
_بله خودمم.
-سریع بیاید به بیمارستان سونگدام. برای دوستتون اتفاقی افتاده. ما گوشی جناب تهیونگ رو گشتیم و با شماره شما روبرو شدیم و به شما زنگ زدیم. اون آسیب دیده شما باید بیاید.
قطع کرد. کوک به جیمین نگاه کرد.
_ولش کن. مهم نی. بیا به کارمون برسیم(لبشو برد نزدیک نیپل های جیمین)
+ (سر کوک رو گرفت) نه کوک. انقد زود خاطراتتونو فراموش نکن. اون هنوز دوستته. باید بریم ببینیمش. پاشو.
جیمین پاشد رفت سمت کمد و لباسای خودشو پوشید. کوک هم هوفی از سر کلافگی کشید و رفت لباساشو پوشید. سوار ماشین شدن و به بیمارستان رسیدن. رفتن داخل.
_مریضی به نام کیم تهیونگ دارید؟
ـــــــ بله. طبقه 4 اتاق 258
_مرسی. جیمین بریم.
رفتن طبقه بالا و رفتن داخل اتاق. تهیونگ رو ویلچر نشسته بود و به بیرون از پنجره نگاه میکرد. سرش پانسمان شده بود. کوک اومد برع نزدیکش که یه نفر از پشت جفتشونو کشید بیرون
٪من دکتر تهیونگ هستم.
_آ سلام. اون خوبه؟
٪خب... سلامت جسمیش آره ولی....
+ ولی چی؟
٪اون حافظشو از دست داده. چیزای محدودی به یاد داره از جمله دوستاش. چیز عیجیبی بهش نگید میتونید برید پیشش.
کوک اشک تو چشاش جمع شد. و رفت داخل. ولی نمیتونست بره سمتش. ولی جیمین رفت پیشش و جلوش زانو زد.
+ تهیونگ؟ منو یادت میا؟
=تو... تو... جیمین. آره یادم میا
کوک هم رفت پیشش.
_منو چطور؟(بغض)
=آره. باهاتون تو دانشگاه آشنا شدم. اول با جیمین دوست شدم بعد کوک. ولی یادم نمیا چه اتفاقی برام افتاده.
+ ببین ته. تو تصادف کردی. به خاطر همین اینجوری شدی.
_الان خوبی؟
=آره. میشه یه خاهشی کنم؟
+اهوم.
_آره
=میشه ترکم نکنید؟
با این جمله کوک و جیمین بغضشون گرفت. جیمین بلند شد و جلو دهنشو گرفتو به سمت پنجره نگاه میکرد. کوک هم دست کشید رو صورت خودش.
_آره. ترکت نمیکنیم.
=قول میدید؟
+ آره تهیونگ. قول میدیم.
خلاصه تهیونگ بعد چند روز مرخص شد. ولی جیمین تمام مدت پیشش داخل بیمارستان بود. کوک هم رفت کارای ترخیصش رو کرد و اومد پیششون و بردشون تو ماشین. تهیونگ تبدیل شده لود به یه پسر کیوت و بامزه و بازیگوش. با مشکل فراموشیش تونسته بود با افراد زیای ارتباط بگیره. کوک و ته و جیمین سه تاشون داخل بار کار میکردن و تو اتاقای بار میخابیدن. یه مدت بود کوک و جیمین متوجه رفتارای عجیب ته شده بودن. تهیونگ یسره یواشکی میرفت تو بالکن یا هی تلفن دستش بود و با یکی حرف میزد یا اینکه هی با یکی چت میکرد. کوک و جیمین حسابی کنجکاو بودن ولی خوشحال بودن که تهیونگ حالش خوب شده.
شب بود و کوک حسابی مشغول پذیرایی از مشتری ها بود و جیمین هم سر میز قمار بود و داشت به بقیه یاد میداد. جیمین و کوک متوجه شدن تهیونگ دست یه دختره رو گرفت و شریع بردش به سمت پشت بوم.
کوک و جیمین نگاهی به هم کردن. جیمین وقتی کارش تموم شد سریع رفت پیش کوک.
۱ کوک. این کی بود ته بردش بالا!؟
_بخدا قسم نمیدونم. بیا بریم ببینیم. کاری دست خودش نده.
+ بریم.
خلاصه رفتن بالا که دیدن تهیونگ نشسته رو لبه پشت بودم و یه دختر نشیته رو پاش و دارن همو میبوسن. کوک و جیمین یواشکی نگاهشون میکردن که تهیونگ خودش متوجه شد. سریع دختره رو آورد پایین و خودشم اومد پایین.
=کوک؟ جیمین؟ بیاید بیرون دیدمتون.
_اممم. جیمین این دیواره چقد قشنگه. نه؟
+ زایه بازی در نیار کــــــــوکـ. ته ما رو با این دختر آشنا میکنی؟
=البته. ایشون کیتانا هستش. دوست دخترمه. چند هفتس آشنا شدیم باهم.
+ وایی مبارکه. تو هم از سینگلی درومدی.
_خوشبختم کیتانا شی. من کوک هستم.
+ منم جیمین هستم.
♡منم کیتانا ویمینز هستم. خوشبختم.
خلاصه کیتانا هم وارد اکیپشون شد و با تهیونگ قرار میزاشت. کوک و جیمین هم خوشحال بودن که تهیونگ از تنهایی درومده و به کل عوض شده. اینم بود از داستان ما.
پایان:)
- ۱.۱k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط