{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی وقت‌ها، در زندگیِ هر آدمی، نقطه‌ای می‌رسه که دیگه نه

گاهی وقت‌ها، در زندگیِ هر آدمی، نقطه‌ای می‌رسه که دیگه نه فرمول‌هایِ قشنگِ «صبور باش» جواب میده، نه «بزرگ‌منشی کن و بگذر». یه جایی که کاسه‌یِ تحمل، آروم‌آروم لبریز نمیشه، بلکه یهو ترک می‌خوره و می‌پاشه.

اون لحظه، درست همون‌جاست. لحظه‌ای که آدم حالش از نقش بازی کردن و «قوی بودن» به هم می‌خوره. خشمِ از جنسِ آتش نیست که با یه نفسِ عمیق فروکش کنه؛ یه جور انزجارِ سرد و سنگینه. انزجار از تمامِ بی‌عدالتی‌هایی که چشم بسته شد و صدایی درنیامد تا حرمت‌ها به قول معروف نشکنه. انزجار از آدمایی که پشتِ ماسک‌هایِ مهربونشون، هزارتا نقشه‌یِ کثیف دارن و آخرشم طلبکارَن. دیگه حالِ آدم از لبخندهایِ مصلحتی و ماله کشیدن رویِ اشتباهاتِ بعضی‌ها به هم می‌خوره.

پیمونه‌ای که پر شده؛ سر رفته... لبریز شده. مثل یه سدِ ترک‌خورده که یه قطره بارونِ اضافه هم می‌تونه کلِ سازه‌شو آوار کنه رویِ سرِ اطرافش.

دیگه نه جونی برایِ فهمیدنِ بقیه مونده، نه صبری برایِ فرصت دادن‌هایِ بی‌خودی. تموم شده. اون دکمه‌یِ «تحمل» تو وجودِ آدم اتصالی کرده و سوخته. دیگه مهم نیست چی گفته میشه، کی ناراحت میشه یا دنیا چطور می‌چرخه.

این خشم، این انزجار، تنها حقِ مسلمِ هر کسی می‌تونه باشه برایِ دفاع از تیکه‌هایِ باقی‌مونده‌یِ وجودش. این لحظات، مثل یه انبارِ باروته که آخرین چوب‌کبریتِ تحملش رو هم کشیدن. فقط باید عقب ایستاد و تماشا کرد، چون دیگه برایِ هیچ‌چیزی تو این دنیا کوتاه نمیاد.
دیدگاه ها (۰)

آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازه‌ی زخم‌هایی که از سرِ عشق خ...

زندگی، نه یک مسیرِ هموار، که تیشه‌ی مجسمه‌سازی است که با هر ...

امیدوارم تو این شرایط جنگی ارامشتونو حفظ کنید و قوی بمونید م...

یه جایی خونده بودم نوشته بود، یه مرحله ای هست که خطرناک ترین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط