{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواب دیدم؛

خواب دیدم؛
سربازِ جسوری بودی.

در خشابِ تفنگت، شعر بود؛

باز باران را از ابرهای خاموش می‌چیدی،
رو به دره‌ها نشانه می‌رفتی و با هر فشردنِ ماشه، نرگسی بر تنِ خسته‌ی صخره‌ها چشم می‌گشود.

و من، تنها زنی که رازِ صلح را در بوسه‌ای کوتاه بر دستانِ تو از بر داشت.
دیدگاه ها (۰)

با اینکه غم داشتیمصاحب علم داشتیمآقامونو کشتنهمینو کم داشتیم...

دستها در جیب سیگار به ته رسیده میان لب، یقه بالا می‌دهیم خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط