خواب دیدم؛
خواب دیدم؛
سربازِ جسوری بودی.
در خشابِ تفنگت، شعر بود؛
باز باران را از ابرهای خاموش میچیدی،
رو به درهها نشانه میرفتی و با هر فشردنِ ماشه، نرگسی بر تنِ خستهی صخرهها چشم میگشود.
و من، تنها زنی که رازِ صلح را در بوسهای کوتاه بر دستانِ تو از بر داشت.
سربازِ جسوری بودی.
در خشابِ تفنگت، شعر بود؛
باز باران را از ابرهای خاموش میچیدی،
رو به درهها نشانه میرفتی و با هر فشردنِ ماشه، نرگسی بر تنِ خستهی صخرهها چشم میگشود.
و من، تنها زنی که رازِ صلح را در بوسهای کوتاه بر دستانِ تو از بر داشت.
- ۱۲۰
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط