ᴘᴀʀᴛ28

صدای گوشی، مرا از بهمن خاطرات مادرم بیرون می‌کشد. گوشی را برمی‌دارم و پاسخ می‌دهم. صدای نگران جیسو در گوشم می‌پیچد:
«لتی، خوبی؟»
_آره، فقط داشتم یه کتاب می‌خوندم... ببخشید حواسم نبود.
_چند دفعه زنگ زدم، چی شد؟ پادشاه حالش خوبه؟ با اون وضع از مراسم رفت.
_خوبه... نفرین باطل شد. این مهم نیست، جیسو، باید کمکم کنی.
_چی شده؟
_پیش‌بینی آینده‌مو دیدم. قضیه خیلی مهمه، باید یکی رو بفرستیم روسیه.
_پیش‌بینی؟ چی شده مگه؟ کسی چیزی گفته؟
_نه، ببین... پشت گوشی نمی‌تونم بگم، برات می‌فرستم.
_باشه، همه‌چیو بهم بگو.
_باشه، خداحافظ.
_خداحافظ.
گوشی را خاموش می‌کنم و به پیام‌هایی که برایم آمده خیره می‌شوم.
________________________________________
ساعت: 11:20 (ظهر)
پیام‌هایی از جونگ‌کوک برایم رسیده؛ ساعت 9 صبح نوشته بود:
«شاید خواب باشی، زنگ نزدم. دارم می‌رم دنیای انسان‌ها، چند ساعت دیگه برمی‌گردم.»
بلند می‌شوم، در اتاقم را باز می‌کنم. راهروی روبه‌روی اتاقم هیچ دری ندارد؛ فقط کاشی‌های گران‌قیمت دیوار دیده می‌شوند. دستم را روی آن‌ها می‌کشم؛ طلایی و سیاه‌اند، خیلی زیبا. زرافتشان را زیر پوستم حس می‌کنم. از راهروها می‌گذرم و دوباره می‌خواهم به تهیونگ سر بزنم.
در اتاقش را کمی باز می‌کنم، اما چیزی باعث توقفم می‌شود. صدایی در وجودم می‌پیچد و در مغزم عبور می‌کند: «اون اینجاست؟»
از همان درز کوچک در به داخل خیره می‌شوم. چهره‌ی زیبای تهیونگ روی تخت به خوابی بی‌انتها فرو رفته است. کسی کنارش نشسته، دستش را گرفته و نوازش می‌کند... جونگ‌کوک است.
با لحنی غمگین زمزمه می‌کند:
«هر دفعه میام برات تعریف می‌کنم دلیل اون اتفاقات چیه... کاش بیدار می‌بودی، می‌شنیدی، بغلت می‌کردم تهیونگ... هیونگ... خواهش می‌کنم بیدار شو.»
دستش را محکم می‌فشارد و به چهره‌اش خیره می‌شود. لحظاتی می‌گذرد، بعد بلند می‌شود و دستی به صورت تهیونگ می‌کشد:
«هر وقت بتونم میام... باید برم... می‌بینمت. امیدوارم دفعه‌ی دیگه چشماتو باز کنی، ته.»
می‌خواهد از اتاق خارج شود. من فوراً از راهرو کنار اتاق تهیونگ پایین می‌روم، خیلی سریع از پله‌ها پایین می‌دوم و از خدمتکارها می‌گذرم. حتماً برایشان عجیب است من را با یک لباس سفید ساده ببینند، آن هم در حال دویدن. گوشی‌ام را بیرون می‌آورم و شماره‌ی جیسو را می‌گیرم:
«همین الان میام دنیای انسان‌ها.»
________________________________________
ساعت: 11:34
(دنیای انسان‌ها، سئول... خانه‌ی جیسو)
همه‌چیز را روی میز گذاشته‌ایم؛ از تحقیقات جزبه‌جز درباره‌ی رهبران شورشی گرفته تا کلاب‌های روسیه. به همه خیره می‌شوم. شورشی‌ها هنوز شروع به حمله نکرده‌اند. چرا؟ زمان را مناسب نمی‌دانند؟ هنوز آماده نیستند؟ خیلی عجیب است...
کارت هوانگ هیونجین را برمی‌دارم و به صورتش خیره می‌شوم. این پسر چی توی سرش می‌گذرد؟ جیسو عکس را از دستم می‌قاپد و آن را می‌اندازد. قبل از اینکه به زمین برسد، با چاقویی که پرتاب می‌کنم، عکس را به تخته‌ی اتاق وصل می‌کنم.
جیسو با غرغر می‌گوید:
«اون سرلشکر احتمالی شیاطینه؟ به نظرم اشتباهه! چند دفعه دیدمش، فکر نمی‌کنم...»
حرفش را قطع می‌کنم:
«دقیقاً چون فکر نمی‌کنیم، خودشه. از اینکه سرلشکره مطمئنم، ولی...»
دستم را به چانه می‌گیرم و به فکر فرو می‌روم. او در صنعت کی‌پاپ است. گروهش، استری کیدز، تشکیل شده از یک شیطان، دو فرشته و پنج انسان از بهترین‌ها. جالب است.
«هوم... جیسو، خیلی جالبه.»
جیسو سرش را بلند می‌کند و با حالت پرسشی به من خیره می‌شود:
«ببین، دو تا از هم‌گروهی‌هاش توی کی‌پاپ فرشته‌ان. چطوریه که متوجه نشدن اون شیطانه؟ خیلی به هم نزدیکن، این غیرممکنه. باید تا الان می‌مرد، ولی چطور زنده‌ست؟»
جیسو هم در فکر فرو می‌رود. من نیشخند ترسناکی می‌زنم. فکری عالی به سرم می‌زند:
«گوش بده... باید فکر همه‌چیز رو بکنیم. از هیچ احتمالی دریغ نمی‌کنیم. احتمال اینکه هیونجین بر تخت بشینه، اینکه ونی بر تخت بشینه، یا حتی الف‌ها و جن‌های بی‌ارزش... تک‌تکشون رو باید بکشیم. و از همه مهم‌تر، الکس... باید پیداش کنیم.»
جیسو روی صندلی می‌نشیند و به چهره‌ی الکس روی تابلو چشم می‌دوزد. من ادامه می‌دهم:
«ببین، این خیلی عجیبه. مهم‌ترین و بزرگ‌ترین مهمونی‌های خ/لاف توی روسیه بدون حضور الکس برگزار نمی‌شه. اینکه الکس پیداش نیست، غیرممکنه. توی هیچ ک/لابی پیدا نشده، توی هیچ مهمونی‌ای نبوده. چطور می‌شه یکی از مهم‌ترین سردسته‌های خ/لاف روسیه گم بشه؟ آب شده رفته توی زمین!»
جیسو کمی فکر می‌کند و بعد می‌گوید:
«تو خودت همیشه باهاش توی مهمونی‌ها بودی. قبلاً مخفیگاهی چیزی نداشت؟ عجیب نیست بعد از اینکه جونگ‌کوک شاه شد، گم شده؟»
دیدگاه ها (۱۲)

2026 ܣܩܘ ܩܢ̣ߊ‌ܝ‌ܭـــــ

17:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلصدای تلفن می‌...

black flower(p,327)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط