#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ⁶
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵
سه روز بعد...
رینا توی حیاط نشسته بود و کتاب میخوند که یونگی اومد کنارش.
برای اولین بار، بدون اینکه کت بپوشه. فقط یه پیرهن مشکی ساده. موهاش کمی بهم ریخته بود. خسته به نظر میرسید.
یونگی: میشه بشینم؟
رینا نگاهش کرد. تعجب کرده بود. یونگی هیچوقت اجازه نمیخواست.
رینا: آره... بشین.
یونگی کنارش نشست. فاصلهشون کم بود، ولی نه انقدر که رینا رو اذیت کنه.
چند دقیقه سکوت کردن.
رینا: چی شده؟
یونگی: هیچی. فقط خستهام.
رینا: از چی؟
یونگی: از همهچیز. از این زندگی. از این جنگهای بیمورد.
رینا بهش نگاه کرد. یونگی هیچوقت اینطور حرف نمیزد.
رینا: پس چرا ادامه میدی؟
یونگی: چون راهی نیست.
رینا: همیشه راه هست.
یونگی بهش نگاه کرد. نگاهش نرمتر از همیشه بود.
یونگی: تو همیشه مثه یه بچه فکر میکنی. فکر میکنی دنیا سادهست.
رینا: ساده نیست. ولی میتونم بهت کمک کنم.
یونگی: چطور؟
رینا: نمیدونم. فقط بگو چیکار میتونم بکنم.
یونگی چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد نگاهش رو دزدید و به آسمون خیره شد.
یونگی: همین که اینجایی کافیه.
رینا قلبش یه تندتر زد.
اما چیزی نگفت.
فقط کنارش نشست و به آسمون نگاه کرد.
و توی سکوت، یونگی آروم گفت:
یونگی: رینا...
رینا: هوم؟
یونگی: ممنون.
رینا برگشت بهش نگاه کرد. یونگی بهش نگاه میکرد. لبخند کوچیکی روی لبش بود. نه سرد. گرم. برای اولین بار.
رینا لبخند زد.
رینا: خواهش میکنم. برادر.
کلمهی "برادر" که از دهنش افتاد، لبخند یونگی پرید.
صورتش دوباره سرد شد.
بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه، رفت.
رینا با خودش گفت: «باز هم...»
نمیدونست چرا یونگی اینقدر از این کلمه بدش میاد.
فقط میدونست هر بار که میگه "برادر"، یونگی ازش دورتر میشه.
و اون نمیخواست دورتر بشه.
فقط نمیدونست چرا.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۲۷ تا
کامنت : ۱۲ تا
بازنشر : ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ⁶
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵
سه روز بعد...
رینا توی حیاط نشسته بود و کتاب میخوند که یونگی اومد کنارش.
برای اولین بار، بدون اینکه کت بپوشه. فقط یه پیرهن مشکی ساده. موهاش کمی بهم ریخته بود. خسته به نظر میرسید.
یونگی: میشه بشینم؟
رینا نگاهش کرد. تعجب کرده بود. یونگی هیچوقت اجازه نمیخواست.
رینا: آره... بشین.
یونگی کنارش نشست. فاصلهشون کم بود، ولی نه انقدر که رینا رو اذیت کنه.
چند دقیقه سکوت کردن.
رینا: چی شده؟
یونگی: هیچی. فقط خستهام.
رینا: از چی؟
یونگی: از همهچیز. از این زندگی. از این جنگهای بیمورد.
رینا بهش نگاه کرد. یونگی هیچوقت اینطور حرف نمیزد.
رینا: پس چرا ادامه میدی؟
یونگی: چون راهی نیست.
رینا: همیشه راه هست.
یونگی بهش نگاه کرد. نگاهش نرمتر از همیشه بود.
یونگی: تو همیشه مثه یه بچه فکر میکنی. فکر میکنی دنیا سادهست.
رینا: ساده نیست. ولی میتونم بهت کمک کنم.
یونگی: چطور؟
رینا: نمیدونم. فقط بگو چیکار میتونم بکنم.
یونگی چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد نگاهش رو دزدید و به آسمون خیره شد.
یونگی: همین که اینجایی کافیه.
رینا قلبش یه تندتر زد.
اما چیزی نگفت.
فقط کنارش نشست و به آسمون نگاه کرد.
و توی سکوت، یونگی آروم گفت:
یونگی: رینا...
رینا: هوم؟
یونگی: ممنون.
رینا برگشت بهش نگاه کرد. یونگی بهش نگاه میکرد. لبخند کوچیکی روی لبش بود. نه سرد. گرم. برای اولین بار.
رینا لبخند زد.
رینا: خواهش میکنم. برادر.
کلمهی "برادر" که از دهنش افتاد، لبخند یونگی پرید.
صورتش دوباره سرد شد.
بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه، رفت.
رینا با خودش گفت: «باز هم...»
نمیدونست چرا یونگی اینقدر از این کلمه بدش میاد.
فقط میدونست هر بار که میگه "برادر"، یونگی ازش دورتر میشه.
و اون نمیخواست دورتر بشه.
فقط نمیدونست چرا.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۲۷ تا
کامنت : ۱۲ تا
بازنشر : ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۴۲۶
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط