{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا می‌خواستی، تا شاعری را،

مرا می‌خواستی، تا شاعری را،
ببینی روز و شب دیوانه‌ی خویش
مرا می‌خواستی، تا در همه شهر،
ز هر کس بشنوی افسانه‌ی خویش
‌
‌مرا می‌خواستی، تا از دل من،
برانگیزی نوایِ بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم،
به دل‌سختی کنی بر من، خدایی!
‌
مرا می‌‌خواستی، تا در غزل‌ها،
تو را «زیبا‌تر از مهتاب» گویم.
تنت را «در میان چشمه‌ی نور»
شبانگاهانِ مهتابی بشویم.
‌
مرا می‌خواستی، تا نزدِ مردم،
تو را الهام‌بخش ِ خویش خوانم
به بال نغمه‌های آسمانی،
به بامِ آسمان‌هایت نشانم؛
‌
مرا می‌خواستی تا از سر ِ ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفترِ من
غم ِ شب تا سحر بیداریم را
‌
مرا می‌‌خواستی امّا چه حاصل؟
برایت هر چه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر،
که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!
‌
تو را می‌‌خواستم تا در جوانی،
نمیرم از غم بی‌همزبانی،
غمِ بی‌همزبانی سوخت جانم
چه می‌خواهم دگر زین زندگانی؟
‌


#فریدون_مشیری
#پست_جدید #خاصترین #تکست_خاص #love #عشق #تکست_ناب #عاشقانه
دیدگاه ها (۷)

فراتر از خویش

🌙🍫مرا در سایه‌ی چشمت پناهی ده🍫به این دل، از غمِ دنیا گواهی د...

رفته از کف بعد پیغمبر توانم یا علی خسته ام این روز ها، آرام ...

جاده بی راهه

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

عاشقانه های شبنم

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

🍒🍃رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزدخوابم از حالت چشم تو به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط