#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸: نگاههایی که نباید اتفاق میافتاد
سوآ هنوز به در کافه خیره بود.
مرد قدبلند آرام وارد شد.
قدمهایش بیعجله بود.
اما حضوری داشت که باعث میشد چند نفر ناخودآگاه نگاهشان را سمتش برگردانند.
میرا زیر لب گفت:
— «لطفاً نگو اینم یکی از آدمهای قصره.»
سوآ آه کوتاهی کشید.
— «متأسفانه چرا.»
میرا دوباره نگاهش کرد.
— «شوخی میکنی…؟»
سوآ آرام گفت:
— «کیم نامجون.»
چشمهای میرا گرد شد.
— «همونی که دوست ولیعهده؟»
— «آره.»
میرا آهسته سوت کشید.
— «پس امروز روز شانس منه ظاهراً.»
سوآ با اخم نگاهش کرد.
— «این رو بعداً هم بگو.»
اما همان لحظه—
نامجون دقیقاً کنار میز آنها ایستاد.
نگاهش اول روی سوآ ثابت ماند.
لبخند آرامی گوشه لبش نشست.
— «دنیا خیلی کوچیکه.»
سوآ دستهایش را روی میز گذاشت.
— «یا تو خیلی بیکاری.»
نامجون خندید.
— «ممکنه هر دو.»
بعد نگاهش برای اولین بار به میرا افتاد.
چند ثانیه مکث کرد.
و مودبانه سر خم کرد.
— «کیم نامجون.»
میرا کمی دستپاچه شد اما سریع خودش را جمع کرد.
— «میرا.»
— «دوست سوآ؟»
میرا گفت:
— «از بچگی.»
سوآ زیر لب اضافه کرد:
— «و تنها کسی که هنوز باهام قطع رابطه نکرده.»
میرا با خنده آرنجش را به او زد.
— «فعلاً.»
نامجون صندلی کنار میز را عقب کشید.
— «میتونم؟»
سوآ گفت:
— «نه.»
اما او نشست.
— «ممنون.»
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— «تو منو تعقیب کردی؟»
نامجون شانه بالا انداخت.
— «فکر کنم این سؤال امروز خیلی محبوب شده.»
میرا کنجکاوانه پرسید:
— «واقعاً اتفاقی اینجایی؟»
نامجون چند ثانیه فکر کرد.
بعد صادقانه گفت:
— «نه.»
سوآ پوزخند زد.
— «حدس میزدم.»
بیرون کافه*
جونگکوک داخل ماشین مشکی نشسته بود.
دستش روی فرمان بود.
نگاهش از شیشه کافه جدا نمیشد.
و وقتی دید نامجون روی صندلی روبهروی سوآ نشست…
فکش کمی سفت شد.
چند ثانیه دیگر هم نگاه کرد.
بعد نفس کوتاهی کشید.
و بالاخره در ماشین را باز کرد.
داخل کافه، میرا هنوز با کنجکاوی به نامجون نگاه میکرد.
— «پس شما هم توی قصر زندگی میکنی؟»
نامجون گفت:
— «گاهی.»
سوآ فوری گفت:
— «دروغ.»
نامجون خندید.
— «باشه… بیشتر وقتها.»
میرا با شیطنت گفت:
— «پس شما هم میتونید اعصاب ولیعهد رو خرد کنید؟»
سوآ خندید.
— «متخصصشه.»
نامجون نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
— «جالبه.»
میرا پرسید:
— «چی جالبه؟»
— «اینکه هنوز کسی هست که ازش نترسه.»
سوآ گفت:
— «من ازش نمیترسم.»
نامجون لبخند زد.
— «نه.»
مکث کرد*
— «تو فقط دوست داری اذیتش کنی.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد میرا با کنجکاوی پرسید:
— «ولی یه سؤال.»
نامجون نگاهش را به او داد.
— «بپرس.»
— «شما هم مثل ولیعهد مردم رو تعقیب میکنید؟»
سوآ خندید.
نامجون هم خندید.
— «نه.»
بعد آرام اضافه کرد:
— «من فقط وقتی کسی جالب باشه دنبالش میام.»
میرا ابرو بالا انداخت.
— «و ما جالبیم؟»
نامجون نگاه کوتاهی بین آن دو انداخت.
— «شما دوتا… بله.»
در همان لحظه—
در کافه باز شد.
و سوآ حتی لازم نبود برگردد.
چون حضورش را فوراً حس کرد.
جونگکوک...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
45 کامنت
10 بازنشر
***
اتفاقای هیجان انگیزی در راهه
پارت ۱۸: نگاههایی که نباید اتفاق میافتاد
سوآ هنوز به در کافه خیره بود.
مرد قدبلند آرام وارد شد.
قدمهایش بیعجله بود.
اما حضوری داشت که باعث میشد چند نفر ناخودآگاه نگاهشان را سمتش برگردانند.
میرا زیر لب گفت:
— «لطفاً نگو اینم یکی از آدمهای قصره.»
سوآ آه کوتاهی کشید.
— «متأسفانه چرا.»
میرا دوباره نگاهش کرد.
— «شوخی میکنی…؟»
سوآ آرام گفت:
— «کیم نامجون.»
چشمهای میرا گرد شد.
— «همونی که دوست ولیعهده؟»
— «آره.»
میرا آهسته سوت کشید.
— «پس امروز روز شانس منه ظاهراً.»
سوآ با اخم نگاهش کرد.
— «این رو بعداً هم بگو.»
اما همان لحظه—
نامجون دقیقاً کنار میز آنها ایستاد.
نگاهش اول روی سوآ ثابت ماند.
لبخند آرامی گوشه لبش نشست.
— «دنیا خیلی کوچیکه.»
سوآ دستهایش را روی میز گذاشت.
— «یا تو خیلی بیکاری.»
نامجون خندید.
— «ممکنه هر دو.»
بعد نگاهش برای اولین بار به میرا افتاد.
چند ثانیه مکث کرد.
و مودبانه سر خم کرد.
— «کیم نامجون.»
میرا کمی دستپاچه شد اما سریع خودش را جمع کرد.
— «میرا.»
— «دوست سوآ؟»
میرا گفت:
— «از بچگی.»
سوآ زیر لب اضافه کرد:
— «و تنها کسی که هنوز باهام قطع رابطه نکرده.»
میرا با خنده آرنجش را به او زد.
— «فعلاً.»
نامجون صندلی کنار میز را عقب کشید.
— «میتونم؟»
سوآ گفت:
— «نه.»
اما او نشست.
— «ممنون.»
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— «تو منو تعقیب کردی؟»
نامجون شانه بالا انداخت.
— «فکر کنم این سؤال امروز خیلی محبوب شده.»
میرا کنجکاوانه پرسید:
— «واقعاً اتفاقی اینجایی؟»
نامجون چند ثانیه فکر کرد.
بعد صادقانه گفت:
— «نه.»
سوآ پوزخند زد.
— «حدس میزدم.»
بیرون کافه*
جونگکوک داخل ماشین مشکی نشسته بود.
دستش روی فرمان بود.
نگاهش از شیشه کافه جدا نمیشد.
و وقتی دید نامجون روی صندلی روبهروی سوآ نشست…
فکش کمی سفت شد.
چند ثانیه دیگر هم نگاه کرد.
بعد نفس کوتاهی کشید.
و بالاخره در ماشین را باز کرد.
داخل کافه، میرا هنوز با کنجکاوی به نامجون نگاه میکرد.
— «پس شما هم توی قصر زندگی میکنی؟»
نامجون گفت:
— «گاهی.»
سوآ فوری گفت:
— «دروغ.»
نامجون خندید.
— «باشه… بیشتر وقتها.»
میرا با شیطنت گفت:
— «پس شما هم میتونید اعصاب ولیعهد رو خرد کنید؟»
سوآ خندید.
— «متخصصشه.»
نامجون نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
— «جالبه.»
میرا پرسید:
— «چی جالبه؟»
— «اینکه هنوز کسی هست که ازش نترسه.»
سوآ گفت:
— «من ازش نمیترسم.»
نامجون لبخند زد.
— «نه.»
مکث کرد*
— «تو فقط دوست داری اذیتش کنی.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد میرا با کنجکاوی پرسید:
— «ولی یه سؤال.»
نامجون نگاهش را به او داد.
— «بپرس.»
— «شما هم مثل ولیعهد مردم رو تعقیب میکنید؟»
سوآ خندید.
نامجون هم خندید.
— «نه.»
بعد آرام اضافه کرد:
— «من فقط وقتی کسی جالب باشه دنبالش میام.»
میرا ابرو بالا انداخت.
— «و ما جالبیم؟»
نامجون نگاه کوتاهی بین آن دو انداخت.
— «شما دوتا… بله.»
در همان لحظه—
در کافه باز شد.
و سوآ حتی لازم نبود برگردد.
چون حضورش را فوراً حس کرد.
جونگکوک...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
45 کامنت
10 بازنشر
***
اتفاقای هیجان انگیزی در راهه
- ۲.۵k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط