لعنتی تمام آن ساعتها به این فکر میکردم که مگر نمیگوین
لعنتی، تمام آن ساعتها به این فکر میکردم که مگر نمیگویند مرده را نباید شب دفن کرد؟ پس چرا آسمان اینقدر تاریک بود؟ میخواهند با همان یک تکه پارچه، تنِ تو را به دلِ آن حفره بفرستند؟ در این هوای گزنده و سرد؟
این آدمهای بیرحم که زمانی دوستمان بودند را ببین حالا با من چطور رفتار میکنند، سدِ راهم شدهاند؛ نمیگذارند جلو بیایم، نمیگذارند ببوسمت و بیدارت کنم تا دوباره با همان صدای گرم و اطمینانبخشت بگویی: “جانم، جونگکوکا” "میشنوم کوکی"
"نوازشِ روحمی، مرهمی جئون جونگکوک"
قطرات اشک، بیاعتنا به سرمای هوا، روی گونههایم میلغزیدند و انگار با هر قطره، خاکی از خاطراتِ با تو بودن، از دلم شسته میشد..
زمینِ خیس، صدای پایِ شتابزدهی کسانی را که میخواستند هرچه زودتر کارشان تمام شود، بازتاب میداد.
صدایِ کلنگها، ضربانِ نامنظمِ قلبِ من بود که از غمی ناشناخته در سینهام میکوبید. دیگر حتی توانِ داد زدن هم نداشتم؛ انگار تمامِ وجودم را سرمایی فرا گرفته بود که از سرمایِ استخوانسوزِ این خاکِ نمدار هم عمیقتر بود.
دستم را دراز کردم، انگشتانم به سختی توانِ حرکت داشتند. فقط میخواستم تکهای از آن پارچه را که تنِ تو، پناهِ من... را پوشانده بود، لمس کنم. شاید، فقط شاید، گرمایی از تو در آن باقی مانده باشد. اما دستم میانِ مشتهای گرهکردهی آدمها گم شد. صدایشان در گوشم پیچید؛ حرفهایی که از سرِ وظیفه میزدند، کلماتی بیروح دربارهی آرامشِ ابدی تو.
آرامش؟ کدام آرامش، من که آرام نبودم...
وقتی تو نبودی تا با خندههایت، با نفسهایت، لمس هایت، این دنیایِ نژند را برای من زنده کنی؟
چشمم اون گودال نحس افتاد، سیاهیاش مرا میبلعید. انگار تمامِ نوری که در این دنیا وجود داشت، در همین لحظه، با رفتنِ تو، خاموش شد. هرچه بیشتر مقاومت میکردم، بیشتر احساسِ ناتوانی میکردم. نیرویی نامرئی، مرا به عقب میکشید، دورتر از تو، دورتر از آخرین فرصتِ لمسِ وجودت. فقط مانده بود انعکاسِ صورتِ غرقِ در اشکِ خودم در سیاهیِ گودال.
و زمزمهیِ مداومِ نامت، مثلِ ترانه ای اندوهبار که هرگز تمام نمیشود: “تهیونگ..."
اما ناگهان، چیزی در درونم شکست. سدی که برای نگه داشتنِ آبرو و عقلِ سالم دورِ خودم کشیده بودم، فرو ریخت. مثل حیوانی که راهِ گریزی ندارد، نعرهای بیصدا از گلویم خارج شد. با تمامِ خشم و عشقی که در آن لحظه در جانم فوران میکرد، بازوهایِ سنگینِ کسانی که مرا گرفته بودند، کنار زدم.
دیگر نفهمیدم چه کسی فریاد میزد، چه کسی سعی میکرد متوقفم کند. تنها چیزی که میدیدم، آن پارچهی سفید بود که داشت در سیاهیِ مطلقِ زمین ناپدید میشد. خودم را پرت کردم. سقوط نکردم، بلکه به آغوشِ تو پناه بردم.
خاکِ سرد، با ولع به بدنم چسبید. کنارِ تو که دراز کشیدم، سرمایِ تنت از ورایِ آن پارچهی نازک، به استخوانهایم نفوذ کرد. دستم را لایِ بازوهایت قلاب کردم و سرم را رویِ سینهی خاموشت گذاشتم. همانجا که دیگر صدایی نمیآمد.
"تهیونگا...منو با خودت ببر"
زمزمه میکردم و اشکهایم مثل بارانِ رویِ تنِ تو میبارید. آدمها بالایِ سرم ایستاده بودند؛ صدایِ هقهقشان، صدایِ التماسشان برایِ بیرون آمدن من، مثلِ وزوزِ مگسهایی دورِ یک حقیقتِ بزرگ بود.
برایِ من، دنیا در همان چند سانتیمترِ کنارِ تو خلاصه شده بود. بویِ خاک، بویِ باران و بویِ تن تو که هنوز با اینکه سرد بود، عطرِ همیشگی اش آرام جانم بود.
چشمهایم را بستم و با تمامِ توان، تنِ بیجانات را به آغوش کشیدم؛
"تهیونگا"
همه چیز برایم رنگ باخت. انگار حالا که کنارِ تو بودم، دیگر مهم نبود که آسمان سیاه است، یا هوا سرد؛ تنها چیزی که میدانستم این بود که اگر قرار است دنیایِ ما به پایان برسد، ترجیح میدهم این پایان را در آغوشِ تو و در همین عمقِ تاریکِ زمین جشن بگیرم.
_کیم آگوستینا
...
#تهیونگ #جونگکوک #بی_تی_اس #تهکوک
این آدمهای بیرحم که زمانی دوستمان بودند را ببین حالا با من چطور رفتار میکنند، سدِ راهم شدهاند؛ نمیگذارند جلو بیایم، نمیگذارند ببوسمت و بیدارت کنم تا دوباره با همان صدای گرم و اطمینانبخشت بگویی: “جانم، جونگکوکا” "میشنوم کوکی"
"نوازشِ روحمی، مرهمی جئون جونگکوک"
قطرات اشک، بیاعتنا به سرمای هوا، روی گونههایم میلغزیدند و انگار با هر قطره، خاکی از خاطراتِ با تو بودن، از دلم شسته میشد..
زمینِ خیس، صدای پایِ شتابزدهی کسانی را که میخواستند هرچه زودتر کارشان تمام شود، بازتاب میداد.
صدایِ کلنگها، ضربانِ نامنظمِ قلبِ من بود که از غمی ناشناخته در سینهام میکوبید. دیگر حتی توانِ داد زدن هم نداشتم؛ انگار تمامِ وجودم را سرمایی فرا گرفته بود که از سرمایِ استخوانسوزِ این خاکِ نمدار هم عمیقتر بود.
دستم را دراز کردم، انگشتانم به سختی توانِ حرکت داشتند. فقط میخواستم تکهای از آن پارچه را که تنِ تو، پناهِ من... را پوشانده بود، لمس کنم. شاید، فقط شاید، گرمایی از تو در آن باقی مانده باشد. اما دستم میانِ مشتهای گرهکردهی آدمها گم شد. صدایشان در گوشم پیچید؛ حرفهایی که از سرِ وظیفه میزدند، کلماتی بیروح دربارهی آرامشِ ابدی تو.
آرامش؟ کدام آرامش، من که آرام نبودم...
وقتی تو نبودی تا با خندههایت، با نفسهایت، لمس هایت، این دنیایِ نژند را برای من زنده کنی؟
چشمم اون گودال نحس افتاد، سیاهیاش مرا میبلعید. انگار تمامِ نوری که در این دنیا وجود داشت، در همین لحظه، با رفتنِ تو، خاموش شد. هرچه بیشتر مقاومت میکردم، بیشتر احساسِ ناتوانی میکردم. نیرویی نامرئی، مرا به عقب میکشید، دورتر از تو، دورتر از آخرین فرصتِ لمسِ وجودت. فقط مانده بود انعکاسِ صورتِ غرقِ در اشکِ خودم در سیاهیِ گودال.
و زمزمهیِ مداومِ نامت، مثلِ ترانه ای اندوهبار که هرگز تمام نمیشود: “تهیونگ..."
اما ناگهان، چیزی در درونم شکست. سدی که برای نگه داشتنِ آبرو و عقلِ سالم دورِ خودم کشیده بودم، فرو ریخت. مثل حیوانی که راهِ گریزی ندارد، نعرهای بیصدا از گلویم خارج شد. با تمامِ خشم و عشقی که در آن لحظه در جانم فوران میکرد، بازوهایِ سنگینِ کسانی که مرا گرفته بودند، کنار زدم.
دیگر نفهمیدم چه کسی فریاد میزد، چه کسی سعی میکرد متوقفم کند. تنها چیزی که میدیدم، آن پارچهی سفید بود که داشت در سیاهیِ مطلقِ زمین ناپدید میشد. خودم را پرت کردم. سقوط نکردم، بلکه به آغوشِ تو پناه بردم.
خاکِ سرد، با ولع به بدنم چسبید. کنارِ تو که دراز کشیدم، سرمایِ تنت از ورایِ آن پارچهی نازک، به استخوانهایم نفوذ کرد. دستم را لایِ بازوهایت قلاب کردم و سرم را رویِ سینهی خاموشت گذاشتم. همانجا که دیگر صدایی نمیآمد.
"تهیونگا...منو با خودت ببر"
زمزمه میکردم و اشکهایم مثل بارانِ رویِ تنِ تو میبارید. آدمها بالایِ سرم ایستاده بودند؛ صدایِ هقهقشان، صدایِ التماسشان برایِ بیرون آمدن من، مثلِ وزوزِ مگسهایی دورِ یک حقیقتِ بزرگ بود.
برایِ من، دنیا در همان چند سانتیمترِ کنارِ تو خلاصه شده بود. بویِ خاک، بویِ باران و بویِ تن تو که هنوز با اینکه سرد بود، عطرِ همیشگی اش آرام جانم بود.
چشمهایم را بستم و با تمامِ توان، تنِ بیجانات را به آغوش کشیدم؛
"تهیونگا"
همه چیز برایم رنگ باخت. انگار حالا که کنارِ تو بودم، دیگر مهم نبود که آسمان سیاه است، یا هوا سرد؛ تنها چیزی که میدانستم این بود که اگر قرار است دنیایِ ما به پایان برسد، ترجیح میدهم این پایان را در آغوشِ تو و در همین عمقِ تاریکِ زمین جشن بگیرم.
_کیم آگوستینا
...
#تهیونگ #جونگکوک #بی_تی_اس #تهکوک
- ۵۲۹
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط