ازداوجاجباری
#ازداوج_اجباری
ویو یونگی::.
لیلی داشت گریه میکرد تو بغلم
واقعا قلبم به درد اومده بود
نمیتونسم اشکاشو ببینم و تحمل کنم
_لیلی
چرا داری گریه میکنی
منه که گفتم ببخشید
همینجوری داشت گریه میکرد
جواب نداد
دیدم که جواب نمیده
یدفعه تو بغلم از حال رفت
_لیلی
داری شوخی میکنی نه؟؟
بیدار شو دیگه دختر
بیدار شوووو(با داد )
با دادی که کشیدم لیسا و کوک اومدن بالا
=چی شده یونگی
چرا لیلی اونجا افتاده رو زمین
لیسا نزدیکش شد
×لیلی جونم بیدار شو ترو جون من
هر چقدر صداش میزدیم جواب نمیداد
_بدویین لباساتونو بپوشین بریم بیمارستان
لیلی از دستم رفت(با بغض و گریه )
واقعا فکر اینکه لیلی از دستم بره داشت دیوونم میکرد
لیلی رو بغل کردمو و گذاشتمش تو ماشین
لیسا و کوک هم تو ماشین کوک بودن
با سرعت خیلی زیادی میروندم
چند دقیقه بعد
بلخره بعد چند دقیقه رسیدیم بیمارستان
داشتم تو راهرو قدم میزدم
که یه دکتری میدا کنم
_دکترای این بی صاحب کجان
:اقا داد نزنین اینجا بیمارستان ها
_لطفا پرستار برین دکتر رو صدا کنید
همسرم از دست رفت
پرستار را با استرس این ور و اونور میدویدن تا یک دکتری پیدا کنن
که بلاخره دکتره اومد
"بله اقا مین چشیده
_دکتر تروخدا نمیدونم چرا یعدفع از حال رفت .
"بیارینش تو تا معاینش کنم
چند دقیقه بعد
"آقای مین نگران نباشید
همسرتون چون ضعف داشته بخاطر همین
اینطوری شده
بهش سرم زدیم
۱ ساعت دیگه میتونین ببرینش
_ممنون دکتر
رفتم بیرون
لیسا از استرس گریه کرده بود و جونگ کوک بغلش کرده بود
رفتم پیششون
×چیشد یونگی
_هیچی گفت چون ضعف داشت بخاطر همین از حال رفت
الان بهش سرم زدن
=میتونیم ببینمیش؟؟
_اره ولی فقط یه نفر
=به نظرم یونگی خودت برو
_اوکی
رفتم و از پرستار پرسیدم
_ببخشید
اتاق جئون لیلی کجاست
:اتاق ۷۸
_بله ممنون
رفتم و اتاق ۷۸ رو پیدا کردم
لیلی هنوز تو خواب بود
رفتم و نشستم پیشش
دستشو و گرفتم تو دستمو و نوازشش کردم
بعد چند دقیقه چشماشو باز کرد
+یو...یونگی من کجام
#بی_تی_اس
#بلک_پینک
#استری_کیدز
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#رمان
#یونگی
#لیسا
ویو یونگی::.
لیلی داشت گریه میکرد تو بغلم
واقعا قلبم به درد اومده بود
نمیتونسم اشکاشو ببینم و تحمل کنم
_لیلی
چرا داری گریه میکنی
منه که گفتم ببخشید
همینجوری داشت گریه میکرد
جواب نداد
دیدم که جواب نمیده
یدفعه تو بغلم از حال رفت
_لیلی
داری شوخی میکنی نه؟؟
بیدار شو دیگه دختر
بیدار شوووو(با داد )
با دادی که کشیدم لیسا و کوک اومدن بالا
=چی شده یونگی
چرا لیلی اونجا افتاده رو زمین
لیسا نزدیکش شد
×لیلی جونم بیدار شو ترو جون من
هر چقدر صداش میزدیم جواب نمیداد
_بدویین لباساتونو بپوشین بریم بیمارستان
لیلی از دستم رفت(با بغض و گریه )
واقعا فکر اینکه لیلی از دستم بره داشت دیوونم میکرد
لیلی رو بغل کردمو و گذاشتمش تو ماشین
لیسا و کوک هم تو ماشین کوک بودن
با سرعت خیلی زیادی میروندم
چند دقیقه بعد
بلخره بعد چند دقیقه رسیدیم بیمارستان
داشتم تو راهرو قدم میزدم
که یه دکتری میدا کنم
_دکترای این بی صاحب کجان
:اقا داد نزنین اینجا بیمارستان ها
_لطفا پرستار برین دکتر رو صدا کنید
همسرم از دست رفت
پرستار را با استرس این ور و اونور میدویدن تا یک دکتری پیدا کنن
که بلاخره دکتره اومد
"بله اقا مین چشیده
_دکتر تروخدا نمیدونم چرا یعدفع از حال رفت .
"بیارینش تو تا معاینش کنم
چند دقیقه بعد
"آقای مین نگران نباشید
همسرتون چون ضعف داشته بخاطر همین
اینطوری شده
بهش سرم زدیم
۱ ساعت دیگه میتونین ببرینش
_ممنون دکتر
رفتم بیرون
لیسا از استرس گریه کرده بود و جونگ کوک بغلش کرده بود
رفتم پیششون
×چیشد یونگی
_هیچی گفت چون ضعف داشت بخاطر همین از حال رفت
الان بهش سرم زدن
=میتونیم ببینمیش؟؟
_اره ولی فقط یه نفر
=به نظرم یونگی خودت برو
_اوکی
رفتم و از پرستار پرسیدم
_ببخشید
اتاق جئون لیلی کجاست
:اتاق ۷۸
_بله ممنون
رفتم و اتاق ۷۸ رو پیدا کردم
لیلی هنوز تو خواب بود
رفتم و نشستم پیشش
دستشو و گرفتم تو دستمو و نوازشش کردم
بعد چند دقیقه چشماشو باز کرد
+یو...یونگی من کجام
#بی_تی_اس
#بلک_پینک
#استری_کیدز
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#رمان
#یونگی
#لیسا
- ۲.۳k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط