ادامه پارت ۱۹
بدون اینکه فرصتِ نفس کشیدن بهم بده، من رو دنبالِ خودش کشید. پاهام روی زمینِ صیقلیِ عمارت میلغزید و سعی میکردم خودم رو عقب بکشم، اما قدرتِ اون مثلِ یه صخرهٔ ثابت بود. از راهروهای طولانی گذشتیم، از درهای فلزی سنگین عبور کردیم و بالاخره به یه اتاقِ کوچیک و سرد رسیدیم؛ اتاقی که هیچ پنجرهای نداشت و بویِ آهن و ترس ازش میاومد.
اتاقِ شکنجه.
من رو پرت کرد وسطِ اتاق. ضربهٔ برخوردِ بدنم به زمینِ سفت، باعث شد نفسم حبس بشه. خواستم بلند شم، اما جونگکوک با یه لگدِ محکم به پهلوم، دوباره من رو به زمین دوخت. دردِ عمیقی توی بدنم پیچید که باعث شد اشکام بیاختیار سرازیر بشن.
«خیلی دلت میخواست فرار کنی، نه؟» با بیرحمی گفت: «خیلی دلت میخواست از من دور بشی؟ حالا اینجایی. دقیقاً جایی که لیاقتت رو داری.»
شروع کرد… هر ضربهای که میزد، انگار یه تیکه از وجودم رو میکُشت. اون اصلاً به التماسهای من گوش نمیداد. وقتی فریاد میزدم “بسه”، اون فقط محکمتر میزد. هر بار که حس میکردم دیگه نمیتونم، با یه حرفِ سردِ دیگه دوباره حالم رو بدتر میکرد.
«بگو که متعلق به منی.»
«…نه…»
«بگو!»
فشارِ ضربهها بیشتر میشد. دیگه توانِ حرف زدن نداشتم. بدنم بی حس شده بود. گرمایِ خون رو روی پوستم حس میکردم، اما دردِ اصلی توی قلبم بود. اون داشت غرورم رو، روحم رو و تمامِ اون تهیونگی که بودم رو زیرِ پاهاش له میکرد.
وسطِ یکی از همین ضربهها، حس کردم دنیا داره دورِ سرم میچرخه. صداهاش برام مبهم شده بود. انگار داشت از تهِ یه چاهِ عمیق باهام حرف میزد. سعی کردم چشمام رو باز نگه دارم، سعی کردم صورتم رو ببینم، اما همه چیز تاریک شد.
قبل از اینکه کاملاً از هوش برم، آخرین چیزی که شنیدم، صدایِ سردِ اون بود که انگار داشت با یه خدمتکار حرف میزد:
«بندازش تو اتاقِ پایین. وقتی به هوش اومد، بهش آب و غذا ندین تا بفهمه اینجا خونهٔ کیه.»
و بعد، سیاهیِ مطلق.
بدونِ هیچ پشیمانی. بدونِ حتی یه نگاهِ دلسوزانه. اون فقط از اتاق خارج شد و من رو توی اون تاریکیِ مطلق تنها گذاشت، در حالی که بدنم از درد داشت فریاد میزد و روحم دیگه هیچ امیدی نداشت.
[ادامه در پارت ۲۰]
اتاقِ شکنجه.
من رو پرت کرد وسطِ اتاق. ضربهٔ برخوردِ بدنم به زمینِ سفت، باعث شد نفسم حبس بشه. خواستم بلند شم، اما جونگکوک با یه لگدِ محکم به پهلوم، دوباره من رو به زمین دوخت. دردِ عمیقی توی بدنم پیچید که باعث شد اشکام بیاختیار سرازیر بشن.
«خیلی دلت میخواست فرار کنی، نه؟» با بیرحمی گفت: «خیلی دلت میخواست از من دور بشی؟ حالا اینجایی. دقیقاً جایی که لیاقتت رو داری.»
شروع کرد… هر ضربهای که میزد، انگار یه تیکه از وجودم رو میکُشت. اون اصلاً به التماسهای من گوش نمیداد. وقتی فریاد میزدم “بسه”، اون فقط محکمتر میزد. هر بار که حس میکردم دیگه نمیتونم، با یه حرفِ سردِ دیگه دوباره حالم رو بدتر میکرد.
«بگو که متعلق به منی.»
«…نه…»
«بگو!»
فشارِ ضربهها بیشتر میشد. دیگه توانِ حرف زدن نداشتم. بدنم بی حس شده بود. گرمایِ خون رو روی پوستم حس میکردم، اما دردِ اصلی توی قلبم بود. اون داشت غرورم رو، روحم رو و تمامِ اون تهیونگی که بودم رو زیرِ پاهاش له میکرد.
وسطِ یکی از همین ضربهها، حس کردم دنیا داره دورِ سرم میچرخه. صداهاش برام مبهم شده بود. انگار داشت از تهِ یه چاهِ عمیق باهام حرف میزد. سعی کردم چشمام رو باز نگه دارم، سعی کردم صورتم رو ببینم، اما همه چیز تاریک شد.
قبل از اینکه کاملاً از هوش برم، آخرین چیزی که شنیدم، صدایِ سردِ اون بود که انگار داشت با یه خدمتکار حرف میزد:
«بندازش تو اتاقِ پایین. وقتی به هوش اومد، بهش آب و غذا ندین تا بفهمه اینجا خونهٔ کیه.»
و بعد، سیاهیِ مطلق.
بدونِ هیچ پشیمانی. بدونِ حتی یه نگاهِ دلسوزانه. اون فقط از اتاق خارج شد و من رو توی اون تاریکیِ مطلق تنها گذاشت، در حالی که بدنم از درد داشت فریاد میزد و روحم دیگه هیچ امیدی نداشت.
[ادامه در پارت ۲۰]
- ۲۲۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط