قلبم...
قلبم...
همین چند دقیقه پیش تمومش کردم...
ولی اس دو خیلی درد داشت...
جمله آخر کتابو دیدین؟...
نوشته بود:
از خیابان میگذرم،اما این بار،دستی نیست که من را نگه دارد.
منم میگم:
هردو در نهایت مردند.
یکی در حرارت شعله های آتش؛
و دیگری درمقابل روشنایی چراغ های ماشین...
همین چند دقیقه پیش تمومش کردم...
ولی اس دو خیلی درد داشت...
جمله آخر کتابو دیدین؟...
نوشته بود:
از خیابان میگذرم،اما این بار،دستی نیست که من را نگه دارد.
منم میگم:
هردو در نهایت مردند.
یکی در حرارت شعله های آتش؛
و دیگری درمقابل روشنایی چراغ های ماشین...
- ۲۴۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط