_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____
_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____
آدرنالین در تمام بدنم جریان داشت و معدهام از اضطراب در هم میپیچید؛ چون شمع مرا به سمت جنگلِ طلسمشده هدایت میکرد.
جنگلی که نامش بارها در کتابها و افسانههای کهنِ راونول آمده بود؛ جایی که پیش از فرمانروایی لوسیفر، سرسبز، آرام و سرشار از زندگی بود.
حیوانات و پرندگان بیشماری در آن زندگی میکردند و حتی میگفتند موجودات جادویی نیز آنجا را خانهی خود میدانستند.
اما از روزی که لوسیفر بر این سرزمین فرمان راند، جنگل هم در نفرینی ابدی فرو رفت.
از آن پس، هر کسی که قدم به آنجا میگذاشت، دیگر هرگز بازنمیگشت.
و اگر هم کسی موفق میشد راه خروج را پیدا کند...
یا عقلش را از دست داده بود...
یا دیگر هیچ شباهتی به آدم سابق نداشت.
به همین دلیل، هیچکس جرئت قدم گذاشتن در جنگلِ طلسمشده را نداشت...
و من هم از این قاعده مستثنا نبودم.
هرچه بیشتر در دل جنگل پیش میرفتم، سکوت سنگینتر میشد.
نه آواز پرندهای...
نه خشخش حیوانی...
فقط صدای قدمهایم که روی برگهای خشک میپیچید.
شمع هنوز در دستم میسوخت و شعلهی کوچکش، بیصدا مسیر را نشان میداد.
ناگهان...
صدایی از میان درختان برخاست.
"...رُزالینث..."
قلبم از تپش ایستاد.
این صدا...
صدای جکسون بود.
با عجله سرم را به اطراف چرخاندم.
"جکسون؟!"
چند قدم به سمت صدا برداشتم.
دوباره صدایش آمد.
این بار نزدیکتر...
"کمکم کن..."
بیاختیار خواستم به سمت صدا بدوم که نگاهم روی شمع افتاد.
شعله، برخلاف جهتی که صدا از آن میآمد، به سمت دیگری خم شده بود.
اخمی روی صورتم نشست.
نگاهم میان شعله و تاریکی سرگردان ماند.
اگر صدای جکسون واقعی بود...
پس چرا شمع مسیر دیگری را نشان میداد؟
لب پایینم را میان دندانهایم فشردم.
"نه...
جکسون هیچوقت بدون دلیل وارد همچین جایی نمیشد.
این... فقط یکی از حقههای جنگله."
همان لحظه که از صدا فاصله گرفتم...
صدای جکسون آرامآرام تغییر کرد.
بمتر شد...
سردتر شد...
و در نهایت، به خندهای وهمآلود و ناآشنا تبدیل شد؛ خندهای که در تمام جنگل پیچید و مو به تنم سیخ کرد.
بیاختیار همانجا خشکم زد.
اگر به دنبال آن صدا رفته بودم...
الان چه بلایی سرم آمده بود؟
نفسی لرزان کشیدم و قدمهایم را تندتر کردم.
چند دقیقه بعد، در میان مه غلیظ، سایهی مجسمهای سنگی نمایان شد.
فرشتهای با بالهای شکسته...
که سرش را از اندوه پایین انداخته بود.
روی پایهی سنگی آن، جملهای حک شده بود:
" هر قدمی که برای عشق برداری، بهایش از قدمِ قبل سنگینتر خواهد بود..."
بیاختیار انگشتانم را روی نوشته کشیدم.
در همان لحظه...
صدای ترک خوردن سنگ، سکوت جنگل را در هم شکست.
آرام سرم را بالا آوردم.
نفسم در سینه حبس شد.
چشمهای مجسمه...
دیگر بسته نبودند.
و برای اولین بار...
احساس کردم آن فرشته...
مستقیم به من خیره شده است.
____________ادامه دارد...
آدرنالین در تمام بدنم جریان داشت و معدهام از اضطراب در هم میپیچید؛ چون شمع مرا به سمت جنگلِ طلسمشده هدایت میکرد.
جنگلی که نامش بارها در کتابها و افسانههای کهنِ راونول آمده بود؛ جایی که پیش از فرمانروایی لوسیفر، سرسبز، آرام و سرشار از زندگی بود.
حیوانات و پرندگان بیشماری در آن زندگی میکردند و حتی میگفتند موجودات جادویی نیز آنجا را خانهی خود میدانستند.
اما از روزی که لوسیفر بر این سرزمین فرمان راند، جنگل هم در نفرینی ابدی فرو رفت.
از آن پس، هر کسی که قدم به آنجا میگذاشت، دیگر هرگز بازنمیگشت.
و اگر هم کسی موفق میشد راه خروج را پیدا کند...
یا عقلش را از دست داده بود...
یا دیگر هیچ شباهتی به آدم سابق نداشت.
به همین دلیل، هیچکس جرئت قدم گذاشتن در جنگلِ طلسمشده را نداشت...
و من هم از این قاعده مستثنا نبودم.
هرچه بیشتر در دل جنگل پیش میرفتم، سکوت سنگینتر میشد.
نه آواز پرندهای...
نه خشخش حیوانی...
فقط صدای قدمهایم که روی برگهای خشک میپیچید.
شمع هنوز در دستم میسوخت و شعلهی کوچکش، بیصدا مسیر را نشان میداد.
ناگهان...
صدایی از میان درختان برخاست.
"...رُزالینث..."
قلبم از تپش ایستاد.
این صدا...
صدای جکسون بود.
با عجله سرم را به اطراف چرخاندم.
"جکسون؟!"
چند قدم به سمت صدا برداشتم.
دوباره صدایش آمد.
این بار نزدیکتر...
"کمکم کن..."
بیاختیار خواستم به سمت صدا بدوم که نگاهم روی شمع افتاد.
شعله، برخلاف جهتی که صدا از آن میآمد، به سمت دیگری خم شده بود.
اخمی روی صورتم نشست.
نگاهم میان شعله و تاریکی سرگردان ماند.
اگر صدای جکسون واقعی بود...
پس چرا شمع مسیر دیگری را نشان میداد؟
لب پایینم را میان دندانهایم فشردم.
"نه...
جکسون هیچوقت بدون دلیل وارد همچین جایی نمیشد.
این... فقط یکی از حقههای جنگله."
همان لحظه که از صدا فاصله گرفتم...
صدای جکسون آرامآرام تغییر کرد.
بمتر شد...
سردتر شد...
و در نهایت، به خندهای وهمآلود و ناآشنا تبدیل شد؛ خندهای که در تمام جنگل پیچید و مو به تنم سیخ کرد.
بیاختیار همانجا خشکم زد.
اگر به دنبال آن صدا رفته بودم...
الان چه بلایی سرم آمده بود؟
نفسی لرزان کشیدم و قدمهایم را تندتر کردم.
چند دقیقه بعد، در میان مه غلیظ، سایهی مجسمهای سنگی نمایان شد.
فرشتهای با بالهای شکسته...
که سرش را از اندوه پایین انداخته بود.
روی پایهی سنگی آن، جملهای حک شده بود:
" هر قدمی که برای عشق برداری، بهایش از قدمِ قبل سنگینتر خواهد بود..."
بیاختیار انگشتانم را روی نوشته کشیدم.
در همان لحظه...
صدای ترک خوردن سنگ، سکوت جنگل را در هم شکست.
آرام سرم را بالا آوردم.
نفسم در سینه حبس شد.
چشمهای مجسمه...
دیگر بسته نبودند.
و برای اولین بار...
احساس کردم آن فرشته...
مستقیم به من خیره شده است.
____________ادامه دارد...
- ۲.۴k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط