#دلنوشته_کپی_ممنوع_
#دلنوشته_کپی_ممنوع_
گاهی آدم به جایی میرسد که دیگر نه میجنگد، نه شکایت میکند و نه به دنبال مقصر میگردد؛ فقط تماشا میکند که چطور تمام باورهایش، زیر دستوپای روزگار له میشوند.
حکایت من، حکایت خانهای است که ستونهایش را با امید بالا برده بودم، اما سقفش زودتر از آنکه فکرش را بکنم، آوار شد.
دیگر شنیدن جملهی «درست میشود» برایم تسلیبخش نیست؛ چون من از آن دسته آدمهایی نبودم که ماه و ستاره بخواهند؛ من فقط یک وجب امنیت روانی میخواستم.
اما میدانی چیست؟ حالا که تا لبهی این پرتگاه پیش آمدم و سقوط نکردم، تازه فهمیدم چقدر قویتر از آن چیزی هستم که روزگار فکرش را میکرد.
من از میان همین شبهای بیسحر، از میان همین روزهای سربی، یاد گرفتم که چطور با دستهای خالی، دیوار تقدیرم را دوباره بچینم.
آنها منتظر بودند من زیر این فشارها خرد شوم، اما من در تنهایی خودم، از میان تکههای شکستهام، چیزی ساختم که هیچ طوفانی توان لرزاندنش را ندارد.
من از پس این سالهای سخت برآمدم؛ نه با تکیه به آدمها، نه با انتظار برای معجزه. من خودم معجزهی خودم شدم.
حالا سرپا ایستادهام؛ زخمی، اما استوار.
زندگی فکر کرد مرا دفن میکند، اما نمیدانست که من بذر بودم؛ و حالا، بلندتر از همیشه، سربلند بیرون آمدهام.👌 ❤️🤞
#دلنوشته_ذهن_شب_بیدار
#شعرهای_دختر_ابان_ماهی🥰
#شعر_دلنوشته_عاشقانه_غمگین_شاد
#جنگیدن_با_تقدیر
#قهرمان_تنهایی_سخت_تر_از_قبل
#نازنین.بانو.دختر.بختیاری.ابان.ماهی😍💓
🅽🅰🆉🅰🅽🅸🅽🅱🅰🅽🅾🅾
گاهی آدم به جایی میرسد که دیگر نه میجنگد، نه شکایت میکند و نه به دنبال مقصر میگردد؛ فقط تماشا میکند که چطور تمام باورهایش، زیر دستوپای روزگار له میشوند.
حکایت من، حکایت خانهای است که ستونهایش را با امید بالا برده بودم، اما سقفش زودتر از آنکه فکرش را بکنم، آوار شد.
دیگر شنیدن جملهی «درست میشود» برایم تسلیبخش نیست؛ چون من از آن دسته آدمهایی نبودم که ماه و ستاره بخواهند؛ من فقط یک وجب امنیت روانی میخواستم.
اما میدانی چیست؟ حالا که تا لبهی این پرتگاه پیش آمدم و سقوط نکردم، تازه فهمیدم چقدر قویتر از آن چیزی هستم که روزگار فکرش را میکرد.
من از میان همین شبهای بیسحر، از میان همین روزهای سربی، یاد گرفتم که چطور با دستهای خالی، دیوار تقدیرم را دوباره بچینم.
آنها منتظر بودند من زیر این فشارها خرد شوم، اما من در تنهایی خودم، از میان تکههای شکستهام، چیزی ساختم که هیچ طوفانی توان لرزاندنش را ندارد.
من از پس این سالهای سخت برآمدم؛ نه با تکیه به آدمها، نه با انتظار برای معجزه. من خودم معجزهی خودم شدم.
حالا سرپا ایستادهام؛ زخمی، اما استوار.
زندگی فکر کرد مرا دفن میکند، اما نمیدانست که من بذر بودم؛ و حالا، بلندتر از همیشه، سربلند بیرون آمدهام.👌 ❤️🤞
#دلنوشته_ذهن_شب_بیدار
#شعرهای_دختر_ابان_ماهی🥰
#شعر_دلنوشته_عاشقانه_غمگین_شاد
#جنگیدن_با_تقدیر
#قهرمان_تنهایی_سخت_تر_از_قبل
#نازنین.بانو.دختر.بختیاری.ابان.ماهی😍💓
🅽🅰🆉🅰🅽🅸🅽🅱🅰🅽🅾🅾
- ۷۰۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط