نام فیک: مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 27
_باشه
صبحونشونو خوردن و رفتن سوار ماشین شدن، وقتی که از خونه دور شدن جونگکوک گفت:
_ادم های سان ها هستن مگه نه؟
€خب اره ولی الان تو نباید بری اونجا بهتره بری به اون یکی مخفیگاهمون
_اوکی
€من ترتیبشو دادم دیشب که وسایل مهم رو از اونجا بیارن به این یکی
_اوکی
€مخفیگاهمون فقط ی مشکلی هست..
_چی؟
€امروز باید بری برای تحویل محموله و خب سان ها از این موضوع خبر داره
_میدونم
€میخوای چیکار کنی
_جای تحویل رو عوض میکنم. بادیگارد ها رو هم میزارم که اگر سان ها حمله کرد یا اون دو رو بر ها بود بگیرنشو بکشنش
€میخوای بکشیش؟
_اره
€اگر می سو بفهمه چی؟
_خب بفهمه
€اونطوری دیگه سمتت هم نمیاد
_خب ی مدت زندانیش میکنم و بعدم میفرستم یجایی که خیلی از ما دور باشه
€این پیشنهاد خوبیه
جونگکوک و مین سو به مخفیگاهشون رسیدن. جونگکوک داشت وسایل رو چک میکرد چون به غیر از جونگکوک کسی نمیدونست اون وسایل چی هستن و برای چه کاری هستن حتی مین سو.
...
می سو با جونگ سو کلی بازی کرد و تا ظهر هم می هو خواب بود بعدشم می سو تصمیم گرفت خودش غذا درست کنه و با خواهرش و جونگ سو بخوره برای هیمن به خدمتکارا گفت که اونا برای ناهار کاری نکند.
می سو پاستا رو درست کرد و میز رو هم خودش چیند و به خدمتکار گفت خواهرشو صدا کنه بیاد ناهار بخورن.
می هو دست و صورتش رو شست و از پله ها اومد پایین، کل خونه رو بوی غذای می سو رو برداشته بود.
£سلامم*بلند
+سلام*لبخند
#سلام*اروم
نشست رو به روی خواهرش که دید می سو داره به جونگ سو غذا میده.
£فکر میکردم چون دیگه جونگکوک رو دوست نداری با بچش هم بد باشی*خنده
+بچش که گناهی نکرده
£می سو تو واقعا دیگه جونگکوک رو دوست نداری؟
+نمیدونم..
...
بعد از چک کردن وسایل روی صندلی نشست و موبایلش رو در اورد و قبل از پیام دادن برای عوض کردن محل تحویل محموله ها گوشیش زنگ خورد.
ی شماره ی ناشناس بود و جونگکوک جواب داد :
σفکر میکردم ازدواج با یون سئو بخاطر پیدا کردن قاتل خانوادت بوده
_کانگ سان ها؟
مین سو نگاه کرد به جونگکوک و رفت سمتش که ببینه چیشده..
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 27
_باشه
صبحونشونو خوردن و رفتن سوار ماشین شدن، وقتی که از خونه دور شدن جونگکوک گفت:
_ادم های سان ها هستن مگه نه؟
€خب اره ولی الان تو نباید بری اونجا بهتره بری به اون یکی مخفیگاهمون
_اوکی
€من ترتیبشو دادم دیشب که وسایل مهم رو از اونجا بیارن به این یکی
_اوکی
€مخفیگاهمون فقط ی مشکلی هست..
_چی؟
€امروز باید بری برای تحویل محموله و خب سان ها از این موضوع خبر داره
_میدونم
€میخوای چیکار کنی
_جای تحویل رو عوض میکنم. بادیگارد ها رو هم میزارم که اگر سان ها حمله کرد یا اون دو رو بر ها بود بگیرنشو بکشنش
€میخوای بکشیش؟
_اره
€اگر می سو بفهمه چی؟
_خب بفهمه
€اونطوری دیگه سمتت هم نمیاد
_خب ی مدت زندانیش میکنم و بعدم میفرستم یجایی که خیلی از ما دور باشه
€این پیشنهاد خوبیه
جونگکوک و مین سو به مخفیگاهشون رسیدن. جونگکوک داشت وسایل رو چک میکرد چون به غیر از جونگکوک کسی نمیدونست اون وسایل چی هستن و برای چه کاری هستن حتی مین سو.
...
می سو با جونگ سو کلی بازی کرد و تا ظهر هم می هو خواب بود بعدشم می سو تصمیم گرفت خودش غذا درست کنه و با خواهرش و جونگ سو بخوره برای هیمن به خدمتکارا گفت که اونا برای ناهار کاری نکند.
می سو پاستا رو درست کرد و میز رو هم خودش چیند و به خدمتکار گفت خواهرشو صدا کنه بیاد ناهار بخورن.
می هو دست و صورتش رو شست و از پله ها اومد پایین، کل خونه رو بوی غذای می سو رو برداشته بود.
£سلامم*بلند
+سلام*لبخند
#سلام*اروم
نشست رو به روی خواهرش که دید می سو داره به جونگ سو غذا میده.
£فکر میکردم چون دیگه جونگکوک رو دوست نداری با بچش هم بد باشی*خنده
+بچش که گناهی نکرده
£می سو تو واقعا دیگه جونگکوک رو دوست نداری؟
+نمیدونم..
...
بعد از چک کردن وسایل روی صندلی نشست و موبایلش رو در اورد و قبل از پیام دادن برای عوض کردن محل تحویل محموله ها گوشیش زنگ خورد.
ی شماره ی ناشناس بود و جونگکوک جواب داد :
σفکر میکردم ازدواج با یون سئو بخاطر پیدا کردن قاتل خانوادت بوده
_کانگ سان ها؟
مین سو نگاه کرد به جونگکوک و رفت سمتش که ببینه چیشده..
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۱.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط