رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۱۷
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
بعد از باز شدن گره، جونگکوک گزاشت تهیونگ بره.
تهیونگ با گریه زودتر از جونگکوک به قصر رفت. به اتاقش رفت و در رو قفل کرد.
حالش از خودش بهم میخورد که اجازه داد یکی با بدنش همچین کاری رو بکنه.
بعد از اون اتفاقات جونگکوک هرشب تهیونگ رو مجبور میکرد که مخفیانه به اتاقش بره، تهیونگ هیچ کاری از دستش برنمیومد، جونگکوک الفای او بود و مسئول هم جونگکوک بود.
جنون جونگکوک غیرقابل کنترل شده بود.
یک هفته بعد....
تهیونگ مثل همیشه داشت برای ناهار میز رو میچیند، جونگکوک روی میز نشست، جنی، ینا، مین سو و لیلیام هم نشستن.
تهیونگ درحالی که داشت غذاها رو سرو میکرد با حس کردن عطر جونگکوک و یاداوری خاطرات دیشبشان در اتاق جونگکوک، بغض کرد و عطرش ترش شد.
جونگکوک با به مشام کشیدن عطر ترش تهیونگ،چهره اش در هم رفت و ناخوداگاه غرش کرد.
تهیونگ با اکراه به سمت بشقاب جونگکوک رفت تا غذا رو برایش سرو کنه، جونگکوک لحظه رو مناسب دید و ارام با تهیونگ زمزمه کرد.
_چرا عطرت ترشه، امگا؟
تهیونگ با صدای جونگکوک، اشک هایش رو در چشمانش حس کرد و لبش رو گاز گرفت.
جونگکوک با دیدن تقلای تهیونگ غرغر کرد.
_انقدر گریه نکن، تهیونگ، از اولم بهت گفتم مال منی.... گریه کردنت نه تنها نشان هایم رو از روی بدنت پاک نمیکنه بلکه بیشتر من رو دیوونه میکنه، حالا هم اون عطرش رو برای من شیرین کن، فهمیدی؟
تهیونگ ارام سر تکان داد و با دستان لرزان به کارش ادامه داد.
_صدایت رو نشنیدم، امگا.
_ب... بله، آلفا... فهمید.م...
جونگکوک با رضایت از اطاعت تهیونگ عطرش رو که حالا شیرین شده بود با لذت به مشام کشید.
همه چی خوب بود تااینکه تهیونگ با حس سرگیجه دستش رو روی شانه جونگکوک گزاشت تا نیوفتد، چشمانش بسته شد.
جونگکوک برای لحظه ای نگران شد ولی پنهانش کرد اما با بی هوش شدن تهیونگ و افتادنش، انکار نکرد، سریع بلندش کرد و او را روی پاهایش گزاشت و روبه نگهبانان کرد.
_دکتر رو خبر کنید، حالا!!!
پارت ۱۷
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
بعد از باز شدن گره، جونگکوک گزاشت تهیونگ بره.
تهیونگ با گریه زودتر از جونگکوک به قصر رفت. به اتاقش رفت و در رو قفل کرد.
حالش از خودش بهم میخورد که اجازه داد یکی با بدنش همچین کاری رو بکنه.
بعد از اون اتفاقات جونگکوک هرشب تهیونگ رو مجبور میکرد که مخفیانه به اتاقش بره، تهیونگ هیچ کاری از دستش برنمیومد، جونگکوک الفای او بود و مسئول هم جونگکوک بود.
جنون جونگکوک غیرقابل کنترل شده بود.
یک هفته بعد....
تهیونگ مثل همیشه داشت برای ناهار میز رو میچیند، جونگکوک روی میز نشست، جنی، ینا، مین سو و لیلیام هم نشستن.
تهیونگ درحالی که داشت غذاها رو سرو میکرد با حس کردن عطر جونگکوک و یاداوری خاطرات دیشبشان در اتاق جونگکوک، بغض کرد و عطرش ترش شد.
جونگکوک با به مشام کشیدن عطر ترش تهیونگ،چهره اش در هم رفت و ناخوداگاه غرش کرد.
تهیونگ با اکراه به سمت بشقاب جونگکوک رفت تا غذا رو برایش سرو کنه، جونگکوک لحظه رو مناسب دید و ارام با تهیونگ زمزمه کرد.
_چرا عطرت ترشه، امگا؟
تهیونگ با صدای جونگکوک، اشک هایش رو در چشمانش حس کرد و لبش رو گاز گرفت.
جونگکوک با دیدن تقلای تهیونگ غرغر کرد.
_انقدر گریه نکن، تهیونگ، از اولم بهت گفتم مال منی.... گریه کردنت نه تنها نشان هایم رو از روی بدنت پاک نمیکنه بلکه بیشتر من رو دیوونه میکنه، حالا هم اون عطرش رو برای من شیرین کن، فهمیدی؟
تهیونگ ارام سر تکان داد و با دستان لرزان به کارش ادامه داد.
_صدایت رو نشنیدم، امگا.
_ب... بله، آلفا... فهمید.م...
جونگکوک با رضایت از اطاعت تهیونگ عطرش رو که حالا شیرین شده بود با لذت به مشام کشید.
همه چی خوب بود تااینکه تهیونگ با حس سرگیجه دستش رو روی شانه جونگکوک گزاشت تا نیوفتد، چشمانش بسته شد.
جونگکوک برای لحظه ای نگران شد ولی پنهانش کرد اما با بی هوش شدن تهیونگ و افتادنش، انکار نکرد، سریع بلندش کرد و او را روی پاهایش گزاشت و روبه نگهبانان کرد.
_دکتر رو خبر کنید، حالا!!!
- ۲۱۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط