رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۱۶
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
(اینم خیلی اهم اهم داره، دیگه ببخشید😂🔞)
اشک ریخت و با صدای ارامی پاسخ داد.
_ن..نمیخوام....
جونگکوک موهای تهیونگ رو محکم کشید و داد زد.
_میگم بازش کن!!
طبیعت مطیع تهیونگ با فریاد جونگکوک نمایان شد، پاهایش رو با تردید باز کرد.
جونگکوک با فشاری عمیق و محکم خودش رو وارد تهیونگ کرد(استغفراللهههه🤲📿📿)
جیغ تهیونگ در جنگل طنین انداز شد.
جونگکوک بدون هیچ رحمی شروع به حرکت کرد.
عطرش تند شد و الفایش با حس کردن عطر امگایش وحشی تر شد.
جونگکوک بدون اینکه بدونه تهیونگ داره خونریزی میکنه ادامه داد.
صورت تهیونگ پر از اشک بود. با حس خونریزی اش با لکنت زبان حرف زد.
_ج.... جونگکوک..... بس کن.... ل.طفا.... خ. ونریزی دارم..
جونگکوک پوزخند زد و شروع به علامت گزاری گردنش کرد
_باید بهش عادت کنی... قراره همیشه اینطوری خونریزی داشته باشی.
بدن تهیونگ با وجود اعتراضات تهیونگ چیز جونگکوک رو فشار داد.
_بدنت داره بهت خیانت میکنه تهیونگ.... بدنت قبول کرده که تو مال منی.... ببین چه خوب باز شدی برای من
بعد از چند دقیقه بلاخره گره جونگکوک داخل تهیونگ شکل گرفت.
تهیونگ اشک ریخت و بین هق هق هایش جیغ کشید.
جونگکوک با اهی لذت بخش شروع به لیسیدن خز تهیونگ کرد.
تهیونگ با گریه صحبت کرد.
_ل. طفا... بازش ک. ن....
_اوه، متاسفم، توله کوچولو تا ده دقیقه بهم وصلی...
_چرا... چرا این کار... رو باهام کردی؟... مگه چیکار کردم؟....
چهره ی جونگکوک جدی شد و گردنش رو گاز گرفت.
_جرمی سنگین تر از اینکه ازم نافرمانی کردی و من رو نپذیرفتی؟...
_من این... من این وسواس رو نمیخوام... پیوند باید با عشق باشه.... تو باید من رو به خاطر خودم بخوای نه به خاطر بدنم.
جونگکوک با اخم از نگاهش دوری کرد.
_عشق در دنیای من یعنی ضعف.... تو برای من یک اسباب بازی هستی تهیونگ.. نه چیزی بیشتر، سرنوشتت رو بپذیر.
پارت ۱۶
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
(اینم خیلی اهم اهم داره، دیگه ببخشید😂🔞)
اشک ریخت و با صدای ارامی پاسخ داد.
_ن..نمیخوام....
جونگکوک موهای تهیونگ رو محکم کشید و داد زد.
_میگم بازش کن!!
طبیعت مطیع تهیونگ با فریاد جونگکوک نمایان شد، پاهایش رو با تردید باز کرد.
جونگکوک با فشاری عمیق و محکم خودش رو وارد تهیونگ کرد(استغفراللهههه🤲📿📿)
جیغ تهیونگ در جنگل طنین انداز شد.
جونگکوک بدون هیچ رحمی شروع به حرکت کرد.
عطرش تند شد و الفایش با حس کردن عطر امگایش وحشی تر شد.
جونگکوک بدون اینکه بدونه تهیونگ داره خونریزی میکنه ادامه داد.
صورت تهیونگ پر از اشک بود. با حس خونریزی اش با لکنت زبان حرف زد.
_ج.... جونگکوک..... بس کن.... ل.طفا.... خ. ونریزی دارم..
جونگکوک پوزخند زد و شروع به علامت گزاری گردنش کرد
_باید بهش عادت کنی... قراره همیشه اینطوری خونریزی داشته باشی.
بدن تهیونگ با وجود اعتراضات تهیونگ چیز جونگکوک رو فشار داد.
_بدنت داره بهت خیانت میکنه تهیونگ.... بدنت قبول کرده که تو مال منی.... ببین چه خوب باز شدی برای من
بعد از چند دقیقه بلاخره گره جونگکوک داخل تهیونگ شکل گرفت.
تهیونگ اشک ریخت و بین هق هق هایش جیغ کشید.
جونگکوک با اهی لذت بخش شروع به لیسیدن خز تهیونگ کرد.
تهیونگ با گریه صحبت کرد.
_ل. طفا... بازش ک. ن....
_اوه، متاسفم، توله کوچولو تا ده دقیقه بهم وصلی...
_چرا... چرا این کار... رو باهام کردی؟... مگه چیکار کردم؟....
چهره ی جونگکوک جدی شد و گردنش رو گاز گرفت.
_جرمی سنگین تر از اینکه ازم نافرمانی کردی و من رو نپذیرفتی؟...
_من این... من این وسواس رو نمیخوام... پیوند باید با عشق باشه.... تو باید من رو به خاطر خودم بخوای نه به خاطر بدنم.
جونگکوک با اخم از نگاهش دوری کرد.
_عشق در دنیای من یعنی ضعف.... تو برای من یک اسباب بازی هستی تهیونگ.. نه چیزی بیشتر، سرنوشتت رو بپذیر.
- ۱۸۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط