Part
#Part_۴
ویو تهیونگ:
توی اتاقم نشسته بودم و همشم فکر میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم از طرفی به کوک اعتماد داشتم ولی از طرفی زندگی لارا خراب میشد
ویو چند ساعت پیش:
از پدربزرگ پرسیده بودم که چرا گفته بود لارا بیاد... اولش نمیگفت ولی بعدش گفت که بخاطره شرکته و لارا باید با خوانواده ی جئون ازدواج کنه تا شرکت افت نکنه
وقتی اینو گفت به سیم اخر زده بودم جوری که نزدیک بود کل خونرو با شرکتو اتیش بزنم
-چرا باید لارا با اون ازدواج کنه؟اون هنوز بچ
با چکی که به گوشم خورد حرفم نصفه موند
+اون دیگه بچه نیست اون ۱۸سالشه دیگه وقت ازدواجشه
-وقت ازدواج؟اون... اون هنوز یک بچه تخس بی کلست بعد بهش میگی بزرگ؟؟؟
چرا نمیزاری با کسی که دوسش داره ازدواج کنه ها؟
+این ازدواج اجباریه...بخاطره شرکته شرکت داره سقوط میکنه و اگه این ازدواج انجام نشه هم شرکت من هم شرکت جئون ورشکست میشه میفهمی
پایان
با زدن در از فکرو خیال بیرون اومدم و رفتم تا درو باز کنم وقتی درو باز کردم با قیافه ی شیطون لارا روبه رو شدم
-چیکار میکردی؟؟سرت شلوغه
دستم گذاشتم رو موهاش و موهاشو به هم ریختمو گفتم
+معلومه که نه.. چیزی میخوای
-خب....گشنمه👈🏻👉🏻میشه برام غذا درست کنی؟
خنده ای کردم و دستشو گرفتم و به پایین رفتیم
+چی میخوای برات درست کنم جوجه؟
-اومم...خبب...پاستا چطوره؟
ای خدا از دست این بچه عاشق پاستاست
باشه ای گفتمو شروع به اشپزی کردم
وقتی باهاش حرف میزنم اصلا همچیو فراموش میکنم خیلی خوبه
وسطای اشپزی بودم که لارا اومد تو اشپز خونه
-امم..خب هنوز درست نشده
صدای غاروقور شکمش اومد دستشو گذاشت رو شیکمش و سروشو انداخت پایین بعدشم منو نگاه کرد
خنده ای کردم و گفتم که اخراشه
ویو تهیونگ:
توی اتاقم نشسته بودم و همشم فکر میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم از طرفی به کوک اعتماد داشتم ولی از طرفی زندگی لارا خراب میشد
ویو چند ساعت پیش:
از پدربزرگ پرسیده بودم که چرا گفته بود لارا بیاد... اولش نمیگفت ولی بعدش گفت که بخاطره شرکته و لارا باید با خوانواده ی جئون ازدواج کنه تا شرکت افت نکنه
وقتی اینو گفت به سیم اخر زده بودم جوری که نزدیک بود کل خونرو با شرکتو اتیش بزنم
-چرا باید لارا با اون ازدواج کنه؟اون هنوز بچ
با چکی که به گوشم خورد حرفم نصفه موند
+اون دیگه بچه نیست اون ۱۸سالشه دیگه وقت ازدواجشه
-وقت ازدواج؟اون... اون هنوز یک بچه تخس بی کلست بعد بهش میگی بزرگ؟؟؟
چرا نمیزاری با کسی که دوسش داره ازدواج کنه ها؟
+این ازدواج اجباریه...بخاطره شرکته شرکت داره سقوط میکنه و اگه این ازدواج انجام نشه هم شرکت من هم شرکت جئون ورشکست میشه میفهمی
پایان
با زدن در از فکرو خیال بیرون اومدم و رفتم تا درو باز کنم وقتی درو باز کردم با قیافه ی شیطون لارا روبه رو شدم
-چیکار میکردی؟؟سرت شلوغه
دستم گذاشتم رو موهاش و موهاشو به هم ریختمو گفتم
+معلومه که نه.. چیزی میخوای
-خب....گشنمه👈🏻👉🏻میشه برام غذا درست کنی؟
خنده ای کردم و دستشو گرفتم و به پایین رفتیم
+چی میخوای برات درست کنم جوجه؟
-اومم...خبب...پاستا چطوره؟
ای خدا از دست این بچه عاشق پاستاست
باشه ای گفتمو شروع به اشپزی کردم
وقتی باهاش حرف میزنم اصلا همچیو فراموش میکنم خیلی خوبه
وسطای اشپزی بودم که لارا اومد تو اشپز خونه
-امم..خب هنوز درست نشده
صدای غاروقور شکمش اومد دستشو گذاشت رو شیکمش و سروشو انداخت پایین بعدشم منو نگاه کرد
خنده ای کردم و گفتم که اخراشه
- ۱۹۳
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط