{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«I became father of a boy my age»

«I became father of a boy my age»

part- ۸

ویو سوفیا*
وقتی پایین رفتم.....
قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد..... هر قدمی که توی پله‌ها برمی‌داشتم، انگار داشتم به سمت یه سرنوشت تاریک می‌رفتم..... دیشب حرف‌های جونگکوک مثل یه کابوس توی سرم می‌چرخید..... پدرم... اون عوضی می‌خواد پدرم رو بکشه؟.....
دلم میخواد فرار کنم ....
این دیگه شروع یه بازیه ...
اولش فکر کردم اون عوضی فقط منو دوست داره ...اما الان فهمیدم برای قدرت و انتقام میخواد پدرم رو بکشه.....
وقتی به سالن صبحانه رسیدم..... آقای جئون رو دیدم که خیلی آرام با روزنامه مشغول بود.....
سوفیا: س...س...سلام... صبح بخیر...
آقای جئون: (با لبخندی که به نظر من سرد بود) صبح بخیر عزیزم..... حالت چطوره؟ دیشب خوب خوابیدی؟
سوفیا: ب...ب...بله... خوبم.....
آقای جئون: عالیه..... زود آماده شو..... قرار نیست برای مراسم امشب دیر برسیم.....
سوفیا: چ...چشم.....
بعد از اون، با سرعت رفتم توی اتاقم..... نمی‌تونستم حتی یه لقمه غذا بخورم..... باید یه راهی پیدا می‌کردم..... باید می‌فهمیدم جونگکوک چطور می‌خواد کمک کنه.....

ویو نویسنده*
در حالی که سوفیا در اتاقش با ترس و اضطراب دست و پنجه نرم می‌کرد..... لیا در راهرو ایستاده بود..... او با لبخندی مرموز و نگاهی که هیچ‌کس نمی‌توانست حقیقتش را بفهمد..... به سمت اتاق سوفیا رفت.....
لیا در واقع نقش یک خدمتکار مهربان را بازی می‌کرد، اما در ذهن او، فقط دستورات آقای جئون بود.....
لیا در زد.....
لیا: خانم؟ من اومدم که برای مراسم امشب لباس‌ها و وسایلتون رو آماده کنم.....
سوفیا: (با ترس) بـ...بـ...بیا داخل.....
لیا وارد شد و شروع کرد به مرتب کردن لباس‌ها..... اما تمام مدت، چشمانش به حرکات سوفیا بود..... می‌خواست بفهمد آیا سوفیا از چیزی باخبر است یا نه.....
لیا: خانم..... شما خیلی تغییر کردید..... انگار یه چیزی ذهنتون رو مشغول کرده..... اگه چیزی هست، می‌تونید با من در میان بگذارید..... من اینجا فقط برای خدمت به شما هستم.....
سوفیا: (با شک) مـ...ممنون لیا..... ولی من واقعاً خوبم..... فقط کمی سردردم.....
لیا: (در حالی که زیر لب لبخند می‌زد) امیدوارم زودتر خوب بشید..... چون امشب مراسم خیلی مهمیه.....

ویو جونگکوک*
من تمام مدت از دور، با عصبانیت و نگرانی، آن‌ها را زیر نظر داشتم.....
جونگکوک: (با خودش) باید سریع‌تر حرکت کنم..... اگه پدرم متوجه بشه که من با سوفیا حرف زدم، هم اون و هم سوفیا رو به خطر می‌اندازم.....
من می‌دونستم که پدرم چقدر بی‌رحم است..... او حتی برای رسیدن به قدرت، از هر کسی قربانی کرد..... و حالا نوبت پدر سوفیا بود.....
شرایط پارت بعد نداریم💕
پارت بعدی(یعنی پارت ۹) هم گذاشتم قشنگا 😘😘😘
دیدگاه ها (۱)

«I baceme father of a boy my age» part-۷ ادامه پارتاقای جئو...

«I baceme father of a boy my age» part-۷ویو سوفیا*جونگکوک: ...

«I baceme father of a boy my age»part-6ویو سوفیا *سه روز کسل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط