عشق ناگهانی
# عشق ــ ناگهانی
part_5
وقتی تمین به سمت تاکسی رفت و سوار شد با حرص. دسته گل و پرت کرد روی زمین و به سمت ماشین بکهیون که اون طرف خیابون بود راه افتاد بین راه برق چیزی توجه اش را جلب کرد دقیقاً همون جایی که تمین روی زمین نشسته بود
جلوتر رفت و خم شد و برش داشت اتیکت اسم بود اون فلز و تو دستش فشرد و با حرص از بین دندونهای بهم فشردش اسمشو زمزمه کرد
+جئون جونگ کوک...!
با خشم محکم در ماشین و بست و باعث شد بکهیون از چرت کوتاهش بپره ، اخمی کرده و داد زد: هووویی در طویله که نیست اینجوری میبندیش
اما با دیدن چهره ی سرخ و عصبانی تهیونگ مکثی کرد به صندلی عقب نگاه کرد با خالی بودنش آروم پرسید : چیشد ندیدیش؟
+ عوضی ( با داد و عصبانیت )
بکهیون متعجب گفت : با منی؟
+اون آشغال چطور به خودش اجازه داده؟
بکهیون گیج پرسید: کی و میگی ؟
بلند داد زد : میکشمــــت ...!
بکهیون با بی جواب موندن سوالش پس گردنی محکمی بهش زد و داد زد: عین آدم اون بی صاحاب و باز کن بگو چه مرگته تا خودم نکشتمت
اینبار تهیونگ متعجب جواب داد: اعصاب نداریا !!
بکهیون : ندارم ... حالا سریع بنال
دوباره اخم کرد و گفت : برو خونه آقا جون باید مامانم باشه
کلافه هوفی کشید و راه افتاد
هر دو شون متعجب به تهیونگ نگاه میکردن اون وسط حال ریوجین از همه بدتر بود چه بلایی سر پسرش آورده بودن؟
چجوری دلشون اومده بود. مگه اون پسر مظلوم آزارش به کسی هم میرسید؟
تمینش برعکس تهیونگ از همون بچگی آروم و سر به زیر بود برای چی اذیتش میکردن.....!
تهیونگ با دیدن حال گرفته ی مادرش خودش و بهش نزدیک کرد
+به چی فکر میکنی مامان؟
با کلافگی موهای کوتاهش و بالا زد و جواب داد: این که تمین چی کشیده تو این سالها من نباید اونو تنها میزاشتم کاش میتونستم هردوتون و برای خودم داشته باشم.
تهیونگ اخمی کرد تو کتش نمیرفت که مادرش خودشو مقصر میدونه
+ مامان هیچ چیز تقصیر تو نیست مقصر همه ی اینا باباست اون بود که با خودخواهی مارو از هم جدا کرد اون بود که هوس جوونی زد به سرش و مارو پشت سرش جا گذاشت بهت حق نمیدم خودتو سرزنش کنی تو تلاشتو واسه نگه داشتن تمین کردی خودش نخواست اون و تنها بزاره الآنم دیر نشده خودم جلوشو میگیرم و دیگه اجازه نمیدم اذیتش کنن بهم اعتماد کن باشه ؟؟
ریوجین لبخندی زد انگار واقعاً پسرش بزرگ شده
تو اون جمع یک نفر دیگه هم بود که عذاب وجدان داشت . اون اینجا بود کنارش بود ولی انقدی بهش نزدیک نبود که باهاش درد و دل کنه، دایی بی مسئولیتش به همین شدت ازش غافل شده بود .
بکهیون که تا اون موقع سکوت کرده بود گفت : خب الان میخوای چیکار کنی؟
ریوجین سری تکون داد و گفت : الان وقتش نیست بعدا بهش فک میکنیم من الان فقط میخوام پسرم و ببینم.
تهیونگ سری تکون و داد و گفت : درسته ، بکی زنگ بزن بگو میخوایم ببینیمش
ادامه دارد .....
part_5
وقتی تمین به سمت تاکسی رفت و سوار شد با حرص. دسته گل و پرت کرد روی زمین و به سمت ماشین بکهیون که اون طرف خیابون بود راه افتاد بین راه برق چیزی توجه اش را جلب کرد دقیقاً همون جایی که تمین روی زمین نشسته بود
جلوتر رفت و خم شد و برش داشت اتیکت اسم بود اون فلز و تو دستش فشرد و با حرص از بین دندونهای بهم فشردش اسمشو زمزمه کرد
+جئون جونگ کوک...!
با خشم محکم در ماشین و بست و باعث شد بکهیون از چرت کوتاهش بپره ، اخمی کرده و داد زد: هووویی در طویله که نیست اینجوری میبندیش
اما با دیدن چهره ی سرخ و عصبانی تهیونگ مکثی کرد به صندلی عقب نگاه کرد با خالی بودنش آروم پرسید : چیشد ندیدیش؟
+ عوضی ( با داد و عصبانیت )
بکهیون متعجب گفت : با منی؟
+اون آشغال چطور به خودش اجازه داده؟
بکهیون گیج پرسید: کی و میگی ؟
بلند داد زد : میکشمــــت ...!
بکهیون با بی جواب موندن سوالش پس گردنی محکمی بهش زد و داد زد: عین آدم اون بی صاحاب و باز کن بگو چه مرگته تا خودم نکشتمت
اینبار تهیونگ متعجب جواب داد: اعصاب نداریا !!
بکهیون : ندارم ... حالا سریع بنال
دوباره اخم کرد و گفت : برو خونه آقا جون باید مامانم باشه
کلافه هوفی کشید و راه افتاد
هر دو شون متعجب به تهیونگ نگاه میکردن اون وسط حال ریوجین از همه بدتر بود چه بلایی سر پسرش آورده بودن؟
چجوری دلشون اومده بود. مگه اون پسر مظلوم آزارش به کسی هم میرسید؟
تمینش برعکس تهیونگ از همون بچگی آروم و سر به زیر بود برای چی اذیتش میکردن.....!
تهیونگ با دیدن حال گرفته ی مادرش خودش و بهش نزدیک کرد
+به چی فکر میکنی مامان؟
با کلافگی موهای کوتاهش و بالا زد و جواب داد: این که تمین چی کشیده تو این سالها من نباید اونو تنها میزاشتم کاش میتونستم هردوتون و برای خودم داشته باشم.
تهیونگ اخمی کرد تو کتش نمیرفت که مادرش خودشو مقصر میدونه
+ مامان هیچ چیز تقصیر تو نیست مقصر همه ی اینا باباست اون بود که با خودخواهی مارو از هم جدا کرد اون بود که هوس جوونی زد به سرش و مارو پشت سرش جا گذاشت بهت حق نمیدم خودتو سرزنش کنی تو تلاشتو واسه نگه داشتن تمین کردی خودش نخواست اون و تنها بزاره الآنم دیر نشده خودم جلوشو میگیرم و دیگه اجازه نمیدم اذیتش کنن بهم اعتماد کن باشه ؟؟
ریوجین لبخندی زد انگار واقعاً پسرش بزرگ شده
تو اون جمع یک نفر دیگه هم بود که عذاب وجدان داشت . اون اینجا بود کنارش بود ولی انقدی بهش نزدیک نبود که باهاش درد و دل کنه، دایی بی مسئولیتش به همین شدت ازش غافل شده بود .
بکهیون که تا اون موقع سکوت کرده بود گفت : خب الان میخوای چیکار کنی؟
ریوجین سری تکون داد و گفت : الان وقتش نیست بعدا بهش فک میکنیم من الان فقط میخوام پسرم و ببینم.
تهیونگ سری تکون و داد و گفت : درسته ، بکی زنگ بزن بگو میخوایم ببینیمش
ادامه دارد .....
- ۲۵۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط