{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۴۳ }🌷


× با استرسی که حالا داشت به تمام نقاط بدنم راه پیدا میکرد سرمو بالا آوردم ...

نگاهم به مبل دوخته شد .. که متوجه چند نفر که چند دقیقه پیش اصلا متوجه حضورشون نشده بودم افتاد...


با صدای بم و سرد فردی سرمو چرخوندم!....

- بیا بشین...

آروم قدمی به جلو برداشتم که نگاهم به صورت زنی مُسنی خورد...

برای ادعای احترام خم شدم و سلامی کردم ...

در قبال تعجب با مهربونی سلامی بهم کرد ...

راستش جا خوردم...

فکر میکردم خالشم مثل مامان جادوگرش باشه... ولی با این لحن بخورد متوجه شدم نباید زود قضاوت کنم ...

نگاهم به دختر و پسری که کنار اون زن نشسته بودند خورد...

خم شدم و تعظیمی کردم

× سلام خوش اومدید...

£ سلام عزیزم...

¥ سلام ...

ویو ات:

دوتاشون‌ با احترام سلام کردند... و از این لحنشون خوشحال شدم ...

با حس دستی دور کمرم برگشتم ...

- بشین ...

× حرفشو تأیید کردم و کنارش روی مبل نشستم ...


خاله ته: اسمت چیه عزیزم...

× با تعجب نگاهی بهش کردم ...
الان با من بود...

با حس زمزمه کسی کنار گوشم به خودم اومدم...

- خودتو معرفی کن سریع ...

حرفشو با تاکید و سرد کنار گوشم زمزمه کرد ...

متوجه حرفش شدم و شروع کردم به حرف زدن...

× من ات هستم ...
پار... کیم ات...

خاله ته: خوشبختم ات... این دخترم جینا و اینم پسرم جیمین

× خوشبختم...

¥ £ همچنین...


خاله تهیونگ شروع کرد حرف زدن با خود ته...

سکوت کرده بودم و به حرفاشون گوش میدادم...


چند دقیقه بعد:

چند دقیقه می‌گذشت و خاله ته و اون پسره که اسمش جیمین بود در حال حرف زدن بودند...


این وسط منو جینا ساکت بودیم...

جینا سرش توی گوشیش بود و منم به در و دیوار نگاه مینداختم...


فکر کنم بار هزارم بود که داشتم کاشی های عمارت رو میشمردم....


درگیر افکار خودم بودم كه با حسی دست کسی روی شونم از جام پریدم....

برگشتم که متوجه صورت خندان جینا شدم ...

£ چند دقیقس زل زدی به دیوار....
چیز عجیبی روی دیوار هست

حرفشو با خنده گفت و نگاهی بهم انداخت....

از مدل حرف زدنش متوجه شدم که لحنش شوخی بود نه تکه انداختن به من...

× از حرفش خنده ای کردم و آروم جوری که فقدر خودش بشنوه شروع به صحبت کردن کردم...

× نه فقدر حوصلم سر رفته بود...

£ منم همینطور...
بیا بریم توی حیاط عمارت....
تهیونگ تاب بزرگی توی حیاط داره ...

میتونیم خودمون رو با اون سرگرم کنیم ...


× از حرفش تعجب کردم...

چرا من تا به حال اون تاب رو ندیدم ...

با تعجب نگاهی به جینا انداختم که متوجه حرفش شد ...

دوباره خندید و کنارم نشست ...

£ منظورم رو بد نگیر....
چند سال پیش پدرم‌. و برادرم برای مأموریت کاری به کشور آلمان رفتند ...

منو مامانم مجبور شدیم بیایم خونه تهیونگ...
و یک روز که حوصلم سر رفته بود ... از اتاق بیرون زدم و وارد حیاط عمارت شدم ...

همینجوری داشتم حیاط رو نگاه میکردم که پشت عمارت متوجه تابی شدم ...

و البته یک چیز خیلی زیبا...

تهیونگ همیشه تاکیید می‌کرد اونجا نرم‌...
و خوب چند بار خواستم برم ولی نتونستم ...


× با حرف جینا کنجکاو شدم ...

یعنی چی بوده که تهیونگ به جینا اجازه ورودش رو نمی‌داده...

در گیر اون مکان ناشناخته بودم که با حرف جینا از فکرم بیرون‌ اومدم...

£ پاشو باهام بریم داخل حیاط عمارت...
وگرنه اینا حالا حالا ها حرف دارند...

× خنده ای به حرفش کردم و از روی مبل بلند شدم ...

× بریم...

× دست جینا‌رو گرفتم و خواستم قدم اول رو بردارم با صدای بم کسی ایستادم...


- کجا...

£ میریم داخل ح...

- با تو نبودم با ات بودم....

حرفشو سرد گفت و نگاهی بهم انداخت...

× داخل حیاط عمارت...

£ خوب ما رفت...

حرف جینا کامل نشده بود که تهیونگ از جاش بلند شد و به سمتشون قدمی برداشت

- با این لباس نمیزارم بری بیرون ...

حرفشو تاکیید وار به ات گفت

× ما فقدر می‌خوایم بریم داخل حیاط همین...

تهیونگ لبشو به گوش ات نزدیک کرد و آروم شروع کرد به حرف زدن ...



🌷ادامه دارد....✨


تا جایی که جا داشت براتون نوشتم ... برای جبران چند پارت قبلی که پاک شده بود...

خوب حستون رو بگید از این پارت...
دید گفتم این رمان مثل رمان های دیگه نیست 🙂‍↔️

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐


شرط ها:

۲۴۰ لایک

۱۰۰ بازنشر

۱۲ فالو
دیدگاه ها (۳۹)

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۴۱}🌷دختر با افتادنش روی تخت ...

فیک تهیونگ~~ملکه قلبم~~پارت 4

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت: ⁸تهیونگ تند راه می‌رفت و ات مجبور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط